فیلم "در دره اله" درباره مسایل و تبعات جنگ عراق بر مردم آمریکا با شرکت تامی لی جونز - سوزان ساراندون و چارلیز ترون که توسط کارگردان فیلم Crash آقای "پال هگیس" ساخته شده است. تلاش فیلم برای انعکاس مصائب و تبعات اجتماعی جنگ در جامعه آمریکا بیش از هر چیز مرا به یاد فیلم هایی چون "شکارچی گوزن" ۱۹۷۸( ساخته مایکل چیمینو ) می اندازد که به توصیف و انعکاس اثرات انسانی جنگ در میان شهروندان آمریکایی اختصاص دارند. از لحاظ مضمون فیلم "در دره اله" نزدیکی و شباهت زیادی با گونه فیلم هایی دارد که به پدیده مشخصی به نام "سندرم آسیب روحی بعد از جنگ" یا Post War Trauma Syndrome می پردازند و در تاریخ سینمای آمریکا به خصوص فیلم های مرتبط با تبعات جنگ ویتنام سابقه مشخصی دارد. در این فیلم "تامی لی جونز" نقش گروهبان بازنشسته ای به نام "هنک دیرفیلد" را بازی می کند که به همراه همسرش جوآن ( سوزان ساراندون ) در انتظار بازگشت تنها فرزندشان از جنگ عراق هستند اما پس از مدتی با تحقیقات زیادی که به عمل می آورند بالاخره با جسد سوخته پسرشان مواجه می شوند. گروهبان هنک دیرفیلد برای انجام این تحقیقات به یک مرکز پلیس مراجعه می کند که کارمند آن از قضی خانم زیبا و جوانی به نام کارآگاه "امیلی سندرز" ( با بازی چارلیز ترون ) است (!) که در همان حال در حال چانه زدن با یکی از مراجعانی است که با سگ دوبرمن خودش مشکل پیدا کرده...
گروهبان هنک دیر فیلد در ادامه تحقیقات خود برای یافتن علت و چگونگی مرگ پسرش در عراق چند فیلم بسیار گنگ و عجیب و غریب ویدئویی به دست می آورد که ظاهرا" تصاویری مغشوش از آخرین لحظات زندگی پسر او را به تصویر کشیده اند. همچنین آن ها متوجه می شوند پسرشان "مایک" به همراه برخی از دوستان و هم رزمانشان چندی پیش از عزیمتشان به سوی عراق در یک مرکز تفریحی حضور پیدا کرده و احتمالا با یکی از رقصنده های آنجا به مشاجره لفظی و گفتن حرفهای رکیک پرداخته اند...
گروهبان باز نشسته Hank Deerfield ( که نام فامیل او احتمالا باید بیننده را به یاد فیلم شکارچی گوزن Deer Hunter بیاندازد ) در ادامه وارد زندگی خصوصی آن مددکار جوان و زیبا می شود که به همراه تنها پسرش دیوید زندگی می کنند و به نوعی مفهوم داشتن "تنها فرزند" را برای هردوی آن ها تداعی می کند. با این فرق که گروهبان بازنشسته تنها فرزندش را به تازگی در جنگ عراق از دست داده اما تنها فرزند این زن جوان در همین اتاق کناری در حال بازی است !... بدین ترتیب مفهوم " تنها فرزند" ضمن حضور گروهبان بازنشسته در منزل این خانم جوان و ایجاد ارتباط و پیوند عاطفی او با پسر این زن بزرگنمایی می شود که از این لحاظ ارتباط هنک با دیوید که احتمالا جایگزین فرزند ازدست رفته او شده از اهمیت جالبی در فیلم برخوردار است... سپس هنک میانسال برای دیوید خردسال داستانی درباره افسانه "جالوت" و جنگ میان فلسطینی ها و اسرائیلیان را تعریف می کند که در آن "جالوت" یک تنه به جنگ هزاران سرباز دشمن می رفته و دیوید هم به او می گوید که "جالوت" نام یکی از شخصیت های بازی کامپیوتری اوست (!) ... بدین وسیله احتمالا اسطوره جنگ که در کتب قدیم آمده امروزه حتی در بازی های رایانه ای کودکان نیز شبیه سازی می شود ... و در ادامه هنک سر میز شام در جواب به امیلی سندرز زیبا و جوان با طعنه می گوید که : "داستان "جالوت" باید واقعی باشد چون در کتاب "قرآن" هم از آن نام برده شده است" !...
