تبليغاتX
وبلاگ سینمائی

وبلاگ سینمائی

بحث پیرامون فیلم های سینمای جهان

پنجشنبه عصر ۲۹ فروردین ماه به همراه یکی از دوستانم به سر مزار "فریدون فروغی" خواننده پاپ ایران رفتیم. مزار فروغی در یک روستای بسیار دورافتاده اطراف "بوئین زهرا" در جاده اشتهارد قرار دارد. ابتدا بسیار تعجب کردم که چرا باید مزار یکی از محبوب ترین و دوست داشتنی ترین هنرمندان موسیقی پاپ در یک چنین منطقه دور افتاده و تقریبا" نا معلومی قرار گرفته باشد. عده ای گفتند خاکسپاری فریدون فروغی در چنین مکانی به وصیت خود او انجام گرفته... عده ای دیگر گفتند به درخواست خانواده اش در یک چنین مکانی به خاک سپرده شده و ...  اما باز این سوال همچنان در ذهنم موج می زند که چرا بایستی مزار او تا این اندازه غریب و دور از تمام جنجال و هیاهویی باشد که معمولا" اطراف زندگی هنرمندان و مرگ آنان موج می زند. هرچند ترانه ها و موسیقی او به قلب و روح بسیاری از جوانان دیروز و امروز نزدیک است اما مزارش درست به مانند زندگی این هنرمند دوست داشتنی در انزوا و خلوت تفکر برانگیزی دور از همه جنجال ها و هیاهوی امروز قرار گرفته است... به هنگام رفتن به سر مزار فروغی و همچنین بازگشت از آنجا مدام در حال گوش کردن به موسیقی و آواز او بودم تا از طریق این موسیقی و ترانه ها سفری دوباره به دنیای غریب و دلشکسته او و عشق های معصومانه و نافرجام قدیم کرده باشم... هرچند که دیگر خبری از حال و هوای آن روزها و عشق های معصومانه در میان ما  نباشد ...

یادم می آید در زمان نوجوانی وقتی برای اولین بار کاست ترانه های فروغی را گوش کردم بسیار به نظرم موسیقی پرشور و عصیانگر و در عین حال غریب و دلشکسته ای آمد که می شد برای بارها آن را گوش داد و به دنیای خاطره ها و دلتنگی های عاشقانه و تنهایی های دردمندانه یک انسان و عصیان و خشم یک نسل سفر کرد. چنانکه به یاد می آورم ترانه های او با وجود سال ها سپری شدن از زمان خوانده شدنشان هر روز و هر زمان ورد زبان من و دوستانم بود و بارها و بارها آن ترانه ها را در مواقع و مکان های مختلف به طور دسته جمعی می خواندیم یا در خلوتمان زمزمه می کردیم ...  بعدها فهمیدم ترانه هایش همخوانی خاصی با شیوه زندگی خود او خصوصا" در سال های آخر عمرش نیز دارد... یادم می آید چند سال پیش در سال ۱۳۸۰ که فروغی از دنیا رفت مرگ غریبانه و دردناک او در سن ۵۱ سالگی دیگر برایم معنا و مفهوم خاصی نداشت و از هیاهو و شلوغی طرفداران او به هنگام خاکسپاری و گرامیداشت مزارش که در فیلم های مستند می دیدم چیزی جز از دست رفتن یکی دیگر از هنرمندان مهجور قدیمی در گوشه تنهایی و انزوا دستگیرم نمی شد... اما خیلی عجیب بود که چرا دیگر احساس خاصی به مرگ انسان و خواننده ای که با موسیقی و ترانه هایش بزرگ شده بودیم نداشتم ! ... شاید موسیقی و ترانه هایش آنقدر برایم زنده و سرشار از احساس بود که هیچگاه به مرگ خواننده اش فکر نمی کردم ... حتی تا زمان شنیدن خبر مرگ فروغی فکر نمی کردم اصلا" او هنوز زنده باشد!...  شاید هم فکر می کردم باید در یکی از کشورهای اروپایی یا در همین لس آنجلس خودمان (!) در حال خواندن ترانه های لس آنجلسی یا ساختن موسیقی برای نسل جدید خوانندگان پاپ است ... غافل از اینکه او برخلاف بسیاری از خوانندگان پاپ قدیمی به جز یک بار هیچگاه دیگر از مملکت خارج نرفته بود ... و به دلیل احترام و هویتی که برای خود و اصالت هنرش قائل بود یا شاید هم از سر اجبار هیچگاه تن به ساختن ترانه های بی مفهوم و شادی بخش (!) امروزی نداد ...

