تبليغاتX
وبلاگ سینمائی

وبلاگ سینمائی

بحث پیرامون فیلم های سینمای جهان

Vicky Cristina Barcelona

عنوان فیلم جدید "وودی آلن" استاد طنز سینمای آمریکا که دو-سه سالی است به آن روی سکه طنز و کمدی یعنی "تراژدی" روی آورده است !

ویکی و کریستینا دو دختر جوان آمریکایی هستند که برای گذراندن تعطیلات خود به کشور اسپانیا و شهر بارسلونا می آیند. اندک زمانی پس از ورود به بارسلونا ویکی و کرسیتینا آن ها با هنرمند نقاش جوانی بنام "خوآن آنتونیو گونزالس" ( با بازی: خاویر باردم ) در یک نمایشگاه آثار هنری  آشنا می شوند. در همان ابتدای آشنایی خوآن آنتونیو بسیار رک و پوست کنده به هردو آن ها پیشنهاد همخوابگی می دهد !  اما ویکی ( با بازی: ربه کا هال ) که ظاهرا از این پیشنهاد بیشرمانه برآشفته شده علی رغم تمایلات باطنی اش بطور کلامی با خوآن آنتونیو بنای مخالفت می گذارد. این در حالیست که کریستینا ( با بازی: اسکارلت جوانسون ) که دختر جوان سرخوش و در جستجوی یافتن معشوق است از همان ابتدا با دل خوان آنتونیوی جوان راه می آید و باصطلاح دست رد به سینه این هنرمند جوان اسپانیایی نمی زند.

در ادامه دیالوگ اولیه جوان اسپانیایی با دو دختر جوان هنگامیکه ویکی دلیل این پیشنهاد صریح و گستاخانه را می پرسد خوآن آنتونیو در جواب می گوید که زندگی انسان کوتاه و پر از رنج و درد است ... پس چرا با خوشگذرانی از زندگی مان لذت نبریم ؟! ... و سپس آن ها را دعوت می کند تا بهمراه او به روستای "اووییدو" بروند تا تعطیلات را در آنجا به خوشگذرانی سپری کنند ...

روز بعد هرسه آن ها با هواپیمای اختصاصی خوآن آنتونیو راهی روستای "اوویدو" می شوند. شب اول ورود آن ها پس از صرف شام کریستینا که دارای شیطنت درونی و روحیه بی صبری است وارد اتاق خوآن آنتونیو می شود تا با او معاشقه کند و همبستر شود. اما جالب آنکه با همه اشتیاق ظاهری و عجله برای برقراری ارتباط نزدیک با این مرد جوان حال کریستینا به ناگاه بهم می خورد و نه تنها نمی تواند ارتباط نزدیکی با خوآن آنتونیو برقرار کند بلکه مجبور می شود برای بهبود حالش چند روزی را هم بستری شود!

چند روز بعد ارتباط معمولی و دوستی ساده ای میان خوآن آنتونیو و ویکی برقرار می شود و آن ها به سادگی درباره خودشان و علایقشان با هم صحبت می کنند... سپس آن ها به اتفاق هم به دیدار پدر سالخورده خوآن آنتونیو می روند که در گوشه ای از روستای اووییدو به تنهایی روزگار را سپری می کند.

خوآن آنتونیو به ویکی می گوید که پدرش شاعر است وشعرهای عمیقی می نویسد اما هیچگاه شعرهایش را منتشر و چاپ نمی کند... و هنگامیکه کریستینا دلیل آنرا جویا می شود خوآن آنتونیو می گوید که چون پدرش اعتقاد دارد با وجود اینهمه سال تمدن بشری هنوز عشق واقعی بین زن و مرد میسر نیست ! البته این جمله  نگارنده را به یاد نظریه "افلاطون" انداخت که می گوید عشق میان زن و مرد محال است ... ظاهرا بدین دلیل که این دو جنس از لحاظ غریزی به هم محتاج هستند و همین نیاز مانع از ایجاد عشق واقعی میان آن ها می گردد ! ...

بهرحال رابطه خوآن آنتونیوی نقاش با ویکی صمیمی تر و نزدیکتر می شود تا اینکه ویکی جریان نامزدی خودش را با مرد جوانی بنام دوج ( بابازی: کریس مسینا ) بر ملا می کند. دوج هم با ویکی تماس می گیرد و می گوید که قصد دارد تا او هم برای تعطیلات به بارسلونا بیاید ! ... بدین ترتیب رابطه صمیمانه ویکی با خوآن آنتونیو کم کم به سردی می گراید تا ویکی خود را برای مراسم ازدواج با نامزدش "دوج" آماده کند ...

