The Wrestler
عنوان آخرین فیلم "دارن آرونوفسکی" در سال ۲۰۰۸ با بازی "میکی رورک" درباره کشتی گیر میانسال و تقریبا بازنشسته ای که تلاش می کند علی رغم بیرحمی های جامعه سرمایه داری به حیات ورزشی و انسانی خود در جامعه آمریکا ادامه دهد ...
با نگاهی به فیلم های قبلی "دارن آرونوفسکی" بخصوص فیلم "مرثیه برای یک رویا" می توان به توجه جدی و معترض این کارگردان به نوع و ریشه زندگی در جامعه ای سرمایه داری مانند آمریکا پی برد.
کشتی گیر میانسالی بنام "رندی رابینسون" ملقب به " چکشی" ( Randy "the Ram, Robinson ) آخرین مبارزات خشن کشتی کج خود را در میان سایر کشتی گیران میانسال و جوان آمریکایی سپری می کند. این در حالیست که "رندی" در زندگی شخصی خود انسانی به غایت تنها و مستاصل است و ناگزیر مانده که چگونه روزگار میانسالی خود را در انزوا و تنهایی سپری کند ! گاهی پسر بچه کوچکی را به محل زندگی اش می آورد تا به بهانه بازی با کامپیوتر لحظاتی اورا از کنج انزوا و تنهایی نجات دهد و گاهی به کاسیدی ( با بازی: مارسیا تومی ) زن نسبتا جوان رقاصه ای التماس می کند تا برای خوردن قهوه یا ساندویچ با او بیرون بیاید ...
استفانی ( با بازی : ایوان راشل وود ) دختر "رندی" که با دوستش در یک خانه اشتراکی زندگی می کند و البته آنطور که رندی در یکی از گفتگوهایش اشاره می کند ممکن است انسانی همجنس گرا باشد هنوز پدرش "رندی" را به دلیل بی توجهی ها و بی مهری های گذشته اش نبخشوده و تا مدت ها از پذیرش رندی سر باز می زند ...
فشارهای وارده در اثر ورزش به غایت خشن و نفس گیر "کشتی کج" که صحنه های منزجر کننده آنرا در اوایل فیلم مشاهده می کنیم سبب می شود که "رندی رابینسون" در اثر این فشارها پس از چندی دچار سکته قلبی شده و برای عمل جراحی باز قلب ناخواسته در بیمارستان بستری شود و همچنین دکتر به او گوشزد کند که برای ادامه حیات هرگز دیگر نخواهد توانست به ورزش مورد علاقه اش ادامه دهد ... بدین ترتیب رندی ورزش و محل درآمد خود از این راه را نیز در اوان دوران میانسالی از دست می دهد و علاوه بر انزوا و تنهایی حاصله از دوران از کار افتادگی به معضل بیکاری و بی پولی نیز دچار شود ...
تلاش های رندی برای نزدیک شدن به دختر جوانش او را به فروشگاه لباسی می کشاند تا همراه با زن رقاصه ( کاسیدی ) برای دخترش لباسی انتخاب کند تا مگر به واسطه ارائه چنین هدیه ای دخترش اورا پذیرا باشد ! پس از خرید لباس رندی بار دیگر برای آشتی و ملاقات با دخترش به محل زندگی او می رود. جالب آنکه دختر تا پیش از بازکردن کادوی هدیه پدرش هرگز علائمی از پذیرش و بخشش در چهره اش آشکار نمی گردد و تنها پس از مشاهده هدیه و البته دریافت یک کادوی دیگر که پدرش آنرا "کادوی اصلی" می نامد تا اندازه ای می تواند حضور پدر را در کنار خود توجیه نماید ...
به هرحال رندی بهمراه دخترش برای گردش و همکلامی به کنار دریا می روند تا در آنجا یکی از سکانس های بسیار تماشایی و جالب و در عین حال تلخ و دردناک فیلم شکل بگیرد که با بازی تماشایی و ماهرانه "میکی رورک" در نقش رندی رابینسون پدر به اوج می رسد ... رندی پدر که از رفتار گذشته خود با دختر و خانواده اش پشیمان است به ریختن اشک و برون افکنی بغض دردناک خود عمق پریشانی و استیصال اش را در حضور دختر جوانش عقده گشای می کند و در پایان این ملاقات نیز به دخترش قول می دهد تا در یکی از روزهای هفته باز برای گردش با هم ملاقاتی داشته باشند ...
