<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وبلاگ سینمائی</title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/</link>
<description>بحث پیرامون فیلم های سینمای جهان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 02 May 2009 10:31:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اقتباس (2002)</title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;Adaptation&lt;/STRONG&gt;                                                                                                                  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 188px; HEIGHT: 275px&quot; height=452 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.miamibeach411.com/ee/images/uploads/adaptation_thumb.jpg&quot; width=233 align=left border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عنوان فیلم سینمایی سال ۲۰۰۲ از کارگردان آمریکایی &quot;اسپایک جونز&quot; که پیش از این با فیلم &quot;جان ملکویچ بودن&quot; او را می شناسیم  ...                                                                                        فیلم درباره نویسنده جوانی بنام &quot;&lt;STRONG&gt;چارلی کافمن&lt;/STRONG&gt;&quot; و برادر دوقلواش دونالد (هردو بابازی نیکلاس کیج )  است که می خواهد بر اساس کتاب &quot;دزدی ارکیده ها&quot;  از یک خانم نویسنده بنام &quot;&lt;STRONG&gt;سوزان اورلیان&lt;/STRONG&gt;&quot; ( بابازی مریل استریپ)  فیلمنامه ای اقتباسی برای ساخت یک اثر سینمایی بنویسد. جالب آنکه اسامی شخصیت های فیلم همگی بر اساس مشابه های واقعی آن ها انتخاب شده است. چارلی کافمن نویسنده واقعی فیلمنامه های آثاری نظیر &quot;&lt;STRONG&gt;درخشش ابدی یک ذهن بی قرار&lt;/STRONG&gt;&quot;-- &quot;&lt;STRONG&gt;جان ملکویچ بودن&lt;/STRONG&gt;&quot;  و &quot;&lt;STRONG&gt;اعترافات یک ذهن خطرناک&lt;/STRONG&gt;&quot; همینطور فیلمنامه فیلم حاضر است و جالب اینکه خانم &quot;سوزان اورلیان&quot; هم نویسنده رمان داستان همین فیلم است !!                                                                                                                              به هر حال &quot;چارلی کافمن&quot; نویسنده سرخورده و افسرده ای است که آنطور که خودش می پندارد به دلیل چاقی در ارتباط با زن ها ناموفق بوده و به همین خاطر نیز دچار نوعی عارضه &quot;ازخود بیزاری&quot; است و چه بسا این بیزاری از خود سبب می شود تا او همواره برای ایجاد ارتباط دلخواه و ایده آل با زنان مورد علاقه اش به دنیای خیال پردازی و فانتزی های ذهنی پناه ببرد... از جمله اینکه او با مشاهده تصویر سوزان اورلیان بر روی جلد کتاب &quot;&lt;STRONG&gt;دزدی ارکیده ها&lt;/STRONG&gt;&quot; همواره ارتباطی خیال گونه و مالیخولیایی با نویسنده کتاب برقرار می کند. و یا ارتباط کوتاه او با &quot;آلیس&quot; پیشخدمت رستورانی ( بابازی جودی گریر) که کافمن هر چند وقت یکبار برای صرف کیک لیموی مورد علاقه اش به آنجا می رود در عالم خیال ارتباطی نزدیک و رمانتیک و حتی جسمانی است. این در حالیست که چارلی کافمن در عالم واقع &quot;آلیس&quot; را که ظاهرا&quot; شیفته دنیای ارکیده ها و تا حدودی شخصیت خود چارلی شده با گفتن کلماتی نسنجیده در نهایت از خود می رنجاند و زمینه &quot;&lt;STRONG&gt;از خود بیزاری&lt;/STRONG&gt;&quot; خودش را به ذهن دختر جوان نیز تلقین و منتقل می کند ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;دونالد&quot; برادر دوقلوی &quot;چارلی کافمن&quot;  شخصیت عمل گرا و کنش گری دارد که در رویارویی با مفهوم زندگی و کسب موفقیت در نگارش فیلمنامه و البته ارتباط با جنس مقابل از ذهنیت و روحیه به مراتب شادابتر و مصمم تری نسبت به شخصیت منفعل و سرخورده چارلی کافمن برخوردار است. او که در عالم واقع ارتباطی ایده آل با دوست دخترش کارولین ( بابازی مگی گیلنهال) دارد ظاهرا&quot; نمادی از جنبه موفق و خود&lt;STRONG&gt; &quot;برتر&lt;/STRONG&gt;&quot; چارلی کافمن را دارد که همواره در طول فیلم در کنش و واکنش متقابل با برادر دوقلوی خود است تا به نوعی از لحاظ روانشناختی معرف و نمایانگر همان &quot;&lt;STRONG&gt;خود برتر&lt;/STRONG&gt;&quot; یا به عبارتی خود &quot;&lt;STRONG&gt;بالغ&lt;/STRONG&gt;&quot; شخصیت کافمن باشد که همچنان در مرحله &quot;&lt;STRONG&gt;کودک&lt;/STRONG&gt;&quot; دست و پا می زند و نمی تواند به موفقیت های لازم در حرفه نویسندگی برسد... بدین ترتیب گویی تمام آرزوها و اهدافی که چارلی خیال دستیابی به آن ها را دارد به شکلی آرمانی در وجود و رفتارهای برادر دوقولواش &quot;دونالد&quot; نمود عینی پیدا می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سوی دیگر شخصیت &quot;سوزان اورلیان&quot; با بازی &quot;مریل استریپ&quot; نیز که نویسنده ای احساساتی و علاقه مند به زندگی گیاهان و خصوصا&quot; ارکیده است در زندگی زناشویی با شوهر بسیار معمولی و تاحدی کسالت آور خودش دچار &lt;STRONG&gt;روزمرگی&lt;/STRONG&gt; کشنده و عذاب آوری شده و به بهانه تحقیق در زمینه ارکیده ها و کامل کردن جنبه تحقیقاتی نوشته هایش با مرد ماجراجویی بنام &quot;جان لاروش&quot; با بازی &quot;کریس کوپر&quot; همراه می شود تا گویی خود را از عذاب روزمرگی و یکنواختی زندگی کسالت بار زناشویی با همسرش نجات بخشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 285px; HEIGHT: 293px&quot; height=374 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://filmtracks.files.wordpress.com/2007/11/adaptation.jpg&quot; width=197 align=right border=0&gt;به هر ترتیب &quot;چارلی کافمن&quot; که سخت شیفته و مسحور شخصیت و نوشته های&quot;سوزان اورلیان&quot; شده می کوشد تا به هر طریق ممکن از کتاب او فیلمنامه ای بنویسد و به همین منظور حتی در کلاس های فیلمنامه نویسی استاد آشفته حالی بنام &quot;رابرت مک کی&quot; (بابازی برایان کاکس ) نیز شرکت می کند و از او کمک می گیرد ... او درحالیکه سر کلاس درس فیلمنامه نویسی از استاد می پرسد که مطلبی در جهان برای نگارش فیلمنامه پیدا نمی کند استاد فیلمنامه نویسی با هیجان و دادو فریاد شدیدی به او توضیح می دهد که از گرسنگی بسیاری از انسان ها در جهان گرفته تا خیانت مردی به دوستش بخاطر حضور یک زن و یا پیدا کردن عشق یا از دست دادن آن در زندگی همه موضوعات بسیاری برای دستمایه قرار دادن در حرفه فیلمنامه نویسی هستند ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالی تلاش های چارلی کافمن برای دسترسی به عمق و جوهر نوشته های &quot;سوزان اورلیان&quot; در کتابش و شیفتگی او نسبت به &lt;STRONG&gt;شخصیت &lt;/STRONG&gt;یا&lt;STRONG&gt; جنسیت&lt;/STRONG&gt; نویسنده کتاب چارلی را وارد زندگی خصوصی و ماجراجویی های جنسی &quot;سوزان اورلیان&quot; با &quot;جان لاروش&quot; می کند تا بدین ترتیب مسیر حرکت او در خلق یک اثر سینمایی با زندگی شخصی سوزان و گریز او از زندگی هر روزه اش در یک نقطه یعنی منزل &quot;جان لاروش&quot; به یکدیگر گره بخورد ... این در حالیست که سوزان اورلیان پس از گیر افتادن &quot;چارلی کافمن&quot;  او را باز می شناسد و به جان لاروش می گوید که این همان شخصی است که قرار است بر اساس کتاب او فیلمنامه ای برای یک استدیو در هالیوود بنویسد... اما چون از راز زندگی خصوصی آن ها سر در آورده باید او را از پای در بیاورند!! ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از جالبترین نکات فیلم گذشته از بازی زیبا و تاثیر گذار &quot;نیکلاس کیج&quot; در هردو نقش برادران دوقولوی کافمن که به شیوه ای ماهرانه در کنار یکدیگر به تصویر کشیده شده اند می توان به رویکرد واقع گرایانه داستان فیلم درباره نویسنده رمان خانم &quot;سوزان اورلیان&quot; و نویسنده فیلمنامه &quot;چارلی کافمن&quot; اشاره کرد که پیرامون درونکاوی شخصی و تحلیل روانکاوانه خود &quot;چارلی کافمن&quot; در مقام فیلمنامه نویس مشهور و حرفه ای سینمای آمریکا است و از دید خود او به ترسیم ابعاد و حالات مختلف نویسنده در برهه ها و دغدغه های درونی گوناگون شغل فیلمنامه نویسی خودش می پردازد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 10:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kouroshjahed&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>kouroshjahed</dc:creator>
<guid>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویکی کریستینا بارسلونا (2008)</title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;Vicky Cristina Barcelona&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عنوان فیلم جدید &quot;وودی آلن&quot; استاد طنز سینمای آمریکا که دو-سه سالی است به آن روی سکه طنز و کمدی یعنی &quot;تراژدی&quot; روی آورده است !&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 274px; HEIGHT: 201px&quot; height=298 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.timeinc.net/ew/dynamic/imgs/080512/cannes-film-festival/vicky-cristina-barcelona_l.jpg&quot; width=274 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویکی و کریستینا دو دختر جوان آمریکایی هستند که برای گذراندن تعطیلات خود به کشور اسپانیا و شهر بارسلونا می آیند. اندک زمانی پس از ورود به بارسلونا ویکی و کرسیتینا آن ها با هنرمند نقاش جوانی بنام &quot;خوآن آنتونیو گونزالس&quot; ( با بازی: خاویر باردم ) در یک نمایشگاه آثار هنری  آشنا می شوند. در همان ابتدای آشنایی خوآن آنتونیو بسیار رک و پوست کنده به هردو آن ها پیشنهاد همخوابگی می دهد !  