در همین اثناء رابطه ای صمیمانه ای میان خوآن آنتونیو و کریستینا دوباره شکل می گیرد تا اینکه آن ها تصمیم می گیرند با هم بطور مشترک زندگی کنند ... اما در همان ابتدای زندگی مشترکشان اتفاقی غیر منتظره ( یا شاید هم با نقشه قبلی از سوی خوآن آنتونیو !! )  همه چیز را بهم می ریزد بدین قرار که "ماریا النا" ( با بازی: پنه لوپه کروز ) همسر قبلی خوآن آنتونیو که ظاهرا از خودکشی اخیرش جان سالم بدر برده دوباره وارد زندگی خوآن آنتونیو می شود ! ...

پس از چندی خوآن آنتونیو و کریستینا و ماریا النا به ناچار تصمیم می گیرند هرسه باهم بطور مشترک زندگی کنند اما تفاوت زبانی ماریا النای اسپانیولی زبان با کریستینای انگلیسی زبان ماجراهای جالب و حتی طنزآمیزی را در جریان زندگی مشترک این سه نفر بوجود می آورد  که تذکرهای پی در پی خوآن آنتونیو به ماریا النا را برای گفتگو به زبان انگلیسی به همراه دارد! ... این در حالیست که دوج نامزد ویکی وارد بارسلونا شده و بلافاصله مراسم ازدواج آن ها در کلیسا انجام می پذیرد ...

خانم "پنه لوپه کروز" برای بازیگری در این فیلم جایزه اسکار "بهترین هنرپیشه مکمل زن" (Best Supporting Actress Role ) را از مراسم آکادمی سال ۲۰۰۹ دریافت کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:46  توسط کورش جاهد  | 

The Reader

"کتابخوان" عنوان فیلمی ساخته "اسیفن دالدری" کارگردان انگلیسی است که پیش از این او را با کارگردانی فیلمی نظیر "ساعت ها" به یاد داریم. فیلمنامه فیلم نوشته "دیوید هیر" بر اساس رمانی از "برنارد اشلینک"نوشته شده است.

داستان فیلم براساس شخصیت واقعی خانمی بنام "هانا اشمیتز" ( بابازی: کیت وینسلت ) است که در دوران حکومت حذب "نازی" در درآلمان در جریان کشتار دسته جمعی عده ای از یهودیان شرکت داشته و اکنون در روایت فیلم طی دهه های ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ میلادی درگیر ماجراهایی می گردد.

قطار زمان از مقابل چشمان مرد میانسالی بنام "مایکل برگ" ( بابازی: رالف فاینس ) عبور می کند در حالیکه او از پشت پنجره ای مه آلوده به تصویر جوانی خود در پشت پنجره قطار خیره مانده است ...

"مایکل برگ" نوجوان ( بابازی: دیوید کراس ) در اواسط دهه ۱۹۶۰ میلادی در یکی از شهرهای آلمان روزی دچار تهوع و استفراغ شدید شده و در گوشه ای از شهر از حال می رود. در همین هنگام "هانا اشمیتز"  به داد او می رسد و برای پرستاری از او و انجام کمک های اولیه مایکل جوان را به خانه اش می برد. چند روز بعد مایکل برای سپاسگذاری از هانا اشمیتز به خانه او می آید و برای کمک به هانا به انباز ذغال می رود تا سوخت مورد نیاز هانا را برایش بیاورد. پس از بازگشت از انباز ذغال صورت و لباس های مایکل برگ جوان از ذغال سیاه شده و او ناگزیر به حمام می رود ...

رفته رفته روابط عاطفی و انسانی عمیق تری میان هانا اشمیتز و مایکل برگ جوان شکل می گیرد تا اینکه روزی "مایکل برگ" اتفاقا" "هانا اشمیتز" را در محل کارش در قطار درون شهری مشاهده می کند. اما هانا اشمیتز بدلیل رازگشایی از نوع کاری که اکنون دارد از این دیدار ناخواسته برآشفته می شود و با پرخاشگری با مایکل برگ رفتار می کند...

موضوع دیدار اتفاقی این دو در قطار به تدریج کمرنگ تر شده و به فراموشی سپرده می شود غافل از اینکه رازهای سر به مهر به مراتب قدیمی تر تاریخی در مسیر رازگشایی قرار گرفته اند ... چندی بعد مایکل برگ جوان که از راز بی سوادی هانا اشمیتز اطلاع ندارد شروع به خواندن کتاب برای او می کند و ساعات متمادی را صرف خواندن کتاب های مختلف برای معشوقه اش می کند ...