با رفتن به سر مزار فروغی و یاد آوری ترانه ها و موسیقی او که در هیاهو و بحبوحه زندگی مبتذل امروزی اندکی برایم  کم رنگ شده بود با خودم فکر می کردم که واقعا" بعد از نسل او چه بلایی بر سر موسیقی پاپ ایرانی آمده که باید یکی از بهترین و پرشورترین خواننده هایش با آن ترانه های جاودانی و زیبا در همهمه موسیقی پاپ بی هویت و مبتذل امروزی اینچنین حتی نزد طرفدارانش تبدیل به خاطره ای کمرنگ از روزهای دور شده باشد... موسیقی پاپ نیرومند و تاثیر گذاری که هرگز پس از آن دیگر تکرار نشد و در سال های اخیر چه در شکل لس آنجلسی و چه در شکل داخلی به ورطه ابتذال مطلق و سطحی ترین شکل بیان احساسات افتاد ... 

در راه بازگشت از سر مزار فریدون فروغی یک بیت از ترانه جاودانه و به یاد ماندنی او را دیدم که به یاد او مظلومانه بر روی دیواری فرسوده و در حال خرابی در همان نزدیکی نوشته شده بود...  بطوریکه با مشاهده این قطعه شعر و یاد آوری ترانه آن بغض فروخورده سالیان اخیرم در هم شکسته شد :

کوچه شهر دلم از صدای پای تو خالیه...     نقش صد خاطره از روزهای دور  ...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:29  توسط کورش جاهد  | 