چند روز بعد "رندی" که اینک شغل مناسبی نیز ندارد برای وقت گذرانی و فراموش کردن رنج بی کسی و بی پناهی به یک کلوب شبانه مراجعه می کند و در نهایت ناباوری قرار خود با دخترش را از روی سهل انگاری مجدد به فراموشی می سپارد ... در پایان روز هنگامیکه برای عذرخواهی به محل زندگی دخترش مراجعه می کند با واکنش بشدت عصبانی و پرخاشگرانه و در عین حال سرد و بی رحم دختر مواجه می شود و با اندوه و شرمساری تمام برای آخرین بار دخترش را نیز ترک می نماید ...
فشار ناشی از بیکاری و دربدری "رندی" این قهرمان سابق کشتی کج را وا می دارد تا برای انجام شغل فروشندگی وارد یک سوپرمارکت بزرگ شود تا به عنوان فروشنده به استخدام آنجا درآید ... چند روز بعد هرچند ورود او به داخل محل فروشندگی اش در سوپرمارکت یادآور صحنه ورود او به داخل رینگ کشتی کج و مبارزه طلبی با حریفان است اما کارهای کوچک و ظاهرا کم اهمیت فروشندگی در فروشگاه در نهایت او را به ستوه آورده و باعث می شود تا او همچون حیوانی زخم خورده و رنجور محیط فروشگاه را با ته مایه ای از عصیانگری و فریاد بر علیه شرایط موجود ترک گوید ... بخصوص صحنه خرده گیری های اعصاب خوردکن و ابلهانه پیرزنی که بابت کمی بیشتر و کمتر شدن مواد غذایی مورد نیازش "رندی" را چندین بار وادار به رفت و آمد در پشت پیشخوان و زیاد و کم کردن محتویات غذای داخل ظرف می کند از طنزی تلخ و پوچی اگزیستانسیالیستی آزار دهنده ای برخوردار است که در این صحنه "رندی" همچون خدای یونانی "سیزیف" وادار به رفت و آمدی پوچ و تحقیر آمیز می گردد که قرار است به زندگی او معنایی مضاعف ببخشد ! (افسانه سیزیف). اما پوچی گزنده و هشدار دهنده ای که از ابتدای فیلم حکایت تلخ و دردناک زندگی در جوامعی را بیان می دارد که به محض رسیدن به دوران بازنشستگی و از کارافتادگی به شدت از سوی جامعه و افراد آن طرد شده و تنها مسوولیتی خودانگیخته و تنازع آمیز آن ها را به مبارزه ای دردناک برای ادامه بقاء فرا می خواند ...
بطور کل هرچند فیلم "کشتی گیر" به عنوان واپسین اثر "دارن آرونوفسکی" از درونمایه های شدیدا" اگزیستانسیالیستی زندگی همچون "نا امیدی" بشر از مناسبات پیرامون در زندگی مدرن امروزی و متعاقبا لزوم حرکت و تکاپو برای ادامه بقاء و البته "مرگ آگاهی" نوع بشر برخوردار است و جمله بسیار معروف پیشوای اگزیستانسیالیسم "ژان پل سارتر" را به یادمان می آورد که "دوزخ یعنی: دیگری" . جالب اینکه تنها افراد مهربان و دلسوز با "رندی رابینسون" در تمام طول فیلم دارای ملیت ایرانی هستند ! یکی دکتر "مویدی زاده" ( بابازی آرمین امیری ) پزشک قلب و دیگری کشتی گیر انتهای فیلم است که در مقایسه با رقبای پیشین رفتاری ترحم انگیزتر نسبت به رندی دارد ! ...
در عین حال پس از مشاهده سکانس پایانی فیلم که مبارزه "رندی" با کشتی گیری که ظاهرا نمادی از پرچم ایران را بر دوبنده کشتی اش دارد فیلم "کشتی گیر" بیننده را به نکاتی فرامتنی نیز ارجاع می دهد که دلالت بر مضامین سیاسی و بین المللی در پس زمینه فیلم نیز دارد.
بدین قرار گویی "رندی رابینسون چکشی" نمادی از کشور ایالات متحده آمریکا نیز است که علی رغم تمام ضربه ها و نارسایی های فراوانی که حیات و آبرویش را تهدید می کند همچنان در جستجوی نوستالژیک تصویر "ابرقدرت" خویش می گردد و همچنان در عین مریضی و ضعف سعی دارد تا خود را قهرمانی محبوب و مقتدر نیز معرفی نماید ...
بطور کل نوع روابط و سرگشتگی و تقلای شخصیت اصلی فیلم از ابتدا تا انتها بازمضمون معروف دیگری از مکتب "اگزیستانسیالیسم" را به خاطر می آورد که انسان همواره و در همه حال این سوال را از خویشتن می پرسد که آیا زندگی با وجود همه شرایط و سختی هایش هنوز ارزش زیستن را دارد ؟ ...