به تدریج رابطه هانا اشمیتز با مایکل برگ مستحکمتر و عمیق تر می گردد تا جاییکه مایکل برگ حتی از برقراری ارتباط با دختران هم سن و سال خود در دبیرستان نیز صرفنظر می کند چراکه به عشق خود به هانا اشمیتز میانسال سخت پایبند و وفادار است ...

با گذشت ماها و سال ها "مایکل برگ" وارد دانشکده حقوق می شود و به تحصیل این رشته در دانشگاه می پردازد. اما روزی که استادشان همه افراد کلاس را برای کارآموزی به یکی از دادگاه های آلمان برده مایکل برگ جوان از روی صدای متهم ردیف نخست در می یابد که او کسی جز معشوقه اش خانم هانا اشمیتز نیست !!

"هانا اشمیتز"  آنچنانکه در تاریخ نیز نامی از او آمده یکی از اعضای ارتش آلمان نازی در زمان جنگ دوم جهانی بوده که نه تنها در مقابل دستور کشتار مخالفان سکوت کرده و اقدامی برای کمک به قربانیان این کشتار نکرده چه بسا ظاهرا گزارشی از این قتل و عام وحشتناک نیز برای افراد مافوق ارتش نازی نیز ارسال کرده است ... ولی گویا ثبت این واقعه در ضمیر ناخودآگاه هانا اشمیتز که خود نیز از اجراء کنندگان آن بوده بهانه و انگیزه نیمه خودآگاهی به او بخشیده تا در ابتدای فیلم از روی نوع دوستی و یا جبران اعمال ضد انسانی گذشته اش یا از روی احساس گناه مشفقانه مرد جوان را از بدحالی نجات بخشد ! ...

با پیشرفت محاکمات مکرر هانا اشمیتز و همکارانش در دادگاه رسیدگی به جنایات بشری هانا اشمیتز به تحمل حبس ابد محکوم می شود. این در حالیست که در طول انجام محاکمات معشوق جوان او که شاهد و ناظر تمامی جلسات محاکمه بوده متوجه راز بیسوادی هانا اشمیتز نیز می گردد و اینکه او بدلیل بیسوادی نمی توانسته گزارشی از ماجرای قتل و عام به مقامات بالاتر نگاشته باشد ! ...

بهرحال "هانا اشمیتز" با حکم زندان ابد راهی زندان می شود و از دهه ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ را در زندان به سر می برد ... مایکل برگ که اکنون به سنین بالاتری رسیده چندی است از همسرش جدا شده و با دختر کوچکش زندگی می کند.

مسوولین زندان با مایکل برگ تماس می گیرند و از او می خواهند تا به عنوان تنها وابسته هانا اشمیتز برای ملاقات او به زندان بیاید. دیدار ملاقات هانا اشمیتز و معشوق سالیان پیشین اش مایکل برگ در زندان به انجام می رسد و از آن پس مایکل برگ تصمیم می گیرد تا محتویات تمام کتاب های مورد علاقه هانا اشمیتز را با صدای خودش روی نوار کاست ظبط کرده و برایش به درون زندان بفرستد...

بدین ترتیب هانا اشمیتز از طریق گوش سپاردن به صدای معشوق قدیمی اش که بر روی کاست های صدا ضبط شده محتویات کتاب ها را در می یابد تا اینکه پس از مدتی سعی می کند از طریق همین نوارهای صدا و انطباق آن به نوشته های کتاب هایی که از کتابخانه زندان به عاریت گرفته سواد نیز بیاموزد ... پس از گذشت چندی هانا اشمیتز که مختصری سواد آموخته نامه هایی کوتاه برای مایکل برگ می نویسد و او را در کمال ناباوری حیرت زده می کند ...

باز چندی بعد مسوولین زندان دوباره با مایکل برگ تماس می گیرند و از او می خواهند تا در روز آزادی هانا اشمیتز به زندان بیاید و هانای سالخورده را با خود به خانه ببرد. اما ...