اما ویکی ( با بازی: ربه کا هال ) که ظاهرا از این پیشنهاد بیشرمانه برآشفته شده علی رغم تمایلات باطنی اش بطور کلامی با خوآن آنتونیو بنای مخالفت می گذارد. این در حالیست که کریستینا ( با بازی: اسکارلت جوانسون ) که دختر جوان سرخوش و در جستجوی یافتن معشوق است از همان ابتدا با دل خوان آنتونیوی جوان راه می آید و باصطلاح دست رد به سینه این هنرمند جوان اسپانیایی نمی زند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ادامه دیالوگ اولیه جوان اسپانیایی با دو دختر جوان هنگامیکه ویکی دلیل این پیشنهاد صریح و گستاخانه را می پرسد خوآن آنتونیو در جواب می گوید که &lt;STRONG&gt;زندگی انسان کوتاه و پر از رنج و درد است&lt;/STRONG&gt; ... پس چرا با خوشگذرانی از زندگی مان لذت نبریم ؟! ... و سپس آن ها را دعوت می کند تا بهمراه او به روستای &quot;اووییدو&quot; بروند تا تعطیلات را در آنجا به خوشگذرانی سپری کنند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز بعد هرسه آن ها با هواپیمای اختصاصی خوآن آنتونیو راهی روستای &quot;اوویدو&quot; می شوند. شب اول ورود آن ها پس از صرف شام کریستینا که دارای شیطنت درونی و روحیه بی صبری است وارد اتاق خوآن آنتونیو می شود تا با او معاشقه کند و همبستر شود. اما جالب آنکه با همه اشتیاق ظاهری و عجله برای برقراری ارتباط نزدیک با این مرد جوان حال کریستینا به ناگاه بهم می خورد و نه تنها نمی تواند ارتباط نزدیکی با خوآن آنتونیو برقرار کند بلکه مجبور می شود برای بهبود حالش چند روزی را هم بستری شود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 268px; HEIGHT: 182px&quot; height=301 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blog.newsok.com/staticblog/files/2008/08/vickycristinabarcelona2.jpg&quot; width=268 align=right border=0&gt;چند روز بعد ارتباط معمولی و دوستی ساده ای میان خوآن آنتونیو و ویکی برقرار می شود و آن ها به سادگی درباره خودشان و علایقشان با هم صحبت می کنند... سپس آن ها به اتفاق هم به دیدار پدر سالخورده خوآن آنتونیو می روند که در گوشه ای از روستای اووییدو به تنهایی روزگار را سپری می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوآن آنتونیو به ویکی می گوید که پدرش شاعر است وشعرهای عمیقی می نویسد اما هیچگاه شعرهایش را منتشر و چاپ نمی کند... و هنگامیکه کریستینا دلیل آنرا جویا می شود خوآن آنتونیو می گوید که چون پدرش اعتقاد دارد&lt;STRONG&gt; با وجود اینهمه سال تمدن بشری هنوز عشق واقعی بین زن و مرد میسر نیست ! &lt;/STRONG&gt;البته این جمله  نگارنده را به یاد نظریه &quot;افلاطون&quot; انداخت که می گوید عشق میان زن و مرد محال است ... ظاهرا بدین دلیل که این دو جنس از لحاظ غریزی به هم محتاج هستند و همین نیاز مانع از ایجاد عشق واقعی میان آن ها می گردد ! ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهرحال رابطه خوآن آنتونیوی نقاش با ویکی صمیمی تر و نزدیکتر می شود تا اینکه ویکی جریان نامزدی خودش را با مرد جوانی بنام دوج ( بابازی: کریس مسینا ) بر ملا می کند. دوج هم با ویکی تماس می گیرد و می گوید که قصد دارد تا او هم برای تعطیلات به بارسلونا بیاید ! ... بدین ترتیب رابطه صمیمانه ویکی با خوآن آنتونیو کم کم به سردی می گراید تا ویکی خود را برای مراسم ازدواج با نامزدش &quot;دوج&quot; آماده کند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در همین اثناء رابطه ای صمیمانه ای میان خوآن آنتونیو و کریستینا دوباره شکل می گیرد تا اینکه آن ها تصمیم می گیرند با هم بطور مشترک زندگی کنند ... اما در همان ابتدای زندگی مشترکشان اتفاقی غیر منتظره ( یا شاید هم با نقشه قبلی از سوی خوآن آنتونیو !! )  همه چیز را بهم می ریزد بدین قرار که &quot;ماریا النا&quot; ( با بازی: پنه لوپه کروز ) همسر قبلی خوآن آنتونیو که ظاهرا از خودکشی اخیرش جان سالم بدر برده دوباره وارد زندگی خوآن آنتونیو می شود ! ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از چندی خوآن آنتونیو و کریستینا و ماریا النا به ناچار تصمیم می گیرند هرسه باهم بطور مشترک زندگی کنند اما تفاوت زبانی ماریا النای اسپانیولی زبان با کریستینای انگلیسی زبان ماجراهای جالب و حتی طنزآمیزی را در جریان زندگی مشترک این سه نفر بوجود می آورد  که تذکرهای پی در پی خوآن آنتونیو به ماریا النا را برای گفتگو به زبان انگلیسی به همراه دارد! ... این در حالیست که دوج نامزد ویکی وارد بارسلونا شده و بلافاصله مراسم ازدواج آن ها در کلیسا انجام می پذیرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم &quot;پنه لوپه کروز&quot; برای بازیگری در این فیلم جایزه اسکار &quot;بهترین هنرپیشه مکمل زن&quot; (Best Supporting Actress Role ) را از مراسم آکادمی سال ۲۰۰۹ دریافت کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kouroshjahed&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>kouroshjahed</dc:creator>
<guid>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتابخوان (2008)</title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 187px; HEIGHT: 263px&quot; height=309 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mroozi.com/wp-content/uploads/2008/12/the-reader2.jpg&quot; width=187 align=left border=0&gt;The Reader&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;&lt;STRONG&gt;کتابخوان&lt;/STRONG&gt;&quot; عنوان فیلمی ساخته &quot;&lt;STRONG&gt;اسیفن دالدری&lt;/STRONG&gt;&quot; کارگردان انگلیسی است که پیش از این او را با کارگردانی فیلمی نظیر &quot;ساعت ها&quot; به یاد داریم. فیلمنامه فیلم نوشته &quot;دیوید هیر&quot; بر اساس رمانی از &quot;برنارد اشلینک&quot;نوشته شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان فیلم براساس شخصیت واقعی خانمی بنام &quot;&lt;STRONG&gt;هانا اشمیتز&lt;/STRONG&gt;&quot; ( بابازی: کیت وینسلت ) است که در دوران حکومت حذب &quot;نازی&quot; در درآلمان در جریان کشتار دسته جمعی عده ای از یهودیان شرکت داشته و اکنون در روایت فیلم طی دهه های ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ میلادی درگیر ماجراهایی می گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قطار زمان از مقابل چشمان مرد میانسالی بنام &quot;مایکل برگ&quot; ( بابازی: رالف فاینس ) عبور می کند در حالیکه او از پشت پنجره ای مه آلوده به تصویر جوانی خود در پشت پنجره قطار خیره مانده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;مایکل برگ&quot; نوجوان ( بابازی: دیوید کراس ) در اواسط دهه ۱۹۶۰ میلادی در یکی از شهرهای آلمان روزی دچار تهوع و استفراغ شدید شده و در گوشه ای از شهر از حال می رود. در همین هنگام &quot;هانا اشمیتز&quot;  به داد او می رسد و برای پرستاری از او و انجام کمک های اولیه مایکل جوان را به خانه اش می برد. چند روز بعد مایکل برای سپاسگذاری از هانا اشمیتز به خانه او می آید و برای کمک به هانا به انباز ذغال می رود تا سوخت مورد نیاز هانا را برایش بیاورد. پس از بازگشت از انباز ذغال صورت و لباس های مایکل برگ جوان از ذغال سیاه شده و او ناگزیر به حمام می رود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته رفته روابط عاطفی و انسانی عمیق تری میان هانا اشمیتز و مایکل برگ جوان شکل می گیرد تا اینکه روزی &quot;مایکل برگ&quot; اتفاقا&quot; &quot;هانا اشمیتز&quot; را در محل کارش در قطار درون شهری مشاهده می کند. اما هانا اشمیتز بدلیل رازگشایی از نوع کاری که اکنون دارد از این دیدار ناخواسته برآشفته می شود و با پرخاشگری با مایکل برگ رفتار می کند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موضوع دیدار اتفاقی این دو در قطار به تدریج کمرنگ تر شده و به فراموشی سپرده می شود غافل از اینکه رازهای سر به مهر به مراتب قدیمی تر تاریخی در مسیر رازگشایی قرار گرفته اند ... چندی بعد مایکل برگ جوان که از راز بی سوادی هانا اشمیتز اطلاع ندارد شروع به خواندن کتاب برای او می کند و ساعات متمادی را صرف خواندن کتاب های مختلف برای معشوقه اش می کند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تدریج رابطه هانا اشمیتز با مایکل برگ مستحکمتر و عمیق تر می گردد تا جاییکه مایکل برگ حتی از برقراری ارتباط با دختران هم سن و سال خود در دبیرستان نیز صرفنظر می کند چراکه به عشق خود به هانا اشمیتز میانسال سخت پایبند و وفادار است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با گذشت ماها و سال ها &quot;مایکل برگ&quot; وارد دانشکده حقوق می شود و به تحصیل این رشته در دانشگاه می پردازد. اما روزی که استادشان همه افراد کلاس را برای کارآموزی به یکی از دادگاه های آلمان برده مایکل برگ جوان از روی صدای متهم ردیف نخست در می یابد که او کسی جز معشوقه اش خانم هانا اشمیتز نیست !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;هانا اشمیتز&quot;  آنچنانکه در تاریخ نیز نامی از او آمده یکی از اعضای ارتش آلمان نازی در زمان جنگ دوم جهانی بوده که نه تنها در مقابل دستور کشتار مخالفان سکوت کرده و اقدامی برای کمک به قربانیان این کشتار نکرده چه بسا ظاهرا گزارشی از این قتل و عام وحشتناک نیز برای افراد مافوق ارتش نازی نیز ارسال کرده است ... ولی گویا ثبت این واقعه در ضمیر ناخودآگاه هانا اشمیتز که خود نیز از اجراء کنندگان آن بوده بهانه و انگیزه نیمه خودآگاهی به او بخشیده تا در ابتدای فیلم از روی نوع دوستی و یا جبران اعمال ضد انسانی گذشته اش یا از روی احساس گناه مشفقانه مرد جوان را از بدحالی نجات بخشد ! ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 214px; HEIGHT: 236px&quot; height=336 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.collider.com/uploads/imageGallery/Reader_the/kate_winslet_the_reader_movie_image__1_.jpg&quot; width=214 align=right border=0&gt;با پیشرفت محاکمات مکرر هانا اشمیتز و همکارانش در دادگاه رسیدگی به جنایات بشری هانا اشمیتز به تحمل حبس ابد محکوم می شود. این در حالیست که در طول انجام محاکمات معشوق جوان او که شاهد و ناظر تمامی جلسات محاکمه بوده متوجه راز بیسوادی هانا اشمیتز نیز می گردد و اینکه او بدلیل بیسوادی نمی توانسته گزارشی از ماجرای قتل و عام به مقامات بالاتر نگاشته باشد ! ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهرحال &quot;هانا اشمیتز&quot; با حکم زندان ابد راهی زندان می شود و از دهه ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ را در زندان به سر می برد ... مایکل برگ که اکنون به سنین بالاتری رسیده چندی است از همسرش جدا شده و با دختر کوچکش زندگی می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسوولین زندان با مایکل برگ تماس می گیرند و از او می خواهند تا به عنوان تنها وابسته هانا اشمیتز برای ملاقات او به زندان بیاید. دیدار ملاقات هانا اشمیتز و معشوق سالیان پیشین اش مایکل برگ در زندان به انجام می رسد و از آن پس مایکل برگ تصمیم می گیرد تا محتویات تمام کتاب های مورد علاقه هانا اشمیتز را با صدای خودش روی نوار کاست ظبط کرده و برایش به درون زندان بفرستد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدین ترتیب هانا اشمیتز از طریق گوش سپاردن به صدای معشوق قدیمی اش که بر روی کاست های صدا ضبط شده محتویات کتاب ها را در می یابد تا اینکه پس از مدتی سعی می کند از طریق همین نوارهای صدا و انطباق آن به نوشته های کتاب هایی که از کتابخانه زندان به عاریت گرفته سواد نیز بیاموزد ... پس از گذشت چندی هانا اشمیتز که مختصری سواد آموخته نامه هایی کوتاه برای مایکل برگ می نویسد و او را در کمال ناباوری حیرت زده می کند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز چندی بعد مسوولین زندان دوباره با مایکل برگ تماس می گیرند و از او می خواهند تا در روز آزادی هانا اشمیتز به زندان بیاید و هانای سالخورده را با خود به خانه ببرد. اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیت وینسلت برای بازی در نقش &quot;هانا اشمیتز&quot; در این فیلم جایزه اسکار &quot;بهترین بازیگر زن نقش اول&quot; (The Best Leading Role Actress)  را در مراسم آکادمی ۲۰۰۹ از دستان &quot;ماریون کوتیلار&quot; برنده سال پیش این جایزه دریافت کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 11:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kouroshjahed&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>kouroshjahed</dc:creator>