فیلم "در دره اله" با همان ضرباهنگ کند و آهسته ای که در فیلم قبلی کارگردان Crash هم دیده بودیم به آرامی می خواهد روایتگر دردو رنجی باشد که برخی خانواده های آمریکایی در اثر از دست دادن عزیزانشان در جنگ عراق تحمل می کنند... با این تفاوت عمده که فیلم "در دره اله" قصد دارد تا با نزدیک تر شدن هرچه بیشتر به تالم درونی افراد و شخصیت های فیلم ارتباطی مستقیم و بی واسطه با عمق احساسات آسیب دیده و معترض بیننده آمریکایی در ارتباط با جنگ عراق برقرار نماید. بدین ترتیب فیلم با صرف نظر از پیرایه های هنری و ساختارهای سینمایی شناخته شده در این ژانر صرفا با ترسیم لحظه به لحظه درد و رنج یک پدر در پی بردن به مرگ تنها فرزندش و دیدن تصاویری دردآور از آخرین لحظات و دقایق خشونت بار زندگی او در عراق از طریق تصاویر ویدئویی محدود قصد دارد تا آخرین حد انزجار و بی قراری خانواده های آمریکایی نسبت به حضور نظامی فرزندانشان در عراق را تحریک کرده و در عین حال انعکاس بخشد. ضمن اینکه با اشاره به خشونت ذاتی موجود در فرهنگ مغرب زمین که در مراکز تفریحی آن ها در قالب الفاظ رکیک و در میان سربازان با یکدیگر جاری است قصد در القای این مفهوم را دارد که خشونت شدید موجود در عراق بایستی ادامه خشونت داخلی در آمریکا باشد. البته از این لحاظ فیلم موضوع تازه و بدیعی را مطرح نکرده بلکه کارگردانان دیگر آمریکائی نیز تا پیش از این به وجود این قبیل اشارات جامعه شناختی به شیوه هایی بسیار تاثیر گذارتر پرداخته بوده اند ... صرفنظر از این نکته که دردو رنج ترسیم شده در این فیلم و
فیلم های نظیر آن صرفا" به انعکاس درد و رنج آندسته از شهروندان آمریکایی اکتفا می کند که به هر دلیل از فرزندان دلبندشان دور مانده یا آن ها را در اثر هر حادثه ای ( که در اینجا جنگ عراق است ) از دست داده و می دهند... یعنی احتمالا" اگر این پدر آمریکایی تنها پسرش را در حادثه سقوط هواپیما یا حوادث دیگر نیز از دست می داد هم باید به همین اندازه که در فیلم مشاهده می کنیم دچار دردو عذاب روحی می شد! و مادرش هم تا همین اندازه از شنیدن خبر کشته شدن فرزندش به شیون و زاری می پرداخت.... البته فیلم برای انعکاس خشونت و بی رحمی سربازان نسبت به هم رزمانشان در جبهه عراق بیشتر متکی به دیالوگ ها و داستان پردازی های سربازان باز آمده از جنگ بوده و برخلاف فیلم های مشهور و موفق این ژانر ( جوخه - اینک آخالزمان و شکارچی گوزن ) چندان در نشان دادن عینی حوادث به گونه ای تاثیر گذار موفق نیست. بدین ترتیب فیلم "در دره اله" با پرهیز از پرداخت بصری تاثیرگذار از تبعات و عوامل پدیده ای چون جنگ عراق به جز تصاویری جزئی و حتی دلایل حضور نظامی کشورش در عراق که موجب سرنگونی حکومت مستبد صدام حسین شد صرفا به انعکاس تصویری دردمندانه و ترحم انگیز در غم از دست دادن تنها فرزند یک خانواده آمریکایی و شرح حوادث هم رزمان او می پردازد ... به عنوان نمونه اگر شرح وقایع هم رزمان "مایک" را از ماجرا حذف کنیم نشان دادن تصویر یکپارچه سوخته ( جزغاله ! ) "مایک" که به منظور تحت تاثیر قرار دادن هر چه بیشتر مخاطب نشان داده می شود به راحتی می توانسته در اثر یک سانحه سوختگی یا سقوط هواپیما نیز به وجود آمده باشد و دل بیننده فیلم را نیز به همین اندازه به درد بیاورد!... بنابراین فیلم "در دره اله" با نشان دادن اینگونه تصاویر و تحریک احساسات دردمندانه ناشی از آن صرفا" به تشدید احساسات ضدجنگ خانواده های آمریکایی می پردازد که غم از دست دادن تنها فرزندانشان مهم ترین دغدغه آنها است. از این جهت نویسنده و کارگردان فیلم به نکاتی فراتر از این نگرانی ها و دردمندی ها بدانگونه که لازمه یک فیلم انتقادی درباره جنگ است نپرداخته و مسایل و تبعات دیگر ناشی از جنگ در جامعه آمریکا و یا حتی کل جامعه انسانی را تا اندازه زیادی از لحاظ بصری در حاشیه قرار داده و در بیان فجایع بیشتر وابسته به گویش های شفاهی بازیگران است .