کیت وینسلت برای بازی در نقش "هانا اشمیتز" در این فیلم جایزه اسکار "بهترین بازیگر زن نقش اول" (The Best Leading Role Actress)  را در مراسم آکادمی ۲۰۰۹ از دستان "ماریون کوتیلار" برنده سال پیش این جایزه دریافت کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 15:0  توسط کورش جاهد  | 

The Wrestler

عنوان آخرین فیلم "دارن آرونوفسکی" در سال ۲۰۰۸ با بازی "میکی رورک" درباره کشتی گیر میانسال و تقریبا بازنشسته ای که تلاش می کند علی رغم بیرحمی های جامعه سرمایه داری به حیات ورزشی و انسانی خود در جامعه آمریکا ادامه دهد ...

با نگاهی به فیلم های قبلی "دارن آرونوفسکی" بخصوص فیلم "مرثیه برای یک رویا" می توان به توجه جدی و معترض این کارگردان به نوع و ریشه زندگی در جامعه ای سرمایه داری مانند آمریکا پی برد.

کشتی گیر میانسالی بنام "رندی رابینسون" ملقب به " چکشی" ( Randy "the Ram, Robinson ) آخرین مبارزات خشن کشتی کج خود را در میان سایر کشتی گیران میانسال و جوان آمریکایی سپری می کند. این در حالیست که "رندی" در زندگی شخصی خود انسانی به غایت تنها و مستاصل است و ناگزیر مانده که چگونه روزگار میانسالی خود را در انزوا و تنهایی سپری کند ! گاهی پسر بچه کوچکی را به محل زندگی اش می آورد تا به بهانه بازی با کامپیوتر لحظاتی اورا از کنج انزوا و تنهایی نجات دهد و گاهی به کاسیدی ( با بازی: مارسیا تومی ) زن نسبتا جوان رقاصه ای التماس می کند تا برای خوردن قهوه یا ساندویچ با او بیرون بیاید ...

استفانی ( با بازی : ایوان راشل وود ) دختر "رندی" که با دوستش در یک خانه اشتراکی زندگی می کند و البته آنطور که رندی در یکی از گفتگوهایش اشاره می کند ممکن است انسانی همجنس گرا باشد هنوز پدرش "رندی" را به دلیل بی توجهی ها و بی مهری های گذشته اش نبخشوده و تا مدت ها از پذیرش رندی سر باز می زند ...

فشارهای وارده در اثر ورزش به غایت خشن و نفس گیر "کشتی کج" که صحنه های منزجر کننده آنرا در اوایل فیلم مشاهده می کنیم سبب می شود که "رندی رابینسون" در اثر این فشارها پس از چندی دچار سکته قلبی شده و برای عمل جراحی باز قلب ناخواسته در بیمارستان بستری شود و همچنین دکتر به او گوشزد کند که برای ادامه حیات هرگز دیگر نخواهد توانست به ورزش مورد علاقه اش ادامه دهد ... بدین ترتیب رندی ورزش و محل درآمد خود از این راه را نیز در اوان دوران میانسالی از دست می دهد و علاوه بر انزوا و تنهایی حاصله از دوران از کار افتادگی به معضل بیکاری و بی پولی نیز دچار شود ...

تلاش های رندی برای نزدیک شدن به دختر جوانش او را به فروشگاه لباسی می کشاند تا همراه با زن رقاصه ( کاسیدی ) برای دخترش لباسی انتخاب کند تا مگر به واسطه ارائه چنین هدیه ای دخترش اورا پذیرا باشد ! پس از خرید لباس رندی بار دیگر برای آشتی و ملاقات با دخترش به محل زندگی او می رود. جالب آنکه دختر تا پیش از بازکردن کادوی هدیه پدرش هرگز علائمی از پذیرش و بخشش در چهره اش آشکار نمی گردد و تنها پس از مشاهده هدیه و البته دریافت یک کادوی دیگر که  پدرش آنرا "کادوی اصلی" می نامد تا اندازه ای می تواند حضور پدر را در کنار خود توجیه نماید ...

به هرحال رندی بهمراه دخترش برای گردش و همکلامی به کنار دریا می روند تا در آنجا یکی از سکانس های بسیار تماشایی و جالب و در عین حال تلخ و دردناک فیلم شکل بگیرد که با بازی تماشایی و ماهرانه "میکی رورک" در نقش رندی رابینسون پدر به اوج می رسد ... رندی پدر که از رفتار  گذشته خود با دختر و خانواده اش پشیمان است به ریختن اشک و برون افکنی بغض دردناک خود عمق پریشانی و استیصال اش را در حضور دختر جوانش عقده گشای می کند و در پایان این ملاقات نیز به دخترش قول می دهد تا در یکی از روزهای هفته باز برای گردش با هم ملاقاتی داشته باشند ...