<guid>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کشتی گیر (2008)</title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 203px; HEIGHT: 336px&quot; height=737 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.shockya.com/news/wp-content/uploads/the_wrestler_poster.jpg&quot; width=203 align=left border=0&gt;The Wrestler&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عنوان آخرین فیلم &quot;&lt;STRONG&gt;دارن آرونوفسکی&lt;/STRONG&gt;&quot; در سال ۲۰۰۸ با بازی &quot;&lt;STRONG&gt;میکی رورک&lt;/STRONG&gt;&quot; درباره کشتی گیر میانسال و تقریبا بازنشسته ای که تلاش می کند علی رغم بیرحمی های جامعه سرمایه داری به حیات ورزشی و انسانی خود در جامعه آمریکا ادامه دهد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با نگاهی به فیلم های قبلی &quot;دارن آرونوفسکی&quot; بخصوص فیلم &quot;&lt;STRONG&gt;مرثیه برای یک رویا&lt;/STRONG&gt;&quot; می توان به توجه جدی و معترض این کارگردان به نوع و ریشه زندگی در جامعه ای سرمایه داری مانند آمریکا پی برد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کشتی گیر میانسالی بنام &quot;&lt;STRONG&gt;رندی رابینسون&quot; &lt;/STRONG&gt;ملقب به &quot;&lt;STRONG&gt; چکشی&lt;/STRONG&gt;&quot; ( Randy &quot;the Ram, Robinson ) آخرین مبارزات خشن کشتی کج خود را در میان سایر کشتی گیران میانسال و جوان آمریکایی سپری می کند. این در حالیست که &quot;رندی&quot; در زندگی شخصی خود انسانی به غایت تنها و مستاصل است و ناگزیر مانده که چگونه روزگار میانسالی خود را در انزوا و تنهایی سپری کند ! گاهی پسر بچه کوچکی را به محل زندگی اش می آورد تا به بهانه بازی با کامپیوتر لحظاتی اورا از کنج انزوا و تنهایی نجات دهد و گاهی به کاسیدی ( با بازی: مارسیا تومی ) زن نسبتا جوان رقاصه ای التماس می کند تا برای خوردن قهوه یا ساندویچ با او بیرون بیاید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استفانی ( با بازی : ایوان راشل وود ) دختر &quot;رندی&quot; که با دوستش در یک خانه اشتراکی زندگی می کند و البته آنطور که رندی در یکی از گفتگوهایش اشاره می کند ممکن است انسانی همجنس گرا باشد هنوز پدرش &quot;رندی&quot; را به دلیل بی توجهی ها و بی مهری های گذشته اش نبخشوده و تا مدت ها از پذیرش رندی سر باز می زند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فشارهای وارده در اثر ورزش به غایت خشن و نفس گیر &quot;کشتی کج&quot; که صحنه های منزجر کننده آنرا در اوایل فیلم مشاهده می کنیم سبب می شود که &quot;رندی رابینسون&quot; در اثر این فشارها پس از چندی دچار سکته قلبی شده و برای عمل جراحی باز قلب ناخواسته در بیمارستان بستری شود و همچنین دکتر به او گوشزد کند که برای ادامه حیات هرگز دیگر نخواهد توانست به ورزش مورد علاقه اش ادامه دهد ... بدین ترتیب رندی ورزش و محل درآمد خود از این راه را نیز در اوان دوران میانسالی از دست می دهد و علاوه بر انزوا و تنهایی حاصله از دوران از کار افتادگی به معضل بیکاری و بی پولی نیز دچار شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلاش های رندی برای نزدیک شدن به دختر جوانش او را به فروشگاه لباسی می کشاند تا همراه با زن رقاصه ( کاسیدی ) برای دخترش لباسی انتخاب کند تا مگر به واسطه ارائه چنین هدیه ای دخترش اورا پذیرا باشد ! پس از خرید لباس رندی بار دیگر برای آشتی و ملاقات با دخترش به محل زندگی او می رود. جالب آنکه دختر تا پیش از بازکردن کادوی هدیه پدرش هرگز علائمی از پذیرش و بخشش در چهره اش آشکار نمی گردد و تنها پس از مشاهده هدیه و البته دریافت یک کادوی دیگر که  پدرش آنرا &quot;کادوی اصلی&quot; می نامد تا اندازه ای می تواند حضور پدر را در کنار خود توجیه نماید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هرحال رندی بهمراه دخترش برای گردش و همکلامی به کنار دریا می روند تا در آنجا یکی از سکانس های بسیار تماشایی و جالب و در عین حال تلخ و دردناک فیلم شکل بگیرد که با بازی تماشایی و ماهرانه &quot;میکی رورک&quot; در نقش رندی رابینسون پدر به اوج می رسد ... رندی پدر که از رفتار  گذشته خود با دختر و خانواده اش پشیمان است به ریختن اشک و برون افکنی بغض دردناک خود عمق پریشانی و استیصال اش را در حضور دختر جوانش عقده گشای می کند و در پایان این ملاقات نیز به دخترش قول می دهد تا در یکی از روزهای هفته باز برای گردش با هم ملاقاتی داشته باشند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز بعد &quot;رندی&quot; که اینک شغل مناسبی نیز ندارد برای وقت گذرانی و فراموش کردن رنج بی کسی و بی پناهی به یک کلوب شبانه مراجعه می کند و در نهایت ناباوری قرار خود با دخترش را از روی سهل انگاری مجدد به فراموشی می سپارد ... در پایان روز هنگامیکه برای عذرخواهی به محل زندگی دخترش مراجعه می کند با واکنش بشدت عصبانی و پرخاشگرانه و در عین حال سرد و بی رحم دختر مواجه می شود و با اندوه و شرمساری تمام برای آخرین بار دخترش را نیز ترک می نماید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فشار ناشی از بیکاری و دربدری &quot;رندی&quot; این قهرمان سابق کشتی کج را وا می دارد تا برای انجام شغل فروشندگی وارد یک سوپرمارکت بزرگ شود تا به عنوان فروشنده به استخدام آنجا درآید ... چند روز بعد هرچند ورود او به داخل محل فروشندگی اش در سوپرمارکت یادآور صحنه ورود او به داخل رینگ کشتی کج و مبارزه طلبی با حریفان است اما کارهای کوچک و ظاهرا کم اهمیت فروشندگی در فروشگاه در نهایت او را به ستوه آورده و باعث می شود تا او همچون حیوانی زخم خورده و رنجور محیط فروشگاه را با ته مایه ای از &lt;STRONG&gt;عصیانگری&lt;/STRONG&gt; و فریاد بر علیه شرایط موجود ترک گوید ... بخصوص صحنه خرده گیری های اعصاب خوردکن و ابلهانه پیرزنی که بابت کمی بیشتر و کمتر شدن مواد غذایی مورد نیازش &quot;رندی&quot; را چندین بار وادار به رفت و آمد در پشت پیشخوان و زیاد و کم کردن محتویات غذای داخل ظرف می کند از طنزی تلخ و پوچی اگزیستانسیالیستی آزار دهنده ای برخوردار است که در این صحنه &quot;رندی&quot; همچون خدای یونانی &quot;&lt;STRONG&gt;سیزیف&lt;/STRONG&gt;&quot; وادار به رفت و آمدی پوچ و تحقیر آمیز می گردد که قرار است به زندگی او معنایی مضاعف ببخشد ! (افسانه سیزیف).  اما پوچی گزنده و هشدار دهنده ای که از ابتدای فیلم حکایت تلخ و دردناک زندگی در جوامعی را بیان می دارد که به محض رسیدن به دوران بازنشستگی و از کارافتادگی به شدت از سوی جامعه و افراد آن طرد شده و تنها مسوولیتی خودانگیخته و تنازع آمیز آن ها را به مبارزه ای دردناک برای ادامه بقاء فرا می خواند ...&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 223px; HEIGHT: 213px&quot; height=407 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://criticalconfabulations.files.wordpress.com/2009/02/mickey_rourke_in_the_wrestler.jpg&quot; width=223 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بطور کل هرچند فیلم &quot;کشتی گیر&quot; به عنوان واپسین اثر &quot;دارن آرونوفسکی&quot; از درونمایه های شدیدا&quot; &lt;STRONG&gt;اگزیستانسیالیستی&lt;/STRONG&gt; زندگی همچون &quot;&lt;STRONG&gt;نا امیدی&lt;/STRONG&gt;&quot; بشر از مناسبات پیرامون در زندگی مدرن امروزی و متعاقبا لزوم حرکت و تکاپو برای ادامه بقاء و البته &quot;&lt;STRONG&gt;مرگ آگاهی&lt;/STRONG&gt;&quot; نوع بشر برخوردار است و جمله بسیار معروف پیشوای اگزیستانسیالیسم &quot;ژان پل سارتر&quot; را به یادمان می آورد که &quot;&lt;STRONG&gt;دوزخ یعنی: دیگری&lt;/STRONG&gt;&quot; . جالب اینکه تنها افراد مهربان و دلسوز با &quot;رندی رابینسون&quot; در تمام طول فیلم دارای ملیت ایرانی هستند !  یکی دکتر &quot;مویدی زاده&quot; ( بابازی آرمین امیری ) پزشک قلب و دیگری کشتی گیر انتهای فیلم است که در مقایسه با رقبای پیشین رفتاری ترحم انگیزتر نسبت به رندی دارد ! ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در عین حال پس از مشاهده سکانس پایانی فیلم که مبارزه &quot;رندی&quot; با کشتی گیری که ظاهرا نمادی از پرچم ایران را بر دوبنده کشتی اش دارد فیلم &quot;کشتی گیر&quot; بیننده را به نکاتی فرامتنی نیز ارجاع می دهد که دلالت بر مضامین سیاسی و بین المللی در پس زمینه فیلم نیز دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدین قرار گویی &quot;رندی رابینسون چکشی&quot;  نمادی از کشور ایالات متحده آمریکا نیز است که علی رغم تمام ضربه ها و نارسایی های فراوانی که حیات و آبرویش را تهدید می کند همچنان در جستجوی نوستالژیک تصویر &quot;&lt;STRONG&gt;ابرقدرت&lt;/STRONG&gt;&quot; خویش می گردد و همچنان در عین مریضی و ضعف سعی دارد تا خود را قهرمانی محبوب و مقتدر نیز معرفی نماید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بطور کل نوع روابط و سرگشتگی و تقلای شخصیت اصلی فیلم از ابتدا تا انتها بازمضمون معروف دیگری از مکتب &quot;اگزیستانسیالیسم&quot; را به خاطر می آورد که انسان همواره و در همه حال این سوال را از خویشتن می پرسد که&lt;STRONG&gt; آیا زندگی با وجود همه شرایط و سختی هایش هنوز ارزش زیستن را دارد ؟&lt;/STRONG&gt; ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 11:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kouroshjahed&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>kouroshjahed</dc:creator>
<guid>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دبلیو (2008)</title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 219px; HEIGHT: 311px&quot; height=753 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aceshowbiz.com/images/news/00017776.jpg&quot; width=261 align=right border=0&gt; W&lt;/STRONG&gt; جدیدترین ساخته &quot;الیور استون&quot; فیلمساز سرشناس آمریکایی است ... 