یکی از معدود اشارات جزئی فیلم به مفاهیمی غیر از موارد یادشده حضور "تامی لی جونز" در نقش گروهبان بازنشسته "هنک دیرفیلد" است که صرفنظر از چهره و بازیگری ترحم انگیز او در نقش پدری دردمند و دلسوخته و البته همسانی نام فامیلش با نام فیلم "شکارچی گوزن" حضور او در فیلم "بهشت و زمین" (ساخته ۱۹۹۳ الیور استون ) در نقش سرباز کهنه کار آمریکایی در ویتنام را نیز یاد آوری می کند. با اشاره به موارد فوق استفاده از این بازیگر در نقش گروهبانی بازنشسته که اکنون تنها پسرش را در جنگ عراق از دست داده به نوعی اشاره به توالی مستمر نسل ها در یک جامعه دارد که به نوبت در جنگ های آمریکا شرکت داشته اند. چنانکه خانم امیلی سندرز هم در صحنه ای به گروهبان بازنشسته می گوید که: " الان سال ۱۹۶۷ نیست و اینجا هم سایگون نیست !" به بیان دیگر پدری که دیروز در جنگ ویتنام در مبارزه با کمونیست های ویتنامی شرکت داشته و جان سالم به در برده امروز فرزندش در جنگ با اسلام گرایان عراق شرکت کرده و جان خود را نیز بدین شکل رقت انگیز از دست می دهد... مضاف بر اینکه حضور بازیگر زیبا و قابل توجهی چون "چارلیز ترون" در این فیلم نیز همذات پنداری مخاطب را در درک هرچه بیشتر تالم و تاثر انسان از مشاهده چنین رنجی بر می انگیزاند !! ...

"جونو" نام دختر ۱۶ ساله ایست که در یکی از شهر های کوچک آمریکا زندگی می کند و به تازگی از دوست پسر جوانش حامله شده است. نام "جونو" چنانکه بعدا از زبان دختر می شنویم از نام معشوقه "زئوس" ( ژوپیتر ) خدای یونانی گرفته شده که تنها همسر واقعی "زئوس" به شمار می آمده و به عنوان الهه باروری و حاملگی و به دنیا آوردن نوزاد به اولین همسر آدم پیش از حوا ( Eve ) منتسب است. این الهه یونانی تا پیش از ازدواج دختری مستقل و سرزنده بوده اما بعد از ازدواج نیز با وجود بی مهری های همسرش همچنان به زندگی شرافتمندانه اش ادامه می دهد. بزرگترین آرزوی این الهه یونانی رسیدن به یگانگی و زندگی مشترک سرشار از عشق بوده است. فیلم "جونو" با تیتراژ (عنوان بندی) فوق العاده زیبایی که در فیلم های اخیر هالیوود بی سابقه است بیننده را وارد دنیای نیمه کمدی و تا حدی سیاه فیلم می کند. تصویر کوتاهی از صورت دختر را مشاهده می کنیم که به هنگام معاشقه به لبهای پسر نزدیک می شود اما در عوض این گوش دختر است که در تماس با لبهای مرد جوان قرار می گیرد که به آهستگی در گوش جونو زمزمه می کند: "مدتهاست در انتظار چنین لحظه ای بودم"...