چند روز بعد "رندی" که اینک شغل مناسبی نیز ندارد برای وقت گذرانی و فراموش کردن رنج بی کسی و بی پناهی به یک کلوب شبانه مراجعه می کند و در نهایت ناباوری قرار خود با دخترش را از روی سهل انگاری مجدد به فراموشی می سپارد ... در پایان روز هنگامیکه برای عذرخواهی به محل زندگی دخترش مراجعه می کند با واکنش بشدت عصبانی و پرخاشگرانه و در عین حال سرد و بی رحم دختر مواجه می شود و با اندوه و شرمساری تمام برای آخرین بار دخترش را نیز ترک می نماید ...

فشار ناشی از بیکاری و دربدری "رندی" این قهرمان سابق کشتی کج را وا می دارد تا برای انجام شغل فروشندگی وارد یک سوپرمارکت بزرگ شود تا به عنوان فروشنده به استخدام آنجا درآید ... چند روز بعد هرچند ورود او به داخل محل فروشندگی اش در سوپرمارکت یادآور صحنه ورود او به داخل رینگ کشتی کج و مبارزه طلبی با حریفان است اما کارهای کوچک و ظاهرا کم اهمیت فروشندگی در فروشگاه در نهایت او را به ستوه آورده و باعث می شود تا او همچون حیوانی زخم خورده و رنجور محیط فروشگاه را با ته مایه ای از عصیانگری و فریاد بر علیه شرایط موجود ترک گوید ... بخصوص صحنه خرده گیری های اعصاب خوردکن و ابلهانه پیرزنی که بابت کمی بیشتر و کمتر شدن مواد غذایی مورد نیازش "رندی" را چندین بار وادار به رفت و آمد در پشت پیشخوان و زیاد و کم کردن محتویات غذای داخل ظرف می کند از طنزی تلخ و پوچی اگزیستانسیالیستی آزار دهنده ای برخوردار است که در این صحنه "رندی" همچون خدای یونانی "سیزیف" وادار به رفت و آمدی پوچ و تحقیر آمیز می گردد که قرار است به زندگی او معنایی مضاعف ببخشد ! (افسانه سیزیف).  اما پوچی گزنده و هشدار دهنده ای که از ابتدای فیلم حکایت تلخ و دردناک زندگی در جوامعی را بیان می دارد که به محض رسیدن به دوران بازنشستگی و از کارافتادگی به شدت از سوی جامعه و افراد آن طرد شده و تنها مسوولیتی خودانگیخته و تنازع آمیز آن ها را به مبارزه ای دردناک برای ادامه بقاء فرا می خواند ...

بطور کل هرچند فیلم "کشتی گیر" به عنوان واپسین اثر "دارن آرونوفسکی" از درونمایه های شدیدا" اگزیستانسیالیستی زندگی همچون "نا امیدی" بشر از مناسبات پیرامون در زندگی مدرن امروزی و متعاقبا لزوم حرکت و تکاپو برای ادامه بقاء و البته "مرگ آگاهی" نوع بشر برخوردار است و جمله بسیار معروف پیشوای اگزیستانسیالیسم "ژان پل سارتر" را به یادمان می آورد که "دوزخ یعنی: دیگری" . جالب اینکه تنها افراد مهربان و دلسوز با "رندی رابینسون" در تمام طول فیلم دارای ملیت ایرانی هستند !  یکی دکتر "مویدی زاده" ( بابازی آرمین امیری ) پزشک قلب و دیگری کشتی گیر انتهای فیلم است که در مقایسه با رقبای پیشین رفتاری ترحم انگیزتر نسبت به رندی دارد ! ...

 در عین حال پس از مشاهده سکانس پایانی فیلم که مبارزه "رندی" با کشتی گیری که ظاهرا نمادی از پرچم ایران را بر دوبنده کشتی اش دارد فیلم "کشتی گیر" بیننده را به نکاتی فرامتنی نیز ارجاع می دهد که دلالت بر مضامین سیاسی و بین المللی در پس زمینه فیلم نیز دارد.

بدین قرار گویی "رندی رابینسون چکشی"  نمادی از کشور ایالات متحده آمریکا نیز است که علی رغم تمام ضربه ها و نارسایی های فراوانی که حیات و آبرویش را تهدید می کند همچنان در جستجوی نوستالژیک تصویر "ابرقدرت" خویش می گردد و همچنان در عین مریضی و ضعف سعی دارد تا خود را قهرمانی محبوب و مقتدر نیز معرفی نماید ...

