"Between Strangers عنوان فیلم بلند سینمایی ساخته سال ۲۰۰۲ ادوآردو پونتی کارگردان سوئیسی با شرکت سوفیا لورن - ژرار دوپاردیو - ماریا سوروینو - ملکوم مک دووال و دیگران ...
فیلم "در میان بیگانه ها " روایت سه داستان موازی از سه زندگی جداگانه و نیمه تمام است. زندگی سه زن بیگانه از موقعیت ها و افراد اطرافشان ...
زن جوان ویولونسل نواز به نام کاترین ( با بازی دبورا کارا اونگر ) که تنها وسیله ارتباطی او با همسر پیشین و دختر بچه اش پیغام های تلفنی دخترک برای اوست... پدر کاترین آلن باکستر ( با بازی ملکوم مک دووال ) که ۲۲ سال پیش همسر خود ( مادر کاترین ) را به قتل رسانده پس از سپری شدن دوران حبس اکنون از زندان آزاد می شود ...
زن میانه سال و غمگینی بنام اولیویا ( سوفیا لورن ) به همراه شوهر معلولش زندگی مشترکی دارد که شوهر او بر روی صندلی چرخدار روزگار می گذراند... اولیویا تمام رویاهای از دست رفته اش را در طراحی های سیاه قلم نقاشی اش می یابد و تنها همدم و مونس او باغبان خل وضعی بنام مکس ( ژرار دوپاردیو ) است...
زن جوان خبر نگاری بنام ناتالیا ( ماریا سوروینو ) که در پی عکاسی از صحنه های فقر و جنگ در آفریقا دچار عذاب وجدان شده و در کشمکش میان رفتن دوباره به صحنه های فاجعه و عکاسی از آن صحنه ها دچار دوگانگی وجدان شده است ...
فیلم با صحنه ای آغاز می شود که کاترین با شنیدن آخرین پیغام دختر کوچکش از طریق پیغام گیر تلفن دچار استیصال و اندوه بی اندازه شده و با اسلحه ای که در میان دستان او قرار گرفته قصد کشتن خود را دارد .
تصویر فوق به شکل نسبتا زیبا و غافلگیر کننده ای با صحنه دستان اولیویا زن میانه سال در هم می آمیزد که از لحاظ پریشانی چیزی از کاترین کم ندارد ! با این تفاوت که بجای اسلحه برای از بین بردن خود قلموی نقاشی در دست گرفته تا رویاهای از دست رفته اش را در قالب تصاویر نقاشی تجسم ببخشد ... بدین ترتیب آفرینش هنری جایگزین مرگ و خودکشی می شود !! ...
پدر کاترین مکس ( ملکوم مک دووال ) پس از ۲۲ سال از زندان آزاد شده و بلافاصله برای یادآوری خاطرات تلخ و شیرین و یا به منظور کنار آمدن با گذشته تاریکی که داشته به محل زندگی سابق خود با همسر مرحومش مراجعه می کند که اکنون یک زن و شوهر جوان دیگر در آنجا زندگی می کنند ...
نکته بسیار جالب انتخاب "ملکوم مکدووال" در نقش مکس ( پدر کاترین ) است که در سال ۱۹۷۱ میلادی و در روزگار جوانی در نقش یک جوان بی اندازه شرور و متجاوز بنام آلکس در فیلم "پرتغال کوکی" ساخته استنلی کوبریک بازی می کرد که اتفاقا در همان فیلم به جرم شرارت و تجاوزکاری به تحمل زندان و مجازات های تنبیهی محکوم می شود ... بدین ترتیب گویی همان شخصیت شرور فیلم "پرتغال کوکی" در دوران جوانی پس از ارتکاب آنهمه شرارت و تحمل سال های زندان اینک در این فیلم در حالیکه گرد پیری بر چهره اش نشسته از زندان آزاد می شود !! ...
مشکل اصلی خانم "ناتالیا باوئر" خبر نگار جوان کنار آمدن با وجدان ناخودآگاه خود است که قصد دارد علی رغم اصرار اطرافیان و خصوصا پدرش برای حفظ موقعیت و شغل مهم رسانه ای که دارد برای کمک واقعی به قربانیان خشونت در آنگولا به قاره آفریقا سفر کند. او بدین دلیل دچار ناراحتی وجدان شده که در سفر خود به کشور آنگولا مانند یک نظاره گر خنثی و بی اثر صرفا به عکاسی از صحنه های فاجعه بار در این کشور آفریقایی اکتفاء کرده و حالا باید عکس های گرفته شده را به بنگاه رسانه ای که در آن کار می کند تحویل دهد تا موجب ارتقاء مقام شغلی او گردد... این درحالیست که او دیگر نمی تواند تصویر سوخته شدن دختر بچه ای سیاه پوست بر اثر آتش جنگ را یکدم از ذهنش خارج سازد و عذاب و ناراحتی بابت اینکه چرا بجای عکس گرفتن از افراد قربانی جنگ و گرسنگی در آفریقا به کمک آن ها و نجاتشان نشتافته است ... نشانه ای از توجه فرهنگ آمریکایی به سایر ملل و فرهنگ ها و رویدادهای خارج از آمریکا که به دلایل گوناگون ( از جمله جنگ ویتنام ) از دهه ۱۹۶۰ میلادی آغاز گردید...
اولیویا که یار و همدم واقعی در زندگی خانوادگی اش ندارد به نقاشی های زنانه و رویاپردازانه اش پناه آورده که در غیاب شوهر معلول و خودخواهش روح افسرده و پریشان او را تسلی می بخشد ... این درحالیست که اولیویا به هنگام حضور در خانه در کنار شوهر معلولش ارزشی بیش از یک خدمتکار خانگی ندارد که وظیفه اش تنها به آماده کردن غذا و آسایش جسمانی همسر ضمخت و علیلش محدود شده است. همسر اولیویا جان ( پیتر پوستلتویت ) که هیچ تصور و ادراکی از وضع افسرده روحی و آرزوهای همسرش ندارد تنها بدین دلیل نگران دیر آمدن اولیویا به منزل می شود که زمان غذا خوردنش دیر شده و اولیویا باید بمحض رسیدن به خانه با عجله غذای شوهرش را آماده کند ... جان که هیچ درکی از سرشت آفریننده و بی قرار اما افسرده همسرش ندارد با بی ذوقی و ضمختی هر چه تمامتر با نقاشی های اولیویا رفتار می کند و با رفتاری توهین آمیز و سرد اولیویا را می رنجاند...
در همین هنگام تلویزیون در حال پخش برنامه ای درباره یک خانم نقاش جوان است که رویاهایی بی اندازه شبیه به خیالپردازی های اولیویا دارد و اتفاقا نقاشی های زنانه او هم بسیار شبیه به نقاشی های اولیویا کشیده است که دوربین تلویزیونی در حال نمایش آن هاست ... جالب اینکه همسر خشن و معلول اولیویا با تمام بی ذوقی و بی عاطفگی متوجه تشابه بی نظیر نقاشی های زن جوان با نقاشی های همسرش اولیویا می شود و او را متوجه واقعیت فراموش شده و مهمی در زندگی اش می سازد ... بدین معنی که روح زندگی و زیبا دوستی با همه ضمختی و خشنی هنوز بطور کامل در ضمیر ناخودآگاه جان همسر معلول اولیویا نمرده است ! ...
کاترین در استیصال و دوگانگی میان ادامه دادن یا ندادن زندگی مشترک با همسرش و از سوی دیگر ادامه نوازندگی ویولونسل مانده و در حالیکه سعی دارد پدر درمانده خود را به جرم قتل مادرش به مجازات برساند همچنان با مسوول گروه موسیقی و صاحب استدیوی نوازندگی برای ادامه کار نوازندگی درگیر است...
مکس پدر پیر کاترین که به تازگی از زندان آزاد شده مورد تهاجم جوانانی شرور و متجاوز قرار می گیرد و از دست آن ها کتک می خورد. درست مثل خود ملکوم مکدووال که در فیلم "پرتغال کوکی" همراه سایر دوستان جوانش پیرمرد بینوایی را در خیابان به شدت کتک می زنند. اما گویی اینک پس از ۲۲ سال تاوان شرارت های دوران جوانی خود را در آن فیلم توسط جوانان شرور امروزی در این فیلم به همان شکل پس می دهد !! ... بدین معنی که شرارت انسان از آن سال ها تاکنون همچنان ادامه یافته و هنرپیشه فیلم بنا به قانون مکافات دنیا اینجا به جزای اعمال شرارت باری که در فیلم "کوبریک" مرتکب شده می رسد !! ...
ناتالیا در آخرین تلاش به سردبیر رسانه مطبوع و همینطور به پدرش جواب رد می دهد تا برای کمک واقعی به مردم بیچاره آفریقا راهی آن سرزمین شود ...
اولیویا برای دیدن آماندا زن جوان نقاش ( وندی کروسون ) به یکی از گالری های او می رود و با ایستادن در صف طرفدارن او برای گرفتن امضاء بالاخره رو در روی نقاش جوان قرار می گیرد. با دانستن این واقعیت رویاگونه که این زن جوان که شباهت ظاهری زیادی هم به خود اولیویا دارد دختر واقعی خود اوست و گویی تجسم رویاهای از دست رفته اولیویا است که در قالب دختر خودش اینگونه مقابل چشمانش پدیدار می گردد ... اما اولیویا در آخرین لحظه از بر ملا کردن این واقعیت فرو خورده برای دخترش باز می ماند و آماندا را در ابهام و حیرت رها کرده و می رود ...
در پایان هر سه زن برای فرار از شرایطی که آن ها را از خود حقیقی شان بیگانه کرده اتفاقا در یک فرودگاه بهم می رسند تا با خیزش هواپیما به سوی رویاهای راستین شان پرواز کنند. بدین ترتیب تنها نقطه اتصال داستان این سه زن پرکشیدن به سوی رویاهای از دست رفته شان و خواسته های واقعی شان است که برای مدت کوتاهی تا پرواز هواپیما آن ها را به دور یک میز در سالن انتظار گرد هم آورده و منجر به شکل گیری تنها صحنه ای می شود که اندوه و از خودبیگانگی این سه زن تبدیل به سه لبخند زیبا در صورت هرکدام می گردد ...
داستان ناخودآگاه فراموش شده و ازخودبیگانگی گروهی از انسان ها و امید برای بازیافتن دوباره آن ...