به همین منظور با ذوق و شوق زیاد عکس های سونو گرافی جالبی هم از درون شکمش می اندازد تا آن ها را برای والدین آتی کودکش بیاورد و آن ها را خوشحال کند. اما هنگامیکه جونو بار دیگر به دیدن آن ها آمده مارک به او می گوید که قصد دارد از همسرش ونسا جدا شود !!... مارک و جونو که از همان روز ابتدا علاقه مشترکی چون موسیقی راک را میان خودشان تقسیم کرده بودند پیش از آمدن ونسا به خانه درباره موسیقیدانان مختلف راک و سبک های مختلف موسیقی صحبت می کنند و مارک پیش از گفتن جریان طلاقش به جونو از نوستالژی ( حسرت روزهای گذشته ) رقص های تانگو و شورو حالی که در دهه ۱۹۸۰ با موسیقی راک داشته اند تعریف می کند. اما بعد از گفتن تصمیم اش برای جدا شدن از همسرش جونو موسیقی مورد علاقه مارک را سروصداهایی بی مفهوم خطاب می کند!... مارک که آن روز تی شرت بسیار معمولی و حتی نوجوانانه ای به یاد سال های پر شور و حال گذشته به تن کرده گویی با دور شدن از سال های نوجوانی و آن شورو حال دهه هشتاد تاکنون بیگانگی و عدم تجانس خود با این زندگی سرد و تجارت زده ای که برای خودش فراهم کرده را پنهان کرده است. شیوه زندگی و حال و هوای زندگی مارک با همسرش نشان می دهد که از آنهمه شورو حال ناشی از کنسرت های موسیقی راک و خود مفهوم زندگی در دهه های پیشین چیزی جز یک شغل کسالت بار و ساختن موسیقی های مکانیکی برای آگهی های تجاری برایش به یادگار نمانده است. جالب آنکه وقتی جونو در اولین گفتگویش با مارک از اوج موسیقی راک و پانک در سال ۱۹۷۷ ( سال تولد کارگردان فیلم جیسون ریتمن ) صحبت می کند مارک به او می گوید که در آن سال تو هنوز به دنیا نیامده بودی !! ... به هر حال با آمدن ونسا از سرکار و علنی شدن جریان طلاق این زوج جونو به شدت سرخورده و ناراحت از منزل آن ها بیرون می رود و به گفتگو با پدرش ( جی.کی سیمونز ) پناه می برد. او این پرسش را با پدرش مطرح می کند که در چه صورت انسان ها می توانند به خوبی و خوشی برای همیشه در کنار هم زندگی کنند ؟ ... پدر جونو به او می گوید که هرچند زندگی مشترک با خوبی و خوشی برای همیشه کار سختی شده اما او باید همیشه به کسی دل ببندد که او را درست همانطور که هست دوست بدارد. با تمام خوبی ها و بدی هایش ... کسی که به گفته پدرش " گمان کند خورشید هر روز از پشت باسن او طلوع می کند" !!! ...
درست مانند جونو و دوست پسر نوجوانش که در سنین ۱۶ سالگی آمادگی پدر و مادر شدن را ندارند . به هر حال فیلم همانگونه که جونو در انتها نیز با خود می گوید ظاهرا" با این پیام انسانی به پایان می رسد که "برای تولید مثل کردن ابتدا باید عاشق شد." چیزی که در مورد آنها به طور معکوس اتفاق افتاده و گویا به همین دلیل پس از به دنیا آمدن کودکش احساس می کند این کودک به او و دوست پسرش براستی تعلق ندارد ! ... صحنه پایانی فیلم در حالیکه جونو و دوست پسرش در حال گیتار زدن در تصویر خانه پشت سرشان گم می شوند از لحاظ بصری نیز همین پیام را تائید می کند...