&lt;P&gt;فیلمی واقع گرایانه درباره شخصیت جرج دبلیو بوش رئیس جمهور اسبق آمریکا که در اثنای انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۹ و مبارزات انتخاباتی حذب جمهوریخواه به رهبری مک کین با حذب دموکرات به رهبری &quot;باراک حسین اوباما&quot; به نمایش در آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سابقه الیور استون در ترسیم زندگی شخصی و اجتماعی افراد سرشناس و خصوصا سیاستمداران آمریکایی و سایر افراد واقعی که به نوعی در مسایل عمده سیاسی اجتماعی کشور آمریکا درگیر بوده اند به فیلم هایی نظیر &lt;STRONG&gt;سالوادور&lt;/STRONG&gt; ۱۹۸۶( درباره خبرنگاری معروف بنام ریچارد بویل ) - &lt;STRONG&gt;متولد چهارم جولای&lt;/STRONG&gt; ۱۹۸۸ (ران کوویک- کهنه سرباز آمریکایی که با پاهای فلج از جنگ ویتنام بازگشته) - &lt;STRONG&gt;گفتگوی رادیویی&lt;/STRONG&gt; ۱۹۸۹( اریک بوگوسیان - گوینده رادیو در دهه ۱۹۸۰ ) - &lt;STRONG&gt;دورز &lt;/STRONG&gt;۱۹۹۰( جیم موریسون - خواننده جنجالی گروه موسیقی دهه ۱۹۶۰ دورز ) و &lt;STRONG&gt;نیکسون&lt;/STRONG&gt; ۱۹۹۵( رییس جمهور دهه ۱۹۷۰ آمریکا ) باز می گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این منظر هرچه فیلمساز به دوران میانسالی و پختگی کار هنری خود نزدیک شده رسوخ او به لایه های روانشناختی و اجتماعی و انسانی شخصیت های مورد نظر مشهودتر و قابل توجه تر می گردد و تا جاییکه ممکن است از لایه های رویین و ظاهری شخصیت ها که ابعاد اجتماعی و سیاسی آن ها را به چالش کشیده به لایه های درونی تر وجود افراد از عمق دوران کودکی تا بزرگسالی شان رخنه می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به عنوان مثال جالب آنکه وقتی تمام جنجال سیاسی و درون حذبی پیرامون مساله &quot;واترگیت&quot; و نیکسون دور میزند الیور استون در فیلم خود  &quot;&lt;STRONG&gt;نیکسون&lt;/STRONG&gt;&quot;  ( ۱۹۹۵) همزمان با پرداحتن به ماجرای رسوایی &quot;واترگیت&quot; به درونکاوی روانشناسانه و جامعه شناختی شخصیت نیکسون از دوران کودکی تا زمان مرگ نیز می پردازد و مخاطبان را به دیدن ابعاد انسانی و عمیق تر شخصیت های واقعی در فیلمش دعوت می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین رویکرد تا حدود زیادی در فیلم W و پیرامون شخصیت جرج بوش نیز اتفاق می افتد و در طول فیلم با رفت و بازگشت های متعدد به گذشته و حال به کندوکاو درونی شخصیت اصلی فیلم در سیطره زمان می پردازد ...&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 272px; HEIGHT: 186px&quot; height=267 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://latimesblogs.latimes.com/photos/uncategorized/2008/06/29/stone.jpg&quot; width=256 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچند فیلم با نمایش سال های ریاست جمهوری جرج بوش در کاخ سفید در سال های ۲۰۰۰  به بعد آغاز می گردد اما با گذر از یک برش ساده سینمایی به روزگار جوانی او زمانی که در دانشگاه &quot;&lt;STRONG&gt;ییل&lt;/STRONG&gt;&quot; درس می خوانده رجوع می کند تا ریشه سرخوردگی و تحقیر او در دورانی جوانی نزد همکلاس هایش را نشان بدهد ... جالب آنکه خود فیلمساز هم در مقطع تقریبا یکسانی در سال های ۱۹۶۰ در همین دانشگاه &quot;&lt;STRONG&gt;ییل&lt;/STRONG&gt;&quot; هم دانشگاهی جرج بوش پسر بوده و به تحصیل در این دانشگاه می پرداخته است. اما پس از مدتی الیور استون تحصیل را رها می کند و برای خدمت به میهن راهی جنگ ویتنام می گردد! ... به همان گونه نیز جرج بوش پس از خروج از دانشگاه ییل به واسطه نفوذ پدرش یک شغل طاقت فرسا در امور نفتی ایالت تگزاس پیدا می کند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما باز در این فیلم الیور استون مانند سنت هنری دیرین خود که در زمان تحصیل در مدرسه سینمایی نیویورک  از استادش &quot;مارتین اسکورسزی&quot;  فرا آموخته عناصر شخصی و درونی زندگی شخصی خودش را نیز در اکثر شخصیت های فیلم هایش بازآفرینی و درونکاوی می نماید. بدین منوال که او بارها در مصاحبه هایش گفته که برای فرار از تسلط  &quot;&lt;STRONG&gt;خداگونه&lt;/STRONG&gt;&quot; پدرش و البته اثبات لیاقت ها و شایستگی های فردی خود راهی جنگ ویتنام شده است. واقعیتی که او در شخصیت واقعی &quot;&lt;STRONG&gt;ران کوویک&lt;/STRONG&gt;&quot; در فیلم &quot;متولد چهارم جولای&quot; نیز به شکلی بازنمایی کرده است و البته در فیلم &lt;STRONG&gt;W&lt;/STRONG&gt; نیز بدان می پردازد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یکی از صحنه های فیلم &lt;STRONG&gt;W&lt;/STRONG&gt; که دلالت بر این واقعیت دارد صحنه تلفن کردن جرج بوش پسر از درون زندان به پدرش است تا با استفاده از نفوذی که پدر دارد از زندان رهایی یابد. درست مانند وضعیتی که خود الیور استون در دوران جوانی و به هنگام بازگشت از ویتنام دچار آن می شود و برای مدتی به زندان ایالتی می افتد و البته به همین شکل از پدر با نفوذش تقاضای کمک می کند ... جالب آنکه همین منوال در فیلمنامه فیلم &quot;&lt;STRONG&gt;قطار سریع السیر نیمه شب&lt;/STRONG&gt;&quot; ۱۹۷۸ نوشته الیور استون نیز اتفاق افتاده است و بر اساس ماجرایی واقعی شخصیت حقیقی &quot;بیلی هیز&quot;  برای برون رفت از زندان به نفوذ پدرش متوسل می گردد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما در فیلم&lt;STRONG&gt; W&lt;/STRONG&gt; شاهد آن نیز هستیم که همواره تحقیرها و دست کم گرفتن های جرج بوش پدر مسبب و انگیزه روانی لازم برای حرکت رو به جلو و رسیدن به مدارج بالاتر را برای جرج بوش پسر فراهم می کند... چنانچه مطابق اصلی روانشناسانه عامل &quot;&lt;STRONG&gt;تحقیر&lt;/STRONG&gt;&quot; یکی از مهمترین عوامل پیشرفت و حرکت رو به جلو در نهاد بشر است تا خود را به مدارج بالاتر برساند... بطوریکه این تحقیر و &quot;&lt;STRONG&gt;خداگونگی پدرانه&lt;/STRONG&gt;&quot;  تا واپسین سکانس های فیلم همچنان همراه شخصیت اصلی فیلم است و حتی بصورت کابوس وارد رویاهای مظطرب جورج بوش پسر می شود. از سوی دیگر از آنجاکه مطابق اصل روانکاوانه &quot;&lt;STRONG&gt;فروید&lt;/STRONG&gt;&quot; نقش پدر در خانواده و در ارتباط با فرزندان نقشی خدا گونه است در دوره های مختلف جوانی افراد را به سرکشی و عدم تبعیت از پدر فرا می خواند و به شورش و سرکشی در مقابل خداوندگار خانواده وا می دارد ... چنانچه در صحنه ای مشاهده می کنیم که وقتی بوش پسر در جوانی سرخوش و سر مست از موفقیت خود در آزمون ورودی دانشگاه همراه برادرش به خانه باز می گردد و با اعتراض بوش پدر مواجه می شود پدرش را آقای خداوندگار ( &lt;STRONG&gt;Mister God Almighty&lt;/STRONG&gt; ) می خواند و قصد زورآزمایی با پدر را دارد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنابر همین اصل وقتی بوش پسر ریشه ناکامی و شکست سنگین پدرش در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۹۲ را در بی نتیجه ماندن جنگ خلیج و بر سرکار ماندن &quot;صدام حسین&quot;  ارزیابی می کند تصمیم می گیرد تا به هر صورت ممکن برای اثبات کارآمدی و لیاقت ها و توانایی های خود به پدرش راهی جنگ دوباره با عراق و اینبار سرنگونی صدام حسین در سال ۲۰۰۳ شود.  هرچند دلایل مهم اقتصادی و سیاسی بعد از ۱۱ سپتامبر و درگیری و مبارزه دولت بوش با مساله تروریسم بدانگونه که از نگاه استون در هیات دولت بوش پسر مطرح می گردد نیز انگیزه های لازم را برای حمله دوباره به عراق و سرنگونی دولت صدام فراهم می آورد که هرچند شخصیتی انتقاد ناپذیر و افسارگسیخته پشت آن قرار گرفته اما به نوبه خود سبب آزادی مردم عراق از چنگال جنایتکار صدام می گردد و چنانکه از تصاویر مستند فیلم بر می آید شادی و سرور مردم بر روی مجسمه سرنگون شده صدام را نیز به همراه دارد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از نکات دیگری که فیلمساز در ترسیم شخصیت جرج دبلیو بوش بدان ها پرداخته آنست که :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی یکی از اعضاء کابینه لایحه &quot;اعمال مجازات&quot; را برای جرج بوش می آورد او بیان می کند که لایحه بیش از سه صفحه نیست و بعدا آنرا مطالعه می کند!!. بدین ترتیب فیلمساز با ظرافت هرچه تمامتر به شخصیت جرج بوش اشاره می کند که تا چه میزان به مطالعه و خواندن بی علاقه است!! ...جالب اینکه در همین سکانس جرج بوش به عضو مهم کابینه خود گوشزد می کند که همه تصمیم گیری های نهایی را به خود او واگذار کند چراکه او تصمیم گیرنده و رییس هیات دولت است !!&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 164px; HEIGHT: 211px&quot; height=351 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://assets.gearlive.com/politics/blogimages/bush.jpg&quot; width=223 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اینکه جورج بوش پسر از دوران جوانی تا میانسالی در اکثر صحنه ها مشغول خوردن و شکم چرانی نشان داده شده که از دید فیلمساز اشاره به واقعیتی&lt;STRONG&gt; روانکاوانه - فرویدی&lt;/STRONG&gt; دارد که گویا جرج دبلیو بوش در مرحله &quot;&lt;STRONG&gt;دهانی&lt;/STRONG&gt;&quot; متوقف شده و احتمالا همین نیاز نیز سبب آن می گردد تا به گفته مادرش &quot;باربارا بوش&quot; بدون فکر کردن مدام حرف بزند !!! مضاف براینکه فیلمساز از به تصویر کشیدن تصویر دائم الخمر جورج بوش در دوران ماقبل ریاست جمهوری اش نیز ابایی ندارد و آنطور که در پوسترهای تبلیغات DVD فیلم نیز به چشم می خورد این جمله نوشته شده که &quot;هرکسی می تواند رییس جمهور شود&quot; ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در عین حال وقتی جرج بوش پسر بعد از شکست در انتخابات ایالتی در دوران جوانی بطور عصبانی و افسارگسیخته همراه نامزدش در حال رانندگی است با شنیدن انتقادات بجای نامزدش &quot;لارا بوش&quot; به ناگاه از کوره در می رود و با اتومبیل به در گاراژ خانه می کوبد. چنین واکنشی از سوی جرج بوش پسر از لحاظ دراماتیک دلالت بر شخصیت &quot;&lt;STRONG&gt;انتقاد ناپذیر&lt;/STRONG&gt;&quot;  او دارد که بعدها در نقش های بزرگتر او در مقام ریاست جمهوری نیز تداعی و تکرار می گردد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به هر حال الیور استون با رویکردی مستند و واقعگرایانه در پس زمینه ای روانکاوانه و تحلیلی هرچند قدری عجولانه (که البته می تواند ناشی از چیره دستی او باشد) تصویری نسبتا&quot; بیطرفانه و تا اندازه ای &lt;STRONG&gt;گروتسک&lt;/STRONG&gt; گونه از چهل و سومین رییس جمهور آمریکا ارائه می کند.