آخرین پادشاه اسکاتلند ساخته ۲۰۰۶ "کوین مک دانلد" فیلمساز اسکاتلندی است که درباره سفر پزشک جوان اسکاتلندی به کشور اوگاندا در زمان حکومت "ایدی امین" دیکتاتور اوگاندا در دهه ۱۹۷۰ است. در ابتدا دکتر جوان نیکلاس گریگان ( با بازی جیمز مک اووی ) پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه همراه با پدر و مادرش در اسکاتلند زندگی می کند. او با چرخاندن کره جغرافیایی زمین و بستن چشمانش نقطه کاملا" تصادفی را روی کره انتخاب می کند تا به منظور گذراندن دوران طرح پزشکی و یا کمک های انسان دوستانه به آنجا سفر کند. جالب اینکه بار نخست انگشت او روی نقشه کشور کانادا قرار می گیرد اما او تمایلی برای رفتن به کانادا ندارد و تصمیم می گیرد شانس خود را دوباره امتحان کند!. .. بار دوم انگشت او روی نقشه کشور اوگاندا قرار می گیرد و بدین ترتیب او راهی کشور اوگاندا می شود و  فیلم به همراه او و مخاطب وارد کشور اوگاندا می گردد. بدین ترتیب دکتر نیکلاس گریگان وارد کشور آفریقایی اوگاندا شده و به محض ورود با یک زن و شوهر پزشک دیگر که آن ها نیز در حال انجام کمک های انسان دوستانه پزشکی هستند آشنا می شود. پس از گذشت چند روز نیکلاس به همراه خانم پزشک سارا مریت (گیلین اندرسون ) به جمعیت زیادی از مردم اوگاندا می پیوندند که به منظور استقبال از ایدی امین ( با بازی فارست ویتاکر ) دیکتاتور اوگاندا در محلی جمع شده اند. ایدی امین که روزهای نخست حکومتش را به همراه مردم کشورش جشن گرفته در این زمان شعارهای دلفریب و مترقیانه و با شکوهی بر زبان می آورد که همگی حکایت از انساندوستی و ترقی خواهی او برای مردم کشورش دارد. همان روز ایدی امین بطور اتفاقی با دکتر نیکلاس گریگان در یکی از گذرگاه های روستایی کشور برخورد می کند و دکتر گریگان با جسارت غیر منتظره ای گاوی زخمی را که کنار جاده نیمه جان افتاده می کشد تا گاو بیچاره را از درد و زجر نجات دهد. ایدی امین که از این عمل متهورانه (!) دکتر گریگان بسیار خوشش آمده با او برخورد بسیار دوستانه و جالبی می کند و حتی تی شرت دکتر گریگان را برای پسرش به یادگار می گیرد و در عوض یونیفورم ژنرالی خودش را به تن گریگان می کند !!...  پس از آن رابطه دوستانه ایدی امین با دکتر گریگان جوان بسیار نزدیکتر و دوستانه تر شده تا جاییکه از دکتر جوان می خواهد به عنوان پزشک مخصوص بارگاه حکومتی او در آنجا مشغول به کار شود و چندی بعد نیز اتومبیل زیبا و مدرنی را هم به عنوان هدیه به نیکلاس گریگان می دهد. به موازات گسترش رابطه دوستانه "ایدی امین" با گریگان عده ای از جاسوسان و دیپلمات های انگلیسی با گریگان تماس گرفته و از او می خواهند تا اخبار مربوط به زندگی و رفتار "ایدی امین" بر مسند حکومت را به آن ها بدهد. چرا که انگلیسی ها به هر حال "ایدی امین" را به خودشان مدیون می دانسته و اعتقاد داشتند "ایدی امین" بدون کمک و حمایت ایشان هرگز به قدرت نمی رسید. اما به هر حال گریگان که به دوستی با دیکتاتور اوگاندا پایبند است از جاسوسی برای دیپلمات های انگلیسی خودداری کرده و به آن ها جواب رد می دهد. در ادامه دکتر گریگان با سه همسر ایدی امین در یک میهمانی دولتی آشنا شده و به تدریج با جوان ترین همسر امین رابطه عاطفی پیدا می کند!...  گریگان که اینک تبدیل به مشاور عالی و نزدیک ایدی امین شده در تمامی امور حکومتی به دیکتاتور اوگاندا مشاوره و راهنمایی ارایه می دهد تا اینکه مجبور به فاش کردن رابطه یکی از وزرای دولت اوگاندا با دیپلمات های انگلیسی شده و بدین ترتیب موقعیت اش نزد اطرافیان امین به خطر می افتد. پس از بروز این ماجرا دکتر نیکلاس گریگان از امین می خواهد تا او را از انجام این وظایف حکومتی معاف کرده و اجازه دهد او به کشورش اسکاتلند باز گردد اما با مخالفت شدید ایدی امین مواجه شده و با تهدیدات و رفتار نامتعادل امین مجبور به ادامه وظایفش در دولت اوگاندا می گردد. در ادامه نیکلاس گریگان با "کی امین" جوانترین همسر ایدی امین ( با بازی کری واشینگتون ) رابطه جنسی برقرار کرده و سپس در می یابد "کی امین" از او باردار شده است !!... بدین ترتیب "کی امین" که از نیکلاس جوان باردار شده با استیصال و وحشت فراوان از وی می خواهد تا هرطور شده جنین به وجود آمده را سقط نمایند. در همین حال امین که راهی کنفرانس مطبوعاتی مهمی است با اصرار و خواهش از گریگان می خواهد تا همراه او به آن کنفرانس بیاید و همچون گذشته نقش مشاور نزدیک او را ایفاء کند. اما نیکلاس که به شدت نگران حال کی امین است اواسط جلسه کنفرانس مطبوعاتی را به دور از چشم و میل ایدی امین ترک کرده و با عجله برای کمک به کی امین از آنجا دور می شود... کی امین علی رغم سفارش نیکلاس دیگر نتوانسته منتظر او بماند بنابراین راه فرار را در پیش می گیرد اما به دست ماموران ایدی امین می افتد و به مجازات شدیدی می رسد... 