ساخته "جولین اشنابل" کارگردان آمریکایی ( متولد ۲۶ اکتبر ۱۹۵۱ نیویورک ) بر اساس رمان واقعی از "ژان دومینیک باوبی" و فیلمنامه "رونالد هاروود" است. رمانی بر اساس داستان واقعی سکته مغزی "ژان دومینیک باوبی" ویرایشگر نشریه "Elle France" است که بر اثر این حادثه همه قسمت های بدن او به جز چشم چپش فلج کامل می شود. تقریبا تمامی طول فیلم به جریان انجام درمان های مختلف توان بخشی پزشکان و مددکاران مختلف بر روی "ژان دومینیک" می گذرد. مضاف بر اینکه روابط احساسی و عاطفی او با همسرو فرزندانش و البته یکی از مددکاران زن او نیز به موازات تمرینات گفتاردرمانی و فیزیوتراپی او نشان داده می شود. مجرای ارتباطی "ژان دومینیک" با دنیای خارج و اطرافیانش تنها چشم چپ او است که به شیوه دردناک و عجیبی از درون صورت کج و کوله اش به فضای اطراف خیره شده است. نکته بسیار جذاب برای من انتخاب خانم "امانوئل سینر" همسر "رومن پولانسکی در نقش همسر "ژان دومینیک" است. چنین انتخابی من را به یاد فیلم "ماه تلخ" ۱۹۹۲ ساخته "رومن پولانسکی" دارد که در آن فیلم هم خانم "امانوئل سینر" از اواسط فیلم به بعد مسئولیت مراقبت از معشوق بی وفایش اسکار ( با بازی پیتر کویوت ) را هرچند با انگیزه ای دیگر به عهده می گیرد که به دلیل تصادف با اتومبیل و البته شیطنت های همین معشوقه اش "میمی" مجبور است مانند "ژان دومینیک" مابقی عمرش را روی صندلی چرخدار بگذراند! ... البته اشارات فیلم به همین یک مورد خلاصه نمی شود بلکه به عنوان مثال در بخش پایانی فیلم هنگامی که روایت داستان به گذشته بازگشت کرده و "ژان دومینیک" با اتومبیل اش در حال رفتن به سمت خانه خودشان است تا با کودکانش به تئاتر بروند به طور واضحی موسیقی متن فیلم "چهارصد ضربه" ( ۱۹۵۹ ) اثر جاودانی "فرانسوا تروفو" و همچنین "از نفس افتاده"
ساخته "ژان لوک گدار" را به طور مکرر می شنویم که می تواند ادای دین فیلمساز به فیلم های یاد شده فوق از سینمای "موج نو" فرانسه باشد. همچنین صحنه دوخته شدن چشم "ژان دومینیک" در ابتدای فیلم که از دید او مشاهده می شود احتمالا اشاره به صحنه بریدن چشم در فیلم "سگ اندلسی" ۱۹۲۸ ساخته فیلمساز فقید "لوئیس بونوئل" دارد !... سبک بصری فیلم در نشان دادن رویاها و دنیای درونی "ژان دومینیک" و همراهی آن با قطعات مختلف موسیقی در خلق فضایی زیبا و رقت انگیز از تصویر آرزوها و دنیاهای دور از دسترس شخصیت اصلی نقش مهمی ایفاء می کند. به طور کلی سبک بصری فیلم بیش از روایت ساده و معمولی آن دارای وجوه غیر متعارف بوده که بیشتر به دلیل ارائه تصویر "سوبژکتیو" و تا حد امکان نزدیک به نقطه نظر معلول و درمانده "ژان دومینیک" است. تصاویر ابتدایی فیلم از نقطه دید شخصیت اصلی که تازه به هوش آمده تصاویری به غایت نا متعارف و پر اعوجاج هستند که بیننده را بیش از هر چیز منتظر مشاهده فیلمی عجیب و غریب و حتی تخیلی می کند. درحالیکه داستان فیلم ماجرای نسبتا دردناک و البته امیدبخش از یک زندگی واقعی را روایت می کند. فیلم "زنگ غواصی و پروانه" تاکنون کاندید دریافت جوایز متعددی از جمله اسکار و شوالیه در رشته های گوناگون بوده است. این فