تبليغاتX
وبلاگ سینمائی - به یاد فریدون فروغی

وبلاگ سینمائی

بحث پیرامون فیلم های سینمای جهان

پنجشنبه عصر ۲۹ فروردین ماه به همراه یکی از دوستانم به سر مزار "فریدون فروغی" خواننده پاپ ایران رفتیم. مزار فروغی در یک روستای بسیار دورافتاده اطراف "بوئین زهرا" در جاده اشتهارد قرار دارد. ابتدا بسیار تعجب کردم که چرا باید مزار یکی از محبوب ترین و دوست داشتنی ترین هنرمندان موسیقی پاپ در یک چنین منطقه دور افتاده و تقریبا" نا معلومی قرار گرفته باشد. عده ای گفتند خاکسپاری فریدون فروغی در چنین مکانی به وصیت خود او انجام گرفته... عده ای دیگر گفتند به درخواست خانواده اش در یک چنین مکانی به خاک سپرده شده و ...  اما باز این سوال همچنان در ذهنم موج می زند که چرا بایستی مزار او تا این اندازه غریب و دور از تمام جنجال و هیاهویی باشد که معمولا" اطراف زندگی هنرمندان و مرگ آنان موج می زند. هرچند ترانه ها و موسیقی او به قلب و روح بسیاری از جوانان دیروز و امروز نزدیک است اما مزارش درست به مانند زندگی این هنرمند دوست داشتنی در انزوا و خلوت تفکر برانگیزی دور از همه جنجال ها و هیاهوی امروز قرار گرفته است... به هنگام رفتن به سر مزار فروغی و همچنین بازگشت از آنجا مدام در حال گوش کردن به موسیقی و آواز او بودم تا از طریق این موسیقی و ترانه ها سفری دوباره به دنیای غریب و دلشکسته او و عشق های معصومانه و نافرجام قدیم کرده باشم... هرچند که دیگر خبری از حال و هوای آن روزها و عشق های معصومانه در میان ما  نباشد ...

یادم می آید در زمان نوجوانی وقتی برای اولین بار کاست ترانه های فروغی را گوش کردم بسیار به نظرم موسیقی پرشور و عصیانگر و در عین حال غریب و دلشکسته ای آمد که می شد برای بارها آن را گوش داد و به دنیای خاطره ها و دلتنگی های عاشقانه و تنهایی های دردمندانه یک انسان و عصیان و خشم یک نسل سفر کرد. چنانکه به یاد می آورم ترانه های او با وجود سال ها سپری شدن از زمان خوانده شدنشان هر روز و هر زمان ورد زبان من و دوستانم بود و بارها و بارها آن ترانه ها را در مواقع و مکان های مختلف به طور دسته جمعی می خواندیم یا در خلوتمان زمزمه می کردیم ...  بعدها فهمیدم ترانه هایش همخوانی خاصی با شیوه زندگی خود او خصوصا" در سال های آخر عمرش نیز دارد... یادم می آید چند سال پیش در سال ۱۳۸۰ که فروغی از دنیا رفت مرگ غریبانه و دردناک او در سن ۵۱ سالگی دیگر برایم معنا و مفهوم خاصی نداشت و از هیاهو و شلوغی طرفداران او به هنگام خاکسپاری و گرامیداشت مزارش که در فیلم های مستند می دیدم چیزی جز از دست رفتن یکی دیگر از هنرمندان مهجور قدیمی در گوشه تنهایی و انزوا دستگیرم نمی شد... اما خیلی عجیب بود که چرا دیگر احساس خاصی به مرگ انسان و خواننده ای که با موسیقی و ترانه هایش بزرگ شده بودیم نداشتم ! ... شاید موسیقی و ترانه هایش آنقدر برایم زنده و سرشار از احساس بود که هیچگاه به مرگ خواننده اش فکر نمی کردم ... حتی تا زمان شنیدن خبر مرگ فروغی فکر نمی کردم اصلا" او هنوز زنده باشد!...  شاید هم فکر می کردم باید در یکی از کشورهای اروپایی یا در همین لس آنجلس خودمان (!) در حال خواندن ترانه های لس آنجلسی یا ساختن موسیقی برای نسل جدید خوانندگان پاپ است ... غافل از اینکه او برخلاف بسیاری از خوانندگان پاپ قدیمی به جز یک بار هیچگاه دیگر از مملکت خارج نرفته بود ... و به دلیل احترام و هویتی که برای خود و اصالت هنرش قائل بود یا شاید هم از سر اجبار هیچگاه تن به ساختن ترانه های بی مفهوم و شادی بخش (!) امروزی نداد ...

با رفتن به سر مزار فروغی و یاد آوری ترانه ها و موسیقی او که در هیاهو و بحبوحه زندگی مبتذل امروزی اندکی برایم  کم رنگ شده بود با خودم فکر می کردم که واقعا" بعد از نسل او چه بلایی بر سر موسیقی پاپ ایرانی آمده که باید یکی از بهترین و پرشورترین خواننده هایش با آن ترانه های جاودانی و زیبا در همهمه موسیقی پاپ بی هویت و مبتذل امروزی اینچنین حتی نزد طرفدارانش تبدیل به خاطره ای کمرنگ از روزهای دور شده باشد... موسیقی پاپ نیرومند و تاثیر گذاری که هرگز پس از آن دیگر تکرار نشد و در سال های اخیر چه در شکل لس آنجلسی و چه در شکل داخلی به ورطه ابتذال مطلق و سطحی ترین شکل بیان احساسات افتاد ... 

در راه بازگشت از سر مزار فریدون فروغی یک بیت از ترانه جاودانه و به یاد ماندنی او را دیدم که به یاد او مظلومانه بر روی دیواری فرسوده و در حال خرابی در همان نزدیکی نوشته شده بود...  بطوریکه با مشاهده این قطعه شعر و یاد آوری ترانه آن بغض فروخورده سالیان اخیرم در هم شکسته شد :

کوچه شهر دلم از صدای پای تو خالیه...     نقش صد خاطره از روزهای دور  ...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:29  توسط کورش جاهد  |