فیلم "آخرین پادشاه اسکاتلند" با الهام از شخصیت های واقعی از جمله "ایدی امین" دیکتاتور کشور اوگاندا در دهه ۱۹۷۰ میلادی سعی در به تصویر کشیدن تصویری از یک دیکتاتور خونخوار را دارد که با شعارهای مترقیانه و عوام پسند به قدرت رسیده اما در طول زمان و با محکمتر شدن پایه های قدرت خود در اوگاندا تبدیل به دیکتاتوری مستبد و خونریز می گردد. نام فیلم بدین دلیل انتخاب شده که "ایدی امین" در صحبت هایش می گفت: درصورتیکه از او خواسته شود سمت پادشاهی کشور اسکاتلند را خواهد پذیرفت !!...  "ایدی امین" که به خاطر رفتار و گفتار عوامانه و دور از شئون دیپلماتیک خود مشهور بود بعدها "قصاب اوگاندا" لقب گرفت و گفته می شود در زمان حکومتش دستور کشتار ۳۰۰ تا ۵۰۰ هزار نفر از مخالفان خود را که عموما" کمونیست ها بودند صادر کرد...  خودش نیز در سال ۲۰۰۳ در شهر جده عربستان سعودی فوت کرد.

بارزترین نکته فیلم بازی بی نظیر و استادانه "فارست ویتاکر" بازیگر آمریکایی در نقش دیکتاتور اوگاندا "ایدی امین" است که به خاطر بازی در این فیلم جایزه اسکار بازیگری را نیز دریافت کرد. مضاف بر اینکه سکانس پایانی فیلم به لحاظ ضرباهنگ و هیجان لازم در هنگام فرار نیکلاس گریگان از دست ایدی امین و مامورانش از اهمیت زیادی برخوردار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:13  توسط کورش جاهد  | 

خانه جهنمی ...

فیلم "خانه جهنمی" ساخته سال 2002 خانم سوسن تسليمي در كشور سوئد است. فيلم  "خانه جهنمی" با پرداختن به مشكلات فرهنگي يك خانواده ايراني در عدم تطبيق با فرهنگ اروپايي و مشخصا" كشور سوئد ساخته شده و معضلات فرهنگي در استحاله فرهنگ "پدرسالارانه" ايراني و تعصبات سنتي شرقي را در محيط اجتماعي كشور سوئد بيان مي كند.

مينو دختر جوان و فرزند خانواده سربندي در حال بازگشت به كشور سوئد پس از مدت ها اقامت در آمريكا است تا در مراسم جشن عروسي خواهرش شركت كند. پدر خانواده آقاي سربندي ( حسن بریجانی ) كه به شغل پختن غذا در اين كشور اشتغال دارد يك ايراني مهاجر و علاقه مند به خانواده و ارزش هاي سنتي است كه از ابتداي بازگشت دخترش به آغوش خانواده در سوئد رفتارمينو ودلیل اقامتش در آمريكا و شيوه زندگي او را مدام مورد سرزنش و نكوهش قرار مي دهد.

 مینو (ملیندا کینامان) تا پيش از سفر به آمريكا با مرد جواني رابطه جنسي داشته و بكارت خود را از دست داده و حتي گويا از او باردار هم شده و پيش از عزيمت به آمریکا نوزادش را سقط كرده است. مادر بزرگ مينو ( بی بی عزیزی ) كه مادر آقاي سربندي ( پدرمتعصب مينو ) است همراه اين خانواده زندگي مي كند و او هم ازنيش و كنايه هاي مادرشوهري خود عروس اش را بي بهره نمي گذارد !!

عروس ایرانی خانواده سربندی که گویا از لج خانواده شوهرش حاضر نیست به زبان مادری فارسی حرف بزند احتمالا" نمایانگر بیزاری و گسیختگی او از فرهنگ پدرسالارانه موطن اصلی اش است !!... اصولا" عامل "زبان" در این فیلم به عنوان یکی از عوامل دخیل درعدم درک متقابل افراد و تقابل سنت های این خانواده ایرانی در حیطه فرهنگی کشور سوئد از کارکرد ویژه و عمده ای برخوردار بوده و نمایانگر هویت دوگانه این خانواده است.... 

