ورود به خلاء (2011)
«ورود به خلاء» واپسین فیلم بلند سینمایی آقای کاسپار نوئه، کارگردان فیلم جنجالی سال ۲۰۰۱«بازگشت ناپذیر» (ّIrreversible) است که از لحاظ ساختار بصری و روایت داستان، ادامه فیلم «بازگشت ناپذیر» و به نوعی نسخه کمال یافته و عمیق تر آن اثر به شمار می آید. همانند تشابه عنوانبندی (تیتراژ) عصبی کننده ابتدایی و انتهایی در هر دو فیلم و بهره گیری از ساختاری تجربه گرا (Experimental)، این فیلم نیز بیانگر دغدغه های وجودی در زمینه اخلاقیات انسان مدرن و همچنین گرفتاری های فردی و اجتماعی انسان در زندگی شهری است که همچنان در قالبی روانپریش و غیر معمول پرسش هایی را در زمینه پیامدهای اخلاقی «تمدن مدرن» و درعین حال اصول بیانی همیشگی «زبان سینما» به عنوان یکی از دستاوردهای این تمدن در ذهن بیننده بر می انگیزد که فیلم بازتابی انتقاد برانگیز نسبت به پایه های بنیادین آن نیز دارد.
در مقام مقایسه، استفاده مداوم از تصاویر انتزاعی و نورانی در فیلم «ورود به خلاء» که ناشی از استعمال مواد روانگردان از سوی شخصیت اصلی است، به احتمال زیاد نمایانگر توجه و اشاره فیلمساز به فیلم «۲۰۰۱ ادیسه فضایی» اثر ۱۹۶۸ استنلی کوبریک است، که با وجود شباهت این تصاویر در هر دو فیلم، استفاده آن ها در فیلم حاضر نه بدلیل حرکت در فضای بیکران خارج از جو زمین، بلکه بدلیل مصرف مواد روانگردان و حرکت ذهنی در عالم توهمات شخصیت داستان است. ضمن اینکه کاربرد موسیقی گاه عصبی کننده و گاه خلسه آور نیز همانند تاثیرات مواد روانگردان بر ذهن انسان، اکثر تصاویر فیلم را همراهی می کند. بجز موسیقی برخی تصاویر مربوط به ارتباط عاطفی و عمیق اسکار با خانواده و خواهرش که با نوای روحانی موسیقی «Air» اثر «یوهان سباستین باخ» همراه شده که به نوبه خود یک آهنگساز کلیسایی و معنوی است. گویی تنها در سایه رجوع دوباره بشر به «معنویت» است که جوهر حقیقی وجود انسان به واقع پدیدار می شود که از این لحاظ فیلم به حیطه باصطلاح «پست مدرن» وارد می شود... این درحالیست که با وجود لحن انتقادی و تاریک فیلم نسبت به زندگی مدرن و ضرورت مراجعه انسان به معنویت، به نظر می رسد فیلمساز از ابتدا تکلیفش را با مساله «مذهب» هم روشن کرده و چنانکه از زبان بازیگر زن در ابتدای فیلم می شنویم: "یهودی ها و کاتولیک ها همه احمق هایی مثل هم هستند که فقط در تلاشند تا به پول بیشتر برسند". و یا درجایی دیگر مشاهده می کنیم که یکی از خلافکارترین شخصیت های فیلم که فروشنده عمده «مواد توهم زا» است، به طرز نمادینی گردنبند صلیب عیسوی بر گردن دارد!
از لحاظ محتوایی، فیلم حاضر با نمایش گوشه های مهمی از مسایل مرتبط با زندگی بشر امروز و توجه به «وضعیت بشری» به عنوان یک مقوله «اگزیستانسیالیستی» گره می خورد، اما بر خلاف فیلم «ادیسه فضایی» که از پس عبور از تصاویر ماورایی و فرازمینی، در نهایت با رسیدن به تصویر باشکوهی از «جنین» انسان و نواخته شدن همزمان موسیقی «چنین گفت زرتشت»، تداعی گر مفهوم «ابرانسان» و شکوه و هوشمندی بی نظیر نوع بشر در کل عالم هستی است، در مقام قیاس، هویت وجودی انسان در فیلم «ورود به خلاء» بصورت «جنین» خون آلود سقط شده از رحم زنی جوان به تصویر کشیده می شود که برعکس، در فقدان «خداوند مرده»، انعکاس دهنده ناتوانی و سرگشتگی رقت انگیز نوع بشر در مواجهه با مسایل زندگی زمینی است. زندگی در تمدنی که بر اساس اشارات فیلم، بر محور "اندام جنسی مردانه" (Phallus Centerism) شکل گرفته و بدین ترتیب معضلات ویرانگری را متوجه انسان متمدن کرده است. درعین حال، مقایسه اشکال هندسی دایره و مربع هم در بسیاری از صحنه های فیلم، به احتمال زیاد اشاره به مقایسه شکل هندسی «دایره ای» در تمدن های اولیه و نزدیکی بیشتر آن به «طبیعت زندگی» در تضاد با شکل هندسی غالب در تمدن مدرن یعنی «مربع» و تاثیر آن بر کیفیت زندگی بشر امروز نیز دارد، که نمود شاخص آن در معماری چهارگوش مدرنیستی و حصار تنهایی انسان در این چهارگوش ها مکعب شکل است که در نیمه دوم فیلم از طریق نماهای گذرا از بالا تاکید زیادی بر شکل و فراگیری شان صورت می گیرد.