بطور کل نوع روابط و سرگشتگی و تقلای شخصیت اصلی فیلم از ابتدا تا انتها بازمضمون معروف دیگری از مکتب "اگزیستانسیالیسم" را به خاطر می آورد که انسان همواره و در همه حال این سوال را از خویشتن می پرسد که آیا زندگی با وجود همه شرایط و سختی هایش هنوز ارزش زیستن را دارد ؟ ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 14:43  توسط کورش جاهد  | 

 W جدیدترین ساخته "الیور استون" فیلمساز سرشناس آمریکایی است ...

فیلمی واقع گرایانه درباره شخصیت جرج دبلیو بوش رئیس جمهور اسبق آمریکا که در اثنای انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۹ و مبارزات انتخاباتی حذب جمهوریخواه به رهبری مک کین با حذب دموکرات به رهبری "باراک حسین اوباما" به نمایش در آمد.

سابقه الیور استون در ترسیم زندگی شخصی و اجتماعی افراد سرشناس و خصوصا سیاستمداران آمریکایی و سایر افراد واقعی که به نوعی در مسایل عمده سیاسی اجتماعی کشور آمریکا درگیر بوده اند به فیلم هایی نظیر سالوادور ۱۹۸۶( درباره خبرنگاری معروف بنام ریچارد بویل ) - متولد چهارم جولای ۱۹۸۸ (ران کوویک- کهنه سرباز آمریکایی که با پاهای فلج از جنگ ویتنام بازگشته) - گفتگوی رادیویی ۱۹۸۹( اریک بوگوسیان - گوینده رادیو در دهه ۱۹۸۰ ) - دورز ۱۹۹۰( جیم موریسون - خواننده جنجالی گروه موسیقی دهه ۱۹۶۰ دورز ) و نیکسون ۱۹۹۵( رییس جمهور دهه ۱۹۷۰ آمریکا ) باز می گردد.

از این منظر هرچه فیلمساز به دوران میانسالی و پختگی کار هنری خود نزدیک شده رسوخ او به لایه های روانشناختی و اجتماعی و انسانی شخصیت های مورد نظر مشهودتر و قابل توجه تر می گردد و تا جاییکه ممکن است از لایه های رویین و ظاهری شخصیت ها که ابعاد اجتماعی و سیاسی آن ها را به چالش کشیده به لایه های درونی تر وجود افراد از عمق دوران کودکی تا بزرگسالی شان رخنه می کند.

به عنوان مثال جالب آنکه وقتی تمام جنجال سیاسی و درون حذبی پیرامون مساله "واترگیت" و نیکسون دور میزند الیور استون در فیلم خود  "نیکسون"  ( ۱۹۹۵) همزمان با پرداحتن به ماجرای رسوایی "واترگیت" به درونکاوی روانشناسانه و جامعه شناختی شخصیت نیکسون از دوران کودکی تا زمان مرگ نیز می پردازد و مخاطبان را به دیدن ابعاد انسانی و عمیق تر شخصیت های واقعی در فیلمش دعوت می کند.

همین رویکرد تا حدود زیادی در فیلم W و پیرامون شخصیت جرج بوش نیز اتفاق می افتد و در طول فیلم با رفت و بازگشت های متعدد به گذشته و حال به کندوکاو درونی شخصیت اصلی فیلم در سیطره زمان می پردازد ...

هرچند فیلم با نمایش سال های ریاست جمهوری جرج بوش در کاخ سفید در سال های ۲۰۰۰  به بعد آغاز می گردد اما با گذر از یک برش ساده سینمایی به روزگار جوانی او زمانی که در دانشگاه "ییل" درس می خوانده رجوع می کند تا ریشه سرخوردگی و تحقیر او در دورانی جوانی نزد همکلاس هایش را نشان بدهد ... جالب آنکه خود فیلمساز هم در مقطع تقریبا یکسانی در سال های ۱۹۶۰ در همین دانشگاه "ییل" هم دانشگاهی جرج بوش پسر بوده و به تحصیل در این دانشگاه می پرداخته است. اما پس از مدتی الیور استون تحصیل را رها می کند و برای خدمت به میهن راهی جنگ ویتنام می گردد! ... به همان گونه نیز جرج بوش پس از خروج از دانشگاه ییل به واسطه نفوذ پدرش یک شغل طاقت فرسا در امور نفتی ایالت تگزاس پیدا می کند ...