فشارها و كنترل هاي شديد پدرخانواده که براي جلوگيري از ارتباط مينو با دوستان سابق اش از ابتداي فيلم آغاز شده نمی تواند مانع ارتباط مينو با دوستان گذشته شود بلكه كنترل هاي شديد پدر و تهديد هاي مكرر او  مينو را در برقراري ارتباطات دلخواهش مصمم تر و سركش تر مي گرداند.  علي رغم تلاش و تحكم شديد آقاي سربندي براي اينكه پسر كوچك خانواده جاسوسي خواهر بزرگترش مينو را بكند و گزارش روابط دوستانه مينو را به پدر بدهد مينو با سركشي و جسارت لجوجانه اي خواهان عدم دخالت و بي احترامي پدرنسبت به روابط و زندگي شخصي او است. از طرفي گیتا ( ملیز کارلگه ) خواهر كوچكتر مينو كه در شرف ازدواج با مرد جوان سوئدي است نيز از كنترل هاي پدرسالارانه و متعصبانه پدرش درامان نبوده و به سختي قادر به ايجاد ارتباط با نامزد خود است. مادر بزرگ خانواده ( بي بي ) كه در صحنه اي به شكل خنده دار و جالبي ميان اين دو جوان نشسته به نمايندگي از تفكر پدرسالارانه نقش مانعي را در برقراري ارتباط نامشروع (!) گیتا و نامزدش ايفا مي كند!...  در همان سکانس مادربزرگ به شيوه سنت هاي فئودالي سرزمين ايران در مجاب نمودن و مشروط كردن روابط زناشويي افراد به داشتن مال و اموال و ملك و طلا و... نامزد جوان نوه اش را متهم به بي چيزي و بي پولي مي كند و او را لايق ازدواج با نوه خود نمي داند...غافل از اينكه دو نامزد جوان كه چند روزي بيشتربه برگزاري مراسم عروسي شان باقي نمانده به دور از چشم پدر و كنترل هاي  او ارتباط مخفيانه شان با يكديگررا ادامه مي دهند و تا هر ميزان كنترل هاي پدر افزايش مي يابد گويي تمايل آن ها براي ايجاد روابط مخفيانه نيز زيادترمي شود !...  هرچند پدر خانواده ( آقاي سربندي ) نقش تحكم آميز و كنترل گر يك پدر ايراني را به منظور حاكم كردن موازين و سنت هاي اخلاقي خود در خانواده با شدت هرچه تمام تر و حتي اقراق آميزي به انجام مي رساند اما جالب اينكه خودش نيز در چند صحنه به دور از چشم همسرش مشغول نگاه كردن مخفيانه به اندام نيمه برهنه زن همسايه است !!

 