&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 198px; HEIGHT: 286px&quot; height=399 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://3.bp.blogspot.com/_bO-Kk_f0W_I/SSnhqwdEpKI/AAAAAAAAAEg/CmePZILSVhk/s400/w_oliver_stone_2008_1.jpg&quot; width=209 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همانگونه که آغاز فیلم از تصویر بسیار نزدیک چشمان جرج بوش پسر به عنوان پنجره ای به درون وجود او در یک زمین خالی از تماشاچی بیسبال آغاز شده بود پس از به گوش رسیدن تشویق های مجازی و تماشاچیان خیالی که انگار فقط صدای آن درون ذهن جرج بوش طنین افکن بوده در پایان بازهم به همان تصویر بسیار نزدیک (Extreme Close Up) از چشمان او پایان می یابد ... ( لازم به ذکر اینکه بنا به شواهد جرج بوش پسر در روزگار جوانی علاقه فراوانی به شرکت در مسابقات بیسبال آمریکا و حتی مربیگری در این زمینه نیز داشته است. )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکانس ابتدایی و انتهایی فیلم در زمین خالی از تماشاچیان واقعی بیسبال همراه با شنیده شدن صدای تشویق تماشاگران و تشویق کنندگان خیالی گذشته از اشارتی روانشناختی به تصورات وهم آمیز و &quot;دنکیشوت وار&quot; شخصیت فیلم در شنیدن صداهای تشویق خیالی جمعیت عظیمی به دور از واقعیت به گوشش می رسد حکایت از بازی خوردن جرج بوش در جریان عظیم تر و پنهانی دارد که از دیدگاه همیشگی الیور استون از لحاظ پرداخت همیشگی این کارگردان  به مساله &quot;ضد قهرمان&quot; ( &lt;STRONG&gt;Anti-hero&lt;/STRONG&gt; )  ریاست ایالات متحده نیز همچنان قهرمانی اوهام زده مبهوت و سرگشته  تنها به فرا رسیدن توپ بیسبال خیالی چشم دوخته و ناگزیر هشت سالی را به این بازی پنهانی مشغول بوده است ... واقعیتی نظیر مورد ریچارد نیکسون که ریاست جمهوری را قربانی و دست آویز دسیسه های پنهانی پشت پرده قلمداد می کند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 11:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kouroshjahed&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>kouroshjahed</dc:creator>
<guid>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در میان بیگانه ها </title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 218px; HEIGHT: 288px&quot; height=447 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.salir.com/_images_/peliculas/b/d/8/4/cartel_between_strangers_0.jpg&quot; width=180 align=right border=0&gt;‌&quot;&lt;STRONG&gt;Between Strangers&lt;/STRONG&gt;  عنوان فیلم بلند سینمایی ساخته سال ۲۰۰۲ ادوآردو پونتی کارگردان سوئیسی با شرکت سوفیا لورن - ژرار دوپاردیو - ماریا سوروینو - ملکوم مک دووال و دیگران ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فیلم &quot;در میان بیگانه ها &quot; روایت سه داستان موازی از سه زندگی جداگانه و نیمه تمام است. زندگی سه زن بیگانه از موقعیت ها و افراد اطرافشان ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن جوان ویولونسل نواز به نام کاترین ( با بازی دبورا کارا اونگر ) که تنها وسیله ارتباطی او با همسر پیشین و دختر بچه اش پیغام های تلفنی دخترک برای اوست...  پدر کاترین آلن باکستر ( با بازی ملکوم مک دووال ) که ۲۲ سال پیش همسر خود ( مادر کاترین ) را به قتل رسانده پس از سپری شدن دوران حبس اکنون از زندان آزاد می شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن میانه سال و غمگینی بنام اولیویا ( سوفیا لورن ) به همراه شوهر معلولش زندگی مشترکی دارد که شوهر او  بر روی صندلی چرخدار روزگار می گذراند...  اولیویا تمام رویاهای از دست رفته اش را در طراحی های سیاه قلم نقاشی اش می یابد و تنها همدم و مونس او باغبان خل وضعی بنام مکس ( ژرار دوپاردیو ) است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن جوان خبر نگاری بنام ناتالیا ( ماریا سوروینو ) که در پی عکاسی از صحنه های فقر و جنگ در آفریقا دچار عذاب وجدان شده و در کشمکش میان رفتن دوباره به صحنه های فاجعه و عکاسی از آن صحنه ها دچار دوگانگی وجدان شده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فیلم با صحنه ای آغاز می شود که کاترین با شنیدن آخرین پیغام دختر کوچکش از طریق پیغام گیر تلفن دچار استیصال و اندوه بی اندازه شده و با اسلحه ای که در میان دستان او  قرار گرفته قصد کشتن خود را  دارد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصویر فوق به شکل نسبتا زیبا و غافلگیر کننده ای با صحنه دستان اولیویا زن میانه سال در هم می آمیزد  که از لحاظ پریشانی چیزی از کاترین کم ندارد !  با این تفاوت که بجای اسلحه برای از بین بردن خود قلموی نقاشی در دست گرفته تا رویاهای از دست رفته اش را در قالب تصاویر نقاشی تجسم ببخشد ... بدین ترتیب آفرینش هنری جایگزین مرگ و خودکشی می شود !! ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر کاترین مکس ( ملکوم مک دووال ) پس از ۲۲ سال از زندان آزاد شده و بلافاصله برای یادآوری خاطرات تلخ و شیرین و یا به منظور کنار آمدن با گذشته تاریکی که داشته به محل زندگی سابق خود با همسر مرحومش مراجعه می کند که اکنون یک زن و شوهر جوان دیگر در آنجا زندگی می کنند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته بسیار جالب انتخاب &quot;ملکوم مکدووال&quot; در نقش مکس ( پدر کاترین ) است که در سال ۱۹۷۱ میلادی و در روزگار جوانی در نقش یک جوان بی اندازه شرور و متجاوز بنام آلکس در فیلم &quot;پرتغال کوکی&quot; ساخته استنلی کوبریک بازی می کرد که اتفاقا در همان فیلم به جرم شرارت و تجاوزکاری به تحمل زندان و مجازات های تنبیهی محکوم می شود ... بدین ترتیب گویی همان شخصیت شرور فیلم &quot;پرتغال کوکی&quot; در دوران جوانی پس از ارتکاب آنهمه شرارت و تحمل سال های زندان اینک در این فیلم در حالیکه گرد پیری بر چهره اش نشسته از زندان آزاد می شود !! ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشکل اصلی خانم &quot;ناتالیا باوئر&quot; خبر نگار جوان کنار آمدن با وجدان ناخودآگاه خود است که قصد دارد علی رغم اصرار اطرافیان و خصوصا پدرش برای حفظ موقعیت و شغل مهم رسانه ای که دارد برای کمک واقعی به قربانیان خشونت در آنگولا به قاره آفریقا سفر کند. او بدین دلیل دچار ناراحتی وجدان شده که در سفر خود به کشور آنگولا مانند یک نظاره گر خنثی و بی اثر صرفا به عکاسی از صحنه های فاجعه بار در این کشور آفریقایی اکتفاء کرده و حالا باید عکس های گرفته شده را به بنگاه رسانه ای که در آن کار می کند تحویل دهد تا موجب ارتقاء مقام شغلی او گردد... این درحالیست که او دیگر نمی تواند تصویر سوخته شدن دختر بچه ای سیاه پوست بر اثر آتش جنگ را یکدم از ذهنش خارج سازد و عذاب و ناراحتی بابت اینکه چرا بجای عکس گرفتن از افراد قربانی جنگ و گرسنگی در آفریقا به کمک آن ها و نجاتشان نشتافته است ... نشانه ای از توجه فرهنگ آمریکایی به سایر ملل و فرهنگ ها و رویدادهای  خارج از آمریکا که به دلایل گوناگون ( از جمله جنگ ویتنام )  از دهه ۱۹۶۰ میلادی آغاز گردید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولیویا که یار و همدم واقعی در زندگی خانوادگی اش ندارد به نقاشی های زنانه و رویاپردازانه اش پناه آورده که در غیاب شوهر معلول و خودخواهش روح افسرده و پریشان او را تسلی می بخشد ... این درحالیست که اولیویا به هنگام حضور در خانه در کنار شوهر معلولش ارزشی بیش از یک خدمتکار خانگی ندارد که وظیفه اش تنها به آماده کردن غذا و آسایش جسمانی همسر ضمخت و علیلش محدود شده است. همسر اولیویا جان ( پیتر پوستلتویت ) که هیچ تصور و ادراکی از وضع افسرده روحی و آرزوهای همسرش ندارد تنها بدین دلیل نگران دیر آمدن اولیویا به منزل می شود که زمان غذا خوردنش دیر شده و اولیویا باید بمحض رسیدن به خانه با عجله غذای شوهرش را آماده کند ... جان که هیچ درکی از سرشت آفریننده و بی قرار اما افسرده همسرش ندارد با بی ذوقی و ضمختی هر چه تمامتر با نقاشی های اولیویا رفتار می کند و با رفتاری توهین آمیز و سرد اولیویا را می رنجاند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در همین هنگام تلویزیون در حال پخش برنامه ای درباره یک خانم نقاش جوان است که رویاهایی بی اندازه شبیه به خیالپردازی های اولیویا دارد و اتفاقا نقاشی های زنانه او هم بسیار شبیه به نقاشی های اولیویا کشیده است که دوربین تلویزیونی در حال نمایش آن هاست ... جالب اینکه همسر خشن و معلول اولیویا با تمام بی ذوقی و بی عاطفگی متوجه تشابه بی نظیر نقاشی های زن جوان با نقاشی های همسرش اولیویا می شود و او را متوجه واقعیت فراموش شده و مهمی در زندگی اش می سازد ... بدین معنی که روح زندگی و زیبا دوستی با همه ضمختی و خشنی هنوز بطور کامل در ضمیر ناخودآگاه جان همسر معلول اولیویا نمرده است ! ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاترین در استیصال و دوگانگی میان ادامه دادن یا ندادن زندگی مشترک با همسرش و از سوی دیگر ادامه نوازندگی ویولونسل مانده و در حالیکه سعی دارد پدر درمانده خود را به جرم قتل مادرش به مجازات برساند همچنان با مسوول گروه موسیقی و صاحب استدیوی نوازندگی برای ادامه کار نوازندگی درگیر است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مکس پدر پیر کاترین که به تازگی از زندان آزاد شده مورد تهاجم جوانانی شرور و متجاوز قرار می گیرد و از دست آن ها کتک می خورد. درست مثل خود ملکوم مکدووال که در فیلم &quot;پرتغال کوکی&quot; همراه سایر دوستان جوانش پیرمرد بینوایی را در خیابان به شدت کتک می زنند. اما گویی اینک پس از ۲۲ سال تاوان شرارت های دوران جوانی خود را در آن فیلم توسط جوانان شرور امروزی در این فیلم به همان شکل پس می دهد !! ... بدین معنی که شرارت انسان از آن سال ها تاکنون همچنان ادامه یافته و هنرپیشه فیلم بنا به قانون مکافات دنیا اینجا به جزای اعمال شرارت باری که در فیلم &quot;کوبریک&quot; مرتکب شده می رسد !! ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناتالیا در آخرین تلاش به سردبیر رسانه مطبوع و همینطور به پدرش جواب رد می دهد تا برای کمک واقعی به مردم بیچاره آفریقا راهی آن سرزمین شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولیویا برای دیدن آماندا زن جوان نقاش ( وندی کروسون ) به یکی از گالری های او می رود و با ایستادن در صف طرفدارن او برای گرفتن امضاء بالاخره رو در روی نقاش جوان قرار می گیرد. با دانستن این واقعیت رویاگونه که این زن جوان که شباهت ظاهری زیادی هم به خود اولیویا دارد دختر واقعی خود اوست و گویی تجسم رویاهای از دست رفته اولیویا است که در قالب دختر خودش اینگونه مقابل چشمانش پدیدار می گردد ... اما اولیویا در آخرین لحظه از بر ملا کردن این واقعیت فرو خورده برای دخترش باز می ماند و آماندا را در ابهام و حیرت رها کرده و می رود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پایان هر سه زن برای فرار از شرایطی که آن ها را از خود حقیقی شان بیگانه کرده اتفاقا در یک فرودگاه بهم می رسند تا با خیزش هواپیما به سوی رویاهای راستین شان پرواز کنند. بدین ترتیب تنها نقطه اتصال داستان این سه زن پرکشیدن به سوی رویاهای از دست رفته شان و خواسته های واقعی شان است که برای مدت کوتاهی تا پرواز هواپیما آن ها را به دور یک میز در سالن انتظار گرد هم آورده و منجر به شکل گیری تنها صحنه ای می شود که اندوه و از خودبیگانگی این سه زن تبدیل به سه لبخند زیبا در صورت هرکدام می گردد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان ناخودآگاه فراموش شده و ازخودبیگانگی گروهی از انسان ها و امید برای بازیافتن دوباره آن ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 22:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kouroshjahed&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>kouroshjahed</dc:creator>
<guid>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیش از آنکه شیطان بداند تو مرده ای ...</title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 272px; HEIGHT: 267px&quot; height=461 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ecx.images-amazon.com/images/I/51Sb3d1xTGL._SS500_.jpg&quot; width=500 align=right border=0&gt; &lt;/STRONG&gt;عنوان فیلم سینمایی ۲۰۰۷ و آخرین ساخته &quot;سیدنی لومت&quot; کارگردان شهیر آمریکایی است. فیلم داستان دو برادر را روایت می کند که بر اساس توطئه و نقشه برادر بزرگتر قصد دزدی از مغازه جواهر فروشی مادروپدرشان را دارند... اما پیش از ظاهر شدن عنوان اصلی فیلم جمله دیگری با این مضمون روی صفحه ظاهر می شود که عنوان فیلم ادامه این جمله به شمار می آید :  می توانی برای نیم ساعت هم که شده در بهشت باشی ...   پیش از آنکه شیطان بداند تو مرده ای ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فیلم با صحنه معاشقه برادر بزرگتر اندی ( فیلیپ سیمور هافمن ) با همسر جوانش جینا ( ماریسا تومی ) آغاز می شود. هرچند اندی با وجود موادی که به تازگی مصرف کرده همچنان از ارتباط جنسی موفقیت آمیز با همسرش تا اندازه ای ناتوان است احتمالا به همین دلیل نیز مشکلات زندگی مشترک آن ها به تدریج و در ادامه داستان فیلم گسترش می یابد... مضاف بر اینکه مشکل مالی این زن و شوهر برای ماندن بیشتر در کشور برزیل و ادامه شغل تجارتی اندی در آن کشور به مشکلات زناشویی آن ها افزوده شده و یا برای جبران ارتباط جنسی ناموفق شان کسب پول بیشتر انگیزه و سبب طرح نقشه دزدی از فروشگاه مادرو پدر را برای اندی فراهم می سازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از سویی دیگر هنک ( اتان هاوک ) برادر کوچکتر اندی نیز از وضعیت مساعد و مطلوبی در تامین هزینه های دخترش برخوردار نبوده و مدام بابت بدهی های مکرر به همسر سابقش از سوی او مورد سرزنش و توبیخ قرار می گیرد چراکه او به هیچ وجه قادر به تامین هزینه های زندگی دختر خود نمی باشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بنابراین و با توجه به انگیزه های یاد شده اندی برادر بزرگتر پیشنهاد دزدی از جواهر فروشی والدینشان را برای برادر کوچکتر مطرح می سازد و در نهایت با دادن یک پیش پرداخت جزئی او را متقاعد به انجام این کار می نماید. از طرفی هنک که ابتدا با انجام این کار موافق نیست و نسبت به این عمل تردید دارد چون در مضیقه شدید مالی قرار گرفته به ناچار پیشنهاد دزدی از فروشگاه پدرو مادرش را می پذیرد و با همراهی دوستش &quot;بابی&quot; اقدام به سرقت مسلحانه از جواهرفروشی والدین خود می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; آن ها در انجام دزدی از جواهرفروشی به شدت ناموفق عمل کرده بطوریکه بابی دوست صمیمی هنک و مادر هنک هردو در جریان تیر اندازی به یکدیگر دچار &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 315px; HEIGHT: 186px&quot; height=241 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.latimes.com/media/photo/2008-04/37886745.jpg&quot; width=315 align=left border=0&gt;جراحات شدیدی شده و جانشان را از دست می دهند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کابوس فکری و اضطراب شدید ناشی از ناموفقیت در انجام عملیات دزدی دو برادر از این پس آغاز شده و یکدم آن ها را رها نمی سازد. بدین ترتیب هر کدام از آن ها با دستپاچگی و اظطراب بیش از اندازه در صدد پاک کردن رد پای خودشان از ماجرای دزدی فروشگاه جواهر بر می آیند. ضمن اینکه چارلز ( آلبرت فینی ) پدر این دو برادر  کم کم به رفتار پسران خودش مشکوک شده و در ادامه فیلم آن ها را تا پی بردن به راز کشته شدن همسرش در فروشگاه جواهر فروشی مورد تعقیب قرار می دهد. جینا همسر اندی که از رفتار و شرایط زندگی نه چندان دلخواه خود با همسرش به ستوه آمده اندی را در حالیکه کرایه تاکسی هم برای رفتن ندارد ترک می کند  بطوریکه صحنه پول دادن به جینا بابت کرایه ماشین توسط اندی به شکل معنی داری پشت یک دیوار استتار شده است. جینا ضمن ترک اندی راز ارتباط پنهانی خود با هنک برادر کوچکتر اندی را برای او برملا می سازد تا اور را برا یادامه زندگی و تصاحب مجدد تحریک کند اما اندی بیش از هر زمان دیگر دچار فروپاشی روانی و استیصال عاطفی مضاعف می گردد. در این حال اوج سردرگمی و استیصال اندی از شرایط موجود با پناه بردن دوباره او به مرکز خصوصی مصرف مواد مخدر ادامه پیدا می کند.  وضعیت ناگوار و دردناک سرشار از اظطراب و فروپاشی روانی اندی با بازی حیرت انگیز و استادانه &quot;فیلیپ سیمور هافمن&quot; و موسیقی توهم زای فیلم به هنگام حضور اندی در مرکز خصوصی مواد مخدر و البته مشاجره دردناک او با پدرش به اوج می رسد. بخصوص صحنه نشستن اندی بر روی تخت مرکز خصوصی با آن نمای خاص از ساختمان های شهر و موسیقی همراه آن بیننده را بیش از هر زمان دیگر وارد و درگیر دنیای درونی سرشار از استیصال اندی می سازد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از سویی دیگر هنک برادر کوچکتر اندی از طرف برادر زن دوست کشته شده اش مورد تهدید قرار گرفته تا مخارج زندگی بیوه دوستش &quot;بابی&quot; را تامین نماید. چراکه در غیر اینصورت برادر زن دوستش او را بدون دخالت پلیس به قتل خواهد رساند!...  بدین ترتیب اظطراب و دلواپسی هنک و برادرش اندی دوچندان شده و آن ها را وادار به انجام اعمال غیر قانونی بیشتر و انجام خشونت های بعدی می کند. اندی به همراه برادر کوچکش هنک برای بدست آوردن پول درخواستی برادر زن بابی ابتدا دست به آدمکشی و دزدی در آن مرکز خصوصی مصرف مواد مخدر زده و سپس برادر زن بابی را طی یک درگیری خشونت آمیز از پای در می آورند. در ادامه این درگیری خشونت آمیز اندی که تا پیش از این پی به رابطه پنهانی هنک با همسرش جینا برده در صدد انتقام گیری شخصی برمی آید تا برادرش هنک را از پای در بیاورد. اما پیش از آنکه ماشه را شلیک کند از سوی بیوه بابی مورد اصابت گلوله قرار گرفته و راهی بیمارستان می گردد. پدر اندی که تا این زمان به تعقیب پسران خود می پرداخته نیز همراه پسرش راهی بیمارستان می شود تا در نهایت آن صحنه دردناک و تکان دهنده در بیمارستان به وقوع بپیوندد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لازم به ذکر است که هیچ یک از حوادث فوق به ترتیبی که اینجا ذکر شد روی نداده بلکه به شیوه ای تو در تو و با جابجایی زمانی رویدادها در هم تنیده شده اند که البته مقدار زیادی از این جذابیت روایی و تاثیرگذاری فیلم مسلما مدیون فیلمنامه دقیق و حساب شده &quot;کلی مسترسون&quot; می باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فیلم &quot;&lt;STRONG&gt;پیش از آنکه شیطان بداند تو مرده ای&lt;/STRONG&gt;&quot; با نمایش وابستگی بیش از اندازه و دردناک انسان امروز به عنصری حیاتی بنام &quot;پول&quot; و درجه استیصال و درماندگی انسان در بدست آوردن آن برای رفع نیازهای  زندگی به بیان و روایت داستانی هیجان انگیز و دردناک از تلاش شخصیت های فیلم در رسیدن به خواسته ها و گریز از کرده هایشان می پردازد. در همین راستا روایت بسیار پیچیده و البته غیر خطی و اعجاب انگیز فیلم در توصیف رویدادهای آن روندی بی اندازه خلاقانه و حیرت انگیز و تاثیرگذار را در جهت نشان دادن عمق رابطه ها و سیر روایی فیلم پدید می آورد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از بارزترین نکات فیلم بازیگری بسیار تاثیر گذار و استثنایی فیلیپ سیمور هافمن و اتان هاوک در نقش دو برادر است. همچنین روایت غیرخطی و اعجاب آور فیلم که هرچند پدیده ای تازه در سینما نیست اما در این فیلم به خلاقانه ترین شکل بستر روایت زیبای داستان فیلم می گردد... &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 174px; HEIGHT: 234px&quot; height=447 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://broadwayworld.com/columnpic/11SidneyLumet.jpg&quot; width=233 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دیگر نکات مورد توجه فیلم عدم حضور موثر قانون و دستگاه پلیس در رسیدگی به جنایاتی اینچنین است ... بلکه این تنها وحشت از عواقب قانونی است که در میان شخصیت های فیلم حضور اظطراب آور و ویرانگری دارد ... بطوریکه مشاهده می کنیم چارلز پدر اندی و هنک که از بی خیالی و عدم پیگیری موثر ماجرا توسط پلیس نا امید و عصبانی شده در یک صحنه پس از خروج از اداره پلیس به صورتی نمادین با اتومبیل خود به یکی از اتومبیل های پلیس که بدون سرنشین در گوشه ای پارک شده بشدت برخورد می کند ! ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;سیدنی لومت&lt;/STRONG&gt; که با آثار مشهوری چون &quot;&lt;STRONG&gt;بعدازظهر سگی&lt;/STRONG&gt;&quot; - &quot;&lt;STRONG&gt;شبکه&lt;/STRONG&gt;&quot; و &quot;&lt;STRONG&gt;سرپیکو&lt;/STRONG&gt;&quot; در دهه هفتاد به شهرت رسید پس از یک دوره سیر نزولی در کار فیلمسازی و روایاتی نه چندان دلچسب با ساخت این فیلم به اوج هنر کارگردانی و داستان پردازی غیر خطی و تاثیرگذار دست یافته است...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 10:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kouroshjahed&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>kouroshjahed</dc:creator>
<guid>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی نیچه گریست ...</title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 184px; HEIGHT: 248px&quot; height=167 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://graphics8.nytimes.com/images/section/movies/amg/dvd/cov150/dru500/u503/u50305yzcxw.jpg&quot; width=150 align=left border=0&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;When Nietzsche Wept&lt;/STRONG&gt;... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عنوان فیلم سینمایی به سال ۲۰۰۷ و کتابی به همین نام است. کارگردان فیلم &quot;&lt;STRONG&gt;پینچاس پری&lt;/STRONG&gt;&quot; و نویسنده رمان &lt;STRONG&gt;&quot;ایروین دی. یالوم&lt;/STRONG&gt;&quot; است. فیلم &quot;وقتی نیچه گریست&quot; ماجرای برخورد و گفتگوهای نیچه با دکتر روانشناسی بنام &quot;یوزف بروئر&quot; است که به نوعی همکار و هم دروه &quot;&lt;STRONG&gt;زیگموند فروید&lt;/STRONG&gt;&quot; نابغه روانشناسی قرن بیستم به شمار می آید. بدانگونه که در فیلم آمده گویا &quot;فروید&quot; تحت تاثیر الهامات و آموزه های دکتر بروئر و نیچه بعدها موفق به ابداع سبک روان درمانی مشهور خود و بازیابی ضمیر ناخودآگاه مراجعین و بیمارانش می گردد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;فریدریک ویلهلم نیچه&quot; فیلسوف قرن ۱۹ آلمان جمله مشهوری داشت بدین مضمون که &quot;&lt;STRONG&gt;خداوند مرده است&lt;/STRONG&gt;&quot;... او که بنیانگذار فلسفه &quot;&lt;STRONG&gt;نهیلیسم&lt;/STRONG&gt;&quot; بود در زمان زندگی و حتی پس از مرگش با آثاری که از خود برجای گذاشت تاثیر بسزایی بر فیلسوفان و متفکرین قرن ۱۹ و ۲۰  از جمله فیلسوفان اگزیستانسیالیست اروپا داشت. بطور خلاصه فلسفه &quot;نهیلیسم&quot; نیچه را می توان بدین ترتیب بیان نمود که او با بی اعتبار انگاشتن فلسفه &quot;خیر و شر&quot; به عنوان موضوع علم اخلاق از دوران مابعد سقراط در تاریخ فلسفه تمامی دستاوردهای تفکر فلسفی در اروپا را نه دلیل و منطقی در اثبات وجود امر مطلق ( خداوند ) بلکه صرفا ادله ای در اثبات یا انکار &quot;نیکی و پلشتی&quot; یا همان &quot;اهورامزدا و اهریمن&quot; می انگارد. از دیگر نکات فلسفه نیچه اعتقاد به ظهور ماهیتی تحت عنوان &quot;&lt;STRONG&gt;ابرانسان&lt;/STRONG&gt;&quot; با تعریف خاص خود و همینطور فلسفه &quot;اراده معطوف به قدرت&quot; است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در فیلم &quot;وقتی نیچه گریست&quot;  شخصیت نیچه با بازی &quot; آرماند آسانته&quot; که غرق در اندیشه ها و آموزه های فلسفی خود است تا پیش از آغاز فیلم عاشق و دلبسته دختر جوان و زیبایی بنام &quot;لو سالومه&quot; ( کاترین وینیک ) شده است. اما با رد پیشنهاد ازدواج از سوی سالومه جوان و زیبا نیچه هر چه بیشتر از ارتباطات اجتماعی و دلبستگی های عاطفی سرخورده شده و به دام انزوا و تنهایی و خودآزاری مفرط گرفتار می گردد...  ضمن اینکه این شکست عشقی اندیشه های نیچه را چنان که از نوشته های او در آثارش بر می آید آکنده از نکات بدبینانه و حتی خصمانه نسبت به جنس زن می گرداند. این انزوا و تنهایی همانطور که اهل فلسفه می دانند تاثیر بسیار مهمی بر اندیشه های روان نژندانه و شاعرانه نیچه می گذارد و چنانکه می دانیم او را تا پایان عمر دچار جنون و پریشانی ذهن نیز می گرداند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 189px; HEIGHT: 243px&quot; height=200 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bitsofnews.com/images/graphics/nietzsche.jpeg&quot; width=189 align=right border=0&gt;داستان فیلم &quot;وقتی نیچه گریست&quot; از آنجا آغاز می شود که &quot;لو سالومه&quot; در حال نگارش نامه ای برای دکتر بروئر ( با بازی بن کراس )  است تا دیدار و قرار ملاقاتی با او داشته باشد و ضمن این دیدار راز تنهایی و البته جنون خودکشی را که در ذهن و روان نیچه پرورش یافته با این پزشک باتجربه در میان بگذارد تا بلکه نیچه را درمان کند. اما دکتر بروئر که ابتدا از درمان نیچه و درگیر شدن با ناخوشی های روانی او امتناع می کند خود درگیر ماجرای عشقی و دلبستگی به یکی از زنان بیمار خود است و کابوس ها و رویاهای پریشان احوالی در رابطه با این عشق مشاهده می کند. بطوریکه بیننده در تمام طول فیلم بارها و حتی به طرق غافلگیر کننده ای درگیر رویاها و ضمیر ناخودآگاه دکتر بروئر می شود. به هر ترتیب دکتر بروئر که به واسطه دلبستگی بیمارگونه به زنی جوان با همسر خود دچار مشکل و اختلافات شدید شده با اصرارهای &quot;لو سالومه&quot; گفتگو با فیلسوف بزرگ قرن نیچه را آغاز می کند تا بلکه ناخوشی روانی و جنون خودآزارانه او را درمان کند... نیچه که پولی برای انجام خدمات درمانی و کلینیکی دکتر بروئر در بساط ندارد ابتدا از ادامه مراحل درمانی خودداری کرده و مطب دکتر بروئر را با ترشرویی ترک می کند. اما در ادامه دکتر بروئر از او می خواهد تا ضمن انجام مراحل درمانی نیچه نیز در عوض و به جای پرداخت هزینه های درمانی پرسش ها و بن بست های فلسفی او را مورد مطالعه قرار داده و راهگشای اندیشه های بی سرانجام او باشد. نیچه ابتدا از شنیدن این پیشنهاد برآشفته و متعجب می شود و در کمال تواضع به دکتر بروئر می گوید که او چیزی بیش از یک نویسنده نیست که تنها به نگارش افکارش می پردازد و قادر به درمان اندیشه های ناگوار دیگران نیست. اما در ادامه به هر حال نیچه متقاعد می شود تا برخی مبانی فکری بروئر را از دیدگاه فلسفی و جهان بینی خودش مورد مطالعه قرار دهد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتگوهای فلسفی و گاه روانشناسانه نیچه با دکتر بروئر همچنان ادامه می یابد تا اینکه روزی نیچه بر سر مزار والدین بروئر راز بزرگ دلبستگی های انسانی و ارتباط آن با پیوندهای عاطفی افراد با والدین و همچنین راز گم گشتگی انسان در بحبوحه تعلقات محیطی را برای بروئر برملا می سازد و به او می گوید که عشق بزرگ او به برتا ( با بازی میچال یانایی ) چیزی جز پیوند ناتمام عاطفی بروئر با مادرش نیست ... و به نوعی او را فارغ از تعلقات عاطفی و هویت اجتماعی فرومایه ای که دارد متوجه مفهوم &quot;ابرانسان&quot; بدانگونه که در تعاریف فلسفی خویش بدان اشاره شده می گرداند...  بدین ترتیب دکتر بروئر که به رازهای سربه مهر عاطفی و فکری خود پی برده گویی از این پس دچار تحولی شگرف شده و خانه و کاشانه و همسرو فرزندانش را ترک می کند تا طبق نصیحت های فلسفی نیچه آزاد و سبکبال به دنبال کامجویی از هستی خویش روانه شده و فارغ از تمامی تعلق های عاطفی و شغلی و جایگاه اجتماعی ظاهرا معتبری که دارد &quot;خود&quot;  از دست رفته و نایافته اش را باز یابد...&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 258px; HEIGHT: 149px&quot; height=291 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.lionetwork.net/spaw/images/When.Nietzsche.Wept.Pic1.jpg&quot; width=288 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دکتر بروئر که به دنبال گفتارهای فلسفی نیچه پی به راز گم گشتگی و &quot;ازخودبیگانگی&quot; خویش برده دیگر به هیچ قیمت حاضر به ادامه زندگی مشترک با همسر و فرزندانش نبوده و آن ها را در کمال تلخی و نامهربانی ترک می کند. اما پس از ترک خانه و کاشانه در ادامه مسیر با بی مهری و خیانت معشوقه اش برتا مواجه می شود و در جایی دیگر نیز مشاهده می کند که &quot;لو سالومه&quot; در حال انجام ترنم های عاشقانه با &quot;زیگموند فروید&quot; ( با بازی جمی ایلمان ) دوست نزدیک خود او می باشد ...  بدین ترتیب است که دکتر بروئر سرخورده از این کاوش درونی و سفر به دنیای ناخودآگاه ذهن خویش که توسط اندیشه های نیچه به چالش کشیده شده در انتها باز به دنیای تعلقات پیشین خود باز می گردد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با پایان یافتن این سفر درونی که به شکل بیرونی گسیختگی دکتر بروئر از تعلقات اجتماعی اش را برای مدتی کوتاه به نمایش می گذارد دکتر بروئر باز به دنیای متعلقات این جهانی خود بازگشته و مسیر زندگی سابق اش را همچنان در پیش می گیرد. گویی تمامی این وقایع خیالی سرکوب شده در ضمیر ناخودآگاه پریشان حال او ست که به سیاق اندیشه های روان نژندانه و ضد اجتماعی نیچه و سرخوردگی های فلسفی او از تعلقات عاطفی و زندگی مشترک مقابل چشمان بیننده فیلم پدیدار گشته است...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 06:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kouroshjahed&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>kouroshjahed</dc:creator>
<guid>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی را صورتی فام ببین ... </title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 214px; HEIGHT: 312px&quot; height=773 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://westdaletheatre.files.wordpress.com/2008/03/la_vie_en_rose_movie_poster-1.jpg&quot; width=577 align=left border=0&gt;La Vie en Rose&lt;/STRONG&gt;  ساخته 2007 &quot;اوليوير داهان&quot; با بازي درخشان و كم نظير &quot;ماريون كوتيلار&quot; در نقش &quot;اديت پياف&quot; خواننده فقيد كشور فرانسه در سال هاي دهه 1950 و 1960 است. خواننده شهير و محبوب فرانسوي &quot;اديت پياف&quot; (1963-1915) كه دوران كودكي را در فقر مطلق و در خيابان هاي شهر پاريس مي گذراند بعد از مدتي براي نگهداري به يك روسپي خانه سپرده شده و توسط زن مهرباني بنام تيتين ( با بازی: امانوئل سينير همسر رومن پولانسكي ) مورد مراقبت قرار مي گيرد. اما بعد از مدتي او را از روسپي خانه به مركز نگهداري كودكان منتقل كرده و بعد از مدتي توسط فرد سرشناس و هنردوستي بنام لويي لپلي ( با بازي ‍‍‍‍ژرار دوپارديو ) استعدادش براي خوانندگي شناسايي مي شود و لولي لپلي از آن پس نام &quot;پياف&quot; را كه برگرفته از نام پرنده آوازخوان و كوچكي مي باشد براي اين دختر جوان و با استعداد بر مي گزيند. بدين ترتيب اديت پياف كه در دوران كودكي و نوجواني با پرسه زدن در خيابان ها به خوانندگي مي پرداخت رفته رفته وارد محافل و مجالس هنري زمان خود شده و راه شهرت و موفقيت را در پيش مي گيرد. اما با پررنگ تر شدن آوازه شهرت و هنر او شخصيت اديت پياف دچار تحولي تدريجي گرديده و كم كم تبديل به خواننده اي خود شيفته و از خود راضي مي گردد. در ادامه او عاشق و دلبسته مشت زن خوش چهره و جواني بنام مارسل ( ژان-پير مارتينز ) شده كه بعدها معلوم مي شود در كشور ديگري صاحب زن و فرزند و مزرعه كشاورزي است. عشق و دلبستگي اديت پياف به مارسل با آگاهي از وضعيت زندگي او همچنان ادامه مي يابد تا اينكه مارسل در يك سانحه سقوط هواپيما جانش را از دست مي دهد و اديت پياف در يك سكانس بي نظير و درخشان در حاليكه در خيالاتش تصور مي كند كه مارسل به ديدن او آمده به تدريج از عالم خيال و تصورات عاشقانه خارج شده و واقعيت تلخ و دردناك از دست دادن مارسل را از زبان اطرافيان مي شنود. پايان سكانس دردناك پي بردن پياف به مرگ دلخراش عشقش مارسل كه نقطه اوج بازيگري &quot;ماريون كوتيلار&quot; و یکی از زیباترین سکانس های فیلم است به صحنه ديگري از هنرنمايي و خوانندگي &quot;اديت پياف&quot; در يك سالن كنسرت ختم مي شود. بدين ترتيب با از دست رفتن تنها عشق زندگي &quot;اديت پياف&quot; در دوران جواني شخصيت و قواي رواني و جسماني اين خواننده مشهور فرانسوي تحليل رفته و بعد از يك ازدواج نا موفق و ابتلا به بيماري كشنده اي در سن 48 سالگي از دنيا مي رود. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تغيير روايت فيلم در سه دوره كودكي جواني و ميانسالي از زندگي &quot;اديت پياف&quot; به طور موازي و متوالي نكته قابل توجه داستان فيلم است كه در كنار بازي كم نظير و به ياد ماندني &quot;ماريون كوتيلار&quot; در نقش اديت پياف از جمله جنبه هاي با اهميت فيلم به شمار مي آيد. خصوصا هنگامیکه &quot;ادیت پیاف&quot; در اواخر عمر با به خاطر آوردن خاطرات و لحظات دوران مختلف زندگی مدام بیننده را از دنیای واقعی به عوالم ذهنی و خیال انگیز خود همراه می سازد و در نمایش خیال گونه و گاهی مالیخولیایی حوادث تلخ و شیرین زندگی اش لحظات سینمایی بسیار تاثیر گذار و حتی رقت انگیزی را خلق می کند. خانم &quot;ماريون كوتيلار&quot; براي بازي در نقش &quot;اديت پياف&quot; خواننده شهير فرانسوي در اين فيلم جايزه اسكار &quot;بهترين بازيگر نقش اول زن&quot; را در مراسم ۲۰۰۸ از آكادمي هنرهاي آمريكا دريافت كرده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 May 2008 10:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kouroshjahed&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>kouroshjahed</dc:creator>
<guid>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد فریدون فروغی</title>
<link>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 239px; HEIGHT: 250px&quot; height=550 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.naragh.ir/images/forooghi.jpg&quot; width=260 align=left border=0&gt;پنجشنبه عصر ۲۹ فروردین ماه به همراه یکی از دوستانم به سر مزار &quot;فریدون فروغی&quot; خواننده پاپ ایران رفتیم. مزار فروغی در یک روستای بسیار دورافتاده اطراف &quot;بوئین زهرا&quot; در جاده اشتهارد قرار دارد. ابتدا بسیار تعجب کردم که چرا باید مزار یکی از محبوب ترین و دوست داشتنی ترین هنرمندان موسیقی پاپ در یک چنین منطقه دور افتاده و تقریبا&quot; نا معلومی قرار گرفته باشد. عده ای گفتند خاکسپاری فریدون فروغی در چنین مکانی به وصیت خود او انجام گرفته... عده ای دیگر گفتند به درخواست خانواده اش در یک چنین مکانی به خاک سپرده شده و ...  اما باز این سوال همچنان در ذهنم موج می زند که چرا بایستی مزار او تا این اندازه غریب و دور از تمام جنجال و هیاهویی باشد که معمولا&quot; اطراف زندگی هنرمندان و مرگ آنان موج می زند. هرچند ترانه ها و موسیقی او به قلب و روح بسیاری از جوانان دیروز و امروز نزدیک است اما مزارش درست به مانند زندگی این هنرمند دوست داشتنی در انزوا و خلوت تفکر برانگیزی دور از همه جنجال ها و هیاهوی امروز قرار گرفته است... به هنگام رفتن به سر مزار فروغی و همچنین بازگشت از آنجا مدام در حال گوش کردن به موسیقی و آواز او بودم تا از طریق این موسیقی و ترانه ها سفری دوباره به دنیای غریب و دلشکسته او و عشق های معصومانه و نافرجام قدیم کرده باشم... هرچند که دیگر خبری از حال و هوای آن روزها و عشق های معصومانه در میان ما  نباشد ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم می آید در زمان نوجوانی وقتی برای اولین بار کاست ترانه های فروغی را گوش کردم بسیار به نظرم موسیقی پرشور و عصیانگر و در عین حال غریب و دلشکسته ای آمد که می شد برای بارها آن را گوش داد و به دنیای خاطره ها و دلتنگی های عاشقانه و تنهایی های دردمندانه یک انسان و عصیان و خشم یک نسل سفر کرد. چنانکه به یاد می آورم ترانه های او با وجود سال ها سپری شدن از زمان خوانده شدنشان هر روز و هر زمان ورد زبان من و دوستانم بود و بارها و بارها آن ترانه ها را در مواقع و مکان های مختلف به طور دسته جمعی می خواندیم یا در خلوتمان زمزمه می کردیم ...  بعدها فهمیدم ترانه هایش همخوانی خاصی با شیوه زندگی خود او خصوصا&quot; در سال های آخر عمرش نیز دارد... یادم می آید چند سال پیش در سال ۱۳۸۰ که فروغی از دنیا رفت مرگ غریبانه و دردناک او در سن ۵۱ سالگی دیگر برایم معنا و مفهوم خاصی نداشت و از هیاهو و شلوغی طرفداران او به هنگام خاکسپاری و گرامیداشت مزارش که در فیلم های مستند می دیدم چیزی جز از دست رفتن یکی دیگر از هنرمندان مهجور قدیمی در گوشه تنهایی و انزوا دستگیرم نمی شد... اما خیلی عجیب بود که چرا دیگر احساس خاصی به مرگ انسان و خواننده ای که با موسیقی و ترانه هایش بزرگ شده بودیم نداشتم ! ... شاید موسیقی و ترانه هایش آنقدر برایم زنده و سرشار از احساس بود که هیچگاه به مرگ خواننده اش فکر نمی کردم ... حتی تا زمان شنیدن خبر مرگ فروغی فکر نمی کردم اصلا&quot; او هنوز زنده باشد!...  شاید هم فکر می کردم باید در یکی از کشورهای اروپایی یا در همین لس آنجلس خودمان (!) در حال خواندن ترانه های لس آنجلسی یا ساختن موسیقی برای نسل جدید خوانندگان پاپ است ... غافل از اینکه او برخلاف بسیاری از خوانندگان پاپ قدیمی به جز یک بار هیچگاه دیگر از مملکت خارج نرفته بود ... و به دلیل احترام و هویتی که برای خود و اصالت هنرش قائل بود یا شاید هم از سر اجبار هیچگاه تن به ساختن ترانه های بی مفهوم و شادی بخش (!) امروزی نداد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با رفتن به سر مزار فروغی و یاد آوری ترانه ها و موسیقی او که در هیاهو و بحبوحه زندگی مبتذل امروزی اندکی برایم  کم رنگ شده بود با خودم فکر می کردم که واقعا&quot; بعد از نسل او چه بلایی بر سر موسیقی پاپ ایرانی آمده که باید یکی از بهترین و پرشورترین خواننده هایش با آن ترانه های جاودانی و زیبا در همهمه موسیقی پاپ بی هویت و مبتذل امروزی اینچنین حتی نزد طرفدارانش تبدیل به خاطره ای کمرنگ از روزهای دور شده باشد... موسیقی پاپ نیرومند و تاثیر گذاری که هرگز پس از آن دیگر تکرار نشد و در سال های اخیر چه در شکل لس آنجلسی و چه در شکل داخلی به ورطه ابتذال مطلق و سطحی ترین شکل بیان احساسات افتاد ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در راه بازگشت از سر مزار فریدون فروغی یک بیت از ترانه جاودانه و به یاد ماندنی او را دیدم که به یاد او مظلومانه بر روی دیواری فرسوده و در حال خرابی در همان نزدیکی نوشته شده بود...  بطوریکه با مشاهده این قطعه شعر و یاد آوری ترانه آن بغض فروخورده سالیان اخیرم در هم شکسته شد : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کوچه شهر دلم از صدای پای تو خالیه...     نقش صد خاطره از روزهای دور&lt;/STRONG&gt;  ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Apr 2008 06:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kouroshjahed&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>kouroshjahed</dc:creator>
<guid>http://kouroshjahed.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