و اما باز در این فیلم الیور استون مانند سنت هنری دیرین خود که در زمان تحصیل در مدرسه سینمایی نیویورک  از استادش "مارتین اسکورسزی"  فرا آموخته عناصر شخصی و درونی زندگی شخصی خودش را نیز در اکثر شخصیت های فیلم هایش بازآفرینی و درونکاوی می نماید. بدین منوال که او بارها در مصاحبه هایش گفته که برای فرار از تسلط  "خداگونه" پدرش و البته اثبات لیاقت ها و شایستگی های فردی خود راهی جنگ ویتنام شده است. واقعیتی که او در شخصیت واقعی "ران کوویک" در فیلم "متولد چهارم جولای" نیز به شکلی بازنمایی کرده است و البته در فیلم W نیز بدان می پردازد ...

 یکی از صحنه های فیلم W که دلالت بر این واقعیت دارد صحنه تلفن کردن جرج بوش پسر از درون زندان به پدرش است تا با استفاده از نفوذی که پدر دارد از زندان رهایی یابد. درست مانند وضعیتی که خود الیور استون در دوران جوانی و به هنگام بازگشت از ویتنام دچار آن می شود و برای مدتی به زندان ایالتی می افتد و البته به همین شکل از پدر با نفوذش تقاضای کمک می کند ... جالب آنکه همین منوال در فیلمنامه فیلم "قطار سریع السیر نیمه شب" ۱۹۷۸ نوشته الیور استون نیز اتفاق افتاده است و بر اساس ماجرایی واقعی شخصیت حقیقی "بیلی هیز"  برای برون رفت از زندان به نفوذ پدرش متوسل می گردد ...

اما در فیلم W شاهد آن نیز هستیم که همواره تحقیرها و دست کم گرفتن های جرج بوش پدر مسبب و انگیزه روانی لازم برای حرکت رو به جلو و رسیدن به مدارج بالاتر را برای جرج بوش پسر فراهم می کند... چنانچه مطابق اصلی روانشناسانه عامل "تحقیر" یکی از مهمترین عوامل پیشرفت و حرکت رو به جلو در نهاد بشر است تا خود را به مدارج بالاتر برساند... بطوریکه این تحقیر و "خداگونگی پدرانه"  تا واپسین سکانس های فیلم همچنان همراه شخصیت اصلی فیلم است و حتی بصورت کابوس وارد رویاهای مظطرب جورج بوش پسر می شود. از سوی دیگر از آنجاکه مطابق اصل روانکاوانه "فروید" نقش پدر در خانواده و در ارتباط با فرزندان نقشی خدا گونه است در دوره های مختلف جوانی افراد را به سرکشی و عدم تبعیت از پدر فرا می خواند و به شورش و سرکشی در مقابل خداوندگار خانواده وا می دارد ... چنانچه در صحنه ای مشاهده می کنیم که وقتی بوش پسر در جوانی سرخوش و سر مست از موفقیت خود در آزمون ورودی دانشگاه همراه برادرش به خانه باز می گردد و با اعتراض بوش پدر مواجه می شود پدرش را آقای خداوندگار ( Mister God Almighty ) می خواند و قصد زورآزمایی با پدر را دارد ...

بنابر همین اصل وقتی بوش پسر ریشه ناکامی و شکست سنگین پدرش در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۹۲ را در بی نتیجه ماندن جنگ خلیج و بر سرکار ماندن "صدام حسین"  ارزیابی می کند تصمیم می گیرد تا به هر صورت ممکن برای اثبات کارآمدی و لیاقت ها و توانایی های خود به پدرش راهی جنگ دوباره با عراق و اینبار سرنگونی صدام حسین در سال ۲۰۰۳ شود.  هرچند دلایل مهم اقتصادی و سیاسی بعد از ۱۱ سپتامبر و درگیری و مبارزه دولت بوش با مساله تروریسم بدانگونه که از نگاه استون در هیات دولت بوش پسر مطرح می گردد نیز انگیزه های لازم را برای حمله دوباره به عراق و سرنگونی دولت صدام فراهم می آورد که هرچند شخصیتی انتقاد ناپذیر و افسارگسیخته پشت آن قرار گرفته اما به نوبه خود سبب آزادی مردم عراق از چنگال جنایتکار صدام می گردد و چنانکه از تصاویر مستند فیلم بر می آید شادی و سرور مردم بر روی مجسمه سرنگون شده صدام را نیز به همراه دارد ...