... گویا این فرهنگ درمورد مردم بسیاری از کشورها از جمله خود ما ایرانیان هم صادق باشد که توصیه های اخلاقی را فقط برای دیگران لازم و ضروری می دانیم و بدون توجه به مشکلات رفتاری خودمان مدام در حال سرزنش دیگران و گناهکار دانستن سایر افراد به جز خودمان هستیم !! ... آقاي سربندي که در عین حال فرد زحمتکش و علاقه مند به حفظ کانون خانواده است تمام تلاش خود را براي کنترل مينو و سایر افراد خانواده به انجام مي رساند تا آن ها را مطابق اصول و سنت هاي فرهنگي و تربيتي خود بار بياورد. سربندي كه مطابق تربيت و باورهاي سنتي و متعصبانه خود از دست رفتن "بكارت" دخترش را همچون لكه ننگي (!) بر پيشاني خانواده خود مي داند سعي مي كند تا به هر طريق ممكن مينو را تحت انقياد و تحكم خود در آورده و بدين منظور سعي مي كند تا يكي از دوستان معلولش را تشويق به ازدواج با مينو كند!! ... از سوي ديگر همسرسربندي نانا ( کارولین رئوف ) كه گويا از شخصيت ضمخت و لمپن شوهرش به ستوه آمده به تدريج با تعميركار خوش سيماي چرخ خياطي(  که او را شبیه  تونی کورتیس بازیگر خوش تیپ سال های پیش سینمای آمریکا می بیند )  رابطه عاطفي برقرار مي كند !...  جالب آنكه وقتي پسر كوچك خانواده مادرش را در حال معاشقه با تعميركار چرخ خياطي در انباري خانه مشاهده مي كند مادر كه گويا خود هيچ كار خطايي انجام نداده به شكل جالب و خنده داري بلافاصله سيگار كشيدن پسرش را مورد سرزنش قرار مي دهد! .. نکته جالب دیگر اینکه آقای سربندی هم در یکی از صحنه های فیلم همسرش نانا را به  "بریجیت باردو"  بازیگر زیبای سالهای پیش سینمای فرانسه تشبیه می کند!... اما در همان سکانس نانا از معاشقه شبانه با شوهرش خودداری کرده درحالیکه سربندی برخلاف توصیه اکید مادرش برای معاشقه با نانا از خود بی تابی نشان می دهد!...  جالب اینکه مینو که ظاهرا" درآمریکا به ولنگاری و مشاغل نامتعارف جنسی مشغول بوده تنها کسی است که به شکلی معصومانه مادربزرگش را ازپنهانی نگریستن به تختخواب والدینش از سوراخ کلید دراتاق خواب منع می کند... مینو که به دلیل اعمال ظاهرا" نامتعارف جنسی اش در آمریکا و ارتباط پنهانی با دوست پسر سابقش منحرف ترین فرد این داستان به نظر می رسد(!)  اما در عین حال او تنها کسی است که از یادآوری اعمال منفی خود در گذشته دچار کابوس و پریشانی خیال می گرددو این در حالیست که در چهره مینو بیش از سایر اعضاء این خانواده معصومیت موج می زند .... به هرحال مینو تا پایان فیلم با لجاجت و سرسختي تمام در برابر اهانت ها و فحاشي هاي پدرش كه به بهانه رعايت اصول اخلاقي و تعصبات سنتي انجام مي گيرد مقاومت مي كند و حاضر نيست تا دخالت هاي خانواده را در امور فردي خود بپذيرد بلكه با جسارت تمام از خانواده خود مي خواهد تا هويت و شخصيت فردي او را به رسميت شناخته و به خواسته هاي انساني او احترام بگذارند. از سوی دیگر چهره و نوع ارتباط  مینو با پدرش من را به یاد چهره و شخصیت "مالوری" ( با بازی جولیت لوئیز ) و رابطه او با پدرش در فیلم "قاتلین بالفطره" می اندازد. چهره  "ملیندا کینامان" به شکل حیرت انگیزی با چهره "جولیت لوئیز" بازیگر نقش "مالوری" و همچنین رابطه او با پدرش در فیلم "قاتلین بالفطره" شباهت دارد به طوریکه گویا تعمد خاصی در انتخاب این بازیگر برای نقش مینو از لحاظ شبیه سازی با آن فیلم در کار بوده باشد !...

فيلم "خانه جهنمی"  با پرداخت باریک بینانه و ظریف در تصویر کردن مشکلات متعدد یک خانواده مهاجر ايراني در ايجاد انطباق با فرهنگ اروپايي سعي در انتقاد از فرهنگ "پدرسالار" ايراني و تعصبات سنتي مربوط به آن را دارد.چه بسا به نظر می رسد با شخصیت پردازی هجوآمیز و کاریکاتورگونه سربندی که در رفتار مضحک او در مجلس عروسی دخترش به اوج می رسد سازنده فیلم سعی در به سخره گرفتن این خرده فرهنگ شرقی نیزداشته است.گویی این شکل از تحکم خانوادگی سرانجامی به جز جنون و خشونت فکری در قبال دیگران ندارد... اما در عین حال فیلم تصویر چندان متشخص و متمدنانه ای هم از سوئدی ها در مقایسه با این خانواده نیمه ایرانی نشان نداده بلکه در بسیاری موارد ( از جمله همسایه طبقه بالای سربندی ) برخی از سوئدی ها را افرادی پرخاشگر و بی فرهنگ نیز نشان می دهد... هرچند فرهنگ پدرسالار ایرانی در محدوده سرزمين ايران تا حدودي از تاثیر تحكم آميز خانوادگي و اجتماعي مخصوص به خود بهره مي برد اما بدان گونه كه در فيلم ترسيم شده حضور فرهنگ پدرسالار ایرانی در تطبيق  با شيوه زندگي مدرن در كشور سوئد به شدت نا موفق و عقيم مي ماند. جالب تر اینکه بیشتر فحش ها و ناسزاهای شخصیت سربندی در این فیلم جنبه جنسی و ناموسی دارند که نشان می دهد زشت ترین کارها نزد این گونه افراد ایرانی تبار هم چنان منحصر به دایره افعال جنسی و مقاربتی بوده (!) گویا کاری زشت تر از امور جنسی و ناموسی در دنیا وجود ندارد !! ... مشروط بر اینکه سرزدن اعمال جنسی که تبدیل به آن فحش های آبدار شده تنها منتسب به دیگران باشد !!...  در راستاي همين تعصب پدر سالارانه كه ريشه در فرهنگ و سنت بسياري ايرانيان دارد موضوع داشتن يا نداشتن "بكارت" دختر جوان خانواده نیز تبديل به معضلي روان فرسا و جنجالي شده بدان صورت كه رابطه پدر با دخترش را تا اندازه دشمني و خصومت به پيش مي راند. از طرفی همین رفتار تحکم آمیز و تنبیه گر آقای سربندی است که سبب بروز رفتار مجرمانه و مخفیانه پسر کوچک خانواده نیز گردیده است...  در پایان با برگزار شدن جشن عروسی گیتا دختر کوچکتر خانواده مشاهده می کنیم که آقای سربندی زن رقاصه ای را به عنوان هدیه عروسی به داماد و دخترش دعوت کرده تا با اجرای رقص نیمه عریان مدعوین مهمانی عروسی را سرگرم کند و خود سربندی نیز رفتار بسیار دوستانه و مهمان نوازانه ای با مدعووین عروسی دخترش دارد که مطابق عادات بسیاری از ایرانیان رفتارش با آشنایان و بیگانگان به مراتب از رفتاری که با خانواده خود دارد مهربانانه تر است.... به همین منوال  سربندی اجرای رقص نیمه عریان توسط دختر خودش را هرگز بر نمی تابد.... این شکل از ناموس پرستی نشان می دهد که این مرد ایرانی مساله غیرت و ناموس را فقط در مورد دختران خودش صادق و درست می بیند و در مورد زنان و دختران دیگر هرگز چنین تعصبی نداشته بلکه عریان شدن زن دیگری را به عنوان کادوی عروسی به میهمانان جشن هدیه می نماید...و این در حالیست که دیگر دراین جشن عروسی اثری از آن لبخند همیشگی بر چهره هیچ یک از اعضای این خانواده بر جای نمانده است !... با اجرای سکانس پایانی در مجلس عروسی و جایگزینی دختر سربندی به جای آن زن رقاص گویا فیلم قصد به تصویر کشیدن و بیان عقاید مردسالارانه ای را دارد که نجابت و پاکی را صرفا" مختص به زنان ایرانی دانسته (!) بدین ترتیب که از دید این دسته از مردان تمامی زنان غیر ایرانی قاعدتا" باید فاحشه و بدکاره باشند !!...  فيلم با مطرح نمودن معضلات فرهنگ عاميانه برخی ايرانيان  در خارج و تعصبات سنتي و فئودالی موجود دریک خانواده ايراني سعي در نشان دادن تضاد شديد اين فرهنگ و عادات متعصبانه با شيوه زندگي مدرن در يك كشور اروپايي را دارد كه همچنان بسياري از هم وطنان با وجود مهاجرت به كشورهاي اروپايي به دلايل مختلف سعي در حفظ اين عادات فرهنگي و قومي خود را دارند... ضمن اینکه شخصیت های این فیلم فارغ از "ایرانی" بودنشان همگی انسان هایی به شدت معمولی با مجموعه خصلت ها و ضعف های کاملا" انسانی هستند که در موقعیت های مختلف و تحت شرایط گوناگون این قبیل رفتارها را از خود بروز می دهند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:12  توسط کورش جاهد  |