داستان فیلم «ورود به خلاء» در یک شهر فوق مدرن مانند توکیو روی داده و درباره برادر و خواهری اروپایی است که در کودکی براثر تصادف رانندگی، مادر و پدرشان را از دست می دهند و پس از چندی برادر بزرگتر (اسکار) برای حمایت از خواهرش (لیندا) و آوردن او به محل زندگی خودش (توکیو) وارد کار فروش مواد مخدر و روانگردان شده تا پول کافی برای حمایت از خواهرش را فراهم کند. اما چندی بعد لیندا پس از رسیدن به توکیو در یکی از کاباره های شهر به تن فروشی مشغول می شود. از سوی دیگر، در حالیکه اضطراب ناشی از یادآوری «مرگ»، درهمه حال ضمیر ناخودآگاه برادربزرگتر را همراهی می کند، اما در نهایت اسکار هم جانش را در یکی از همین کاباره های مدرن از دست می دهد تا راهی سفر مرگی شود که دوستش در ابتدای فیلم به نقل از یک کتاب بودایی، کیفیات آن را برایش وصف کرده بود. مرگی نمادین که با روی دادن آن، شخصیت داستان براساس عقیده ای بودایی، از آرزوها و خواهش های نفسانی رهایی یافته، تا با تبدیل شدن به روحی غیر زمینی و یافتن کیفیتی متعالی بتواند به همه این گرفتاری های زمینی به دیده حقارت نگاه کند.
یکی دیگر از اشارات فیلم به تاریخ سینما عبارتست از کشته شدن شخصیت مرد اصلی (اسکار) که همانند شخصیت آل پاچینو در ابتدای فیلم «سرپیکو» (ساخته ۱۹۷۳ سیدنی لومت) به واسطه خیانت دوستان و همکارانش و درگیری با گروه های پخش مواد مخدر، مورد اصابت گلوله قرار می گیرد. سپس همانند فیلم «سرپیکو» با بازگشت به گذشته و قرار گرفتن در جریان حوادث قبلی است که کم کم به زمان روی دادن حادثه تیر خوردن شخصیت اصلی در زمان حال نزدیک و نزدیکتر می شویم. با این تفاوت عمده که شخصیت اصلی (ال پاچينو) در فیلم سرپيكو پلیس باوجدان مبارزه با قاچاق مواد مخدر، اما در این فیلم، خود یک پخش کننده مواد مخدر است!
درواقع ارتباط جنسی اسکار با مادر دوستش ویکتور، سبب ایجاد خشمی کشنده در دوست او شده که برای گرفتن انتقام از اسکار، او را به داخل کاباره می کشاند تا مورد اصابت گلوله پلیس ها قرار گیرد. اما چنانکه بعدا" مشاهده می کنیم تا پیش از روی دادن این حادثه، اسکار در حضور همین دوستش درحالیکه حوله ای به کمرش بسته از حمام خارج شده و مقابل چشمان ویکتور قرار می گیرد، بصورتیکه گویی قصد دارد در همان لحظه حوله را از کمرش بازکند تا با فروافتادن حوله اندام جنسی اش پدیدار شود! اما در همین لحظه ویکتور با اشاره سر، گویی اسکار را از باز کردن حوله باز می دارد! این صحنه ظاهرا" اشاره به پوشش انسان و کلا" «لباس» به عنوان اولین دروغ نوع بشر دارد که بواسطه پوشیدن لباس، واقعیت وجود خصوصی ترین اندام خود را در نخستین گام ارتباط از افراد دیگر و محیط اطراف پنهان می کند. به همین واسطه، چنانکه مشاهده می کنیم، اسکار هم واقعیت ارتباط جنسی خود با مادر ویکتور را نیز تا چند زمانی از پسرش پنهان کرده، در حالیکه ویکتور با امتناع نمادین و گریز از مشاهده اندام جنسی دوستش، و بنا به ذات انسانی اش همچنان اصرار بر دروغ شنیدن دارد!
از لحاظ روانی و در جهت شناخت انگیزه های درونی شخصیت های اصلی، شاهد تلفیق و تداعی تجربیات دوران کودکی با رویدادهای امروز این خواهر و برادر جوان نیز هستیم. برای نمونه، تداعی اضطراب آور سوار شدن بر ترن هوایی و پیوند ذهنی آن با رویداد هولناک تصادف «اتوموبیل» (به عنوان یکی دیگر از دستاوردهای «تمدن مدرن») بوده که مسبب مرگ والدین این دو کودک شده است. یا شکل خاصی از تجربه جنسی و تداعی آن با خوردن شیر از پستان مادر توسط مرد جوان، که ظاهرا" نشان از فرو ماندن اسکار در مرحله «دهانی» فروید بوده، به احتمال زیاد انگیزه ناخودآگاه او در گرایش به مصرف مواد مخدر نیز هست... و یا مشاهده آمیزش ظاهرا" خشن جنسی والدین ازسوی اسکار در زمان کودکی و تاثیر آن بر ناخودآگاهش که ممکن است سبب پديد آمدن روحیه حمایتی و دلسوزانه او نسبت به جنس «زن» یعنی خواهرش شده باشد. به نوعی که گویا در ناخودآگاه این کودک، خشونت جنسی پدر در مورد مادری که از دید او مظلوم واقع شده (!)، با حمایت و پشتیبانی او از خواهرش جبران می گردد.
اشاره به رویدادهای دوران کودکی این خواهر و برادر از جمله نکات قابل توجه فیلم از جنبه روانشناسی و ضرورت رجوع به حوادث گذشته به منظور تحلیل کیفیت زندگی شخصیت های اصلی در زمان حال به شمار می آیند که از جمله مهمترین این حوادث، ازدست دادن والدین در کودکی و البته مشاهده گریه های شدید خواهرش لیندا درزمان تصادف، سبب شده تا اسکار همچنان از دوران کودکی تا به امروز دغدغه حمایت از خواهر کوچکتر را داشته و به ناچار برای کسب درآمد بیشتر وارد شغل خطرناک فروش مواد روانگردان شود.
تا پیش از کشته شدن شخصیت اصلی، ازلحاظ بصری، صحنه های پلک زدن دوربین (!) از دریچه چشم اسکار که مقابل آینه اتفاق می افتد، از جمله جلوه های جالب توجه و بدیع تصویری فیلم است. اما پس از مرگ اسکار و مشاهده بیشتر صحنه ها از نگاه روح سرگردان او، تصویرپردازی نیمه دوم فیلم در بسیاری از سکانس ها از زاویه دید بالا (HighAngel) و حرکت مکرر دوربین از روی دیوارها و ساختمان های شهر برای انتقال از مکانی به مکان بعدی که ظاهرا" به منظور ایجاد حالت روانی خلسه آور و "انیگماتیک" بارها و بارها اتفاق می افتد که اگرچه نمایانگر نقطه دید (POV) روح اسکار است، اما در عین حال نگاه دوربین از بالا می تواند به منظور نمایش موقعیت حقیرانه و اسفناک شخصیت های فیلم نیز انتخاب شده باشد، که گویی از نگاه فیلمساز به واسطه حضور غیرجسمانی این شخصیت پس از مرگ و تهی شدنش از «خود نفسانی» مشاهده می شود.
بنابراین، ضمن اینکه اجرای این پرداخت تصویری، مهمترین مشخصه بیانی فیلم «ورود به خلاء» و از لحاظ روایی در تاریخ سینما بی نظیر به شمار می آید، در عین حال انتخاب و اجرای این شکل از بیان تصویری مخلوط شده با روایتی عصبی کننده، همانند محتوای فیلم که به بازنمایی چالش های پیش روی تمدن بشری پرداخته، درضمن تصور معمول و رایج بیننده در خصوص ماهیت «سینما» به عنوان یکی از جلوه های همین تمدن و انتظار همیشگی ما از نوع تصاویر و زاویه های متداول در یک فیلم سینمایی را نیز دچار دگرگونی و چالش اساسی ساخته، بطوریکه تماشای این فیلم به تدریج تبدیل به یک سفر ذهنی تمام عیار و غیر معمول می گردد.
درنهایت، به نظر می رسد که پرداخت نوآورانه و تجربه گرای فیلم در خدمت بازنمایی طبیعت اصلی زندگی در هیاهوی دنیای مدرن و همچنین لزوم بازنگری در پایه های اجتماعی زندگی مدرن است که بر روی یکی از ساختمان ها نیز به شکل شعارگونه ای در قالب سه کلمه پول، سکس و قدرت نوشته شده، اما در انتها با کلمه عشق در تقابل قرار می گیرد. به هر حال، اگرچه ساختار فیلم حاضر از طریق این پرداخت بصری به چالشی جدی در زمینه توانایی های زبان سینما تبدیل شده، اما با همه جلوه های نوآورانه ای که به منظور ایجاد «خودآگاهی» در مخاطب بکار رفته، فیلم «ورود به خلاء» همچنان بر این خصوصیت بنیادین «هنر سینما» نیز تاکید دارد که «سینما» بیش از هر چیز، هنر پیوند دادن تصاویر به یکدیگر و در عین حال انتقال خلاقانه ذهن از نمایی به نمای بعدی و از سکانسی به سکانس دیگر است.