 از نکات دیگری که فیلمساز در ترسیم شخصیت جرج دبلیو بوش بدان ها پرداخته آنست که :

وقتی یکی از اعضاء کابینه لایحه "اعمال مجازات" را برای جرج بوش می آورد او بیان می کند که لایحه بیش از سه صفحه نیست و بعدا آنرا مطالعه می کند!!. بدین ترتیب فیلمساز با ظرافت هرچه تمامتر به شخصیت جرج بوش اشاره می کند که تا چه میزان به مطالعه و خواندن بی علاقه است!! ...جالب اینکه در همین سکانس جرج بوش به عضو مهم کابینه خود گوشزد می کند که همه تصمیم گیری های نهایی را به خود او واگذار کند چراکه او تصمیم گیرنده و رییس هیات دولت است !!

اما اینکه جورج بوش پسر از دوران جوانی تا میانسالی در اکثر صحنه ها مشغول خوردن و شکم چرانی نشان داده شده که از دید فیلمساز اشاره به واقعیتی روانکاوانه - فرویدی دارد که گویا جرج دبلیو بوش در مرحله "دهانی" متوقف شده و احتمالا همین نیاز نیز سبب آن می گردد تا به گفته مادرش "باربارا بوش" بدون فکر کردن مدام حرف بزند !!! مضاف براینکه فیلمساز از به تصویر کشیدن تصویر دائم الخمر جورج بوش در دوران ماقبل ریاست جمهوری اش نیز ابایی ندارد و آنطور که در پوسترهای تبلیغات DVD فیلم نیز به چشم می خورد این جمله نوشته شده که "هرکسی می تواند رییس جمهور شود" ...

 در عین حال وقتی جرج بوش پسر بعد از شکست در انتخابات ایالتی در دوران جوانی بطور عصبانی و افسارگسیخته همراه نامزدش در حال رانندگی است با شنیدن انتقادات بجای نامزدش "لارا بوش" به ناگاه از کوره در می رود و با اتومبیل به در گاراژ خانه می کوبد. چنین واکنشی از سوی جرج بوش پسر از لحاظ دراماتیک دلالت بر شخصیت "انتقاد ناپذیر"  او دارد که بعدها در نقش های بزرگتر او در مقام ریاست جمهوری نیز تداعی و تکرار می گردد ...

 به هر حال الیور استون با رویکردی مستند و واقعگرایانه در پس زمینه ای روانکاوانه و تحلیلی هرچند قدری عجولانه (که البته می تواند ناشی از چیره دستی او باشد) تصویری نسبتا" بیطرفانه و تا اندازه ای گروتسک گونه از چهل و سومین رییس جمهور آمریکا ارائه می کند.

 همانگونه که آغاز فیلم از تصویر بسیار نزدیک چشمان جرج بوش پسر به عنوان پنجره ای به درون وجود او در یک زمین خالی از تماشاچی بیسبال آغاز شده بود پس از به گوش رسیدن تشویق های مجازی و تماشاچیان خیالی که انگار فقط صدای آن درون ذهن جرج بوش طنین افکن بوده در پایان بازهم به همان تصویر بسیار نزدیک (Extreme Close Up) از چشمان او پایان می یابد ... ( لازم به ذکر اینکه بنا به شواهد جرج بوش پسر در روزگار جوانی علاقه فراوانی به شرکت در مسابقات بیسبال آمریکا و حتی مربیگری در این زمینه نیز داشته است. )

سکانس ابتدایی و انتهایی فیلم در زمین خالی از تماشاچیان واقعی بیسبال همراه با شنیده شدن صدای تشویق تماشاگران و تشویق کنندگان خیالی گذشته از اشارتی روانشناختی به تصورات وهم آمیز و "دنکیشوت وار" شخصیت فیلم در شنیدن صداهای تشویق خیالی جمعیت عظیمی به دور از واقعیت به گوشش می رسد حکایت از بازی خوردن جرج بوش در جریان عظیم تر و پنهانی دارد که از دیدگاه همیشگی الیور استون از لحاظ پرداخت همیشگی این کارگردان  به مساله "ضد قهرمان" ( Anti-hero )  ریاست ایالات متحده نیز همچنان قهرمانی اوهام زده مبهوت و سرگشته  تنها به فرا رسیدن توپ بیسبال خیالی چشم دوخته و ناگزیر هشت سالی را به این بازی پنهانی مشغول بوده است ... واقعیتی نظیر مورد ریچارد نیکسون که ریاست جمهوری را قربانی و دست آویز دسیسه های پنهانی پشت پرده قلمداد می کند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:4  توسط کورش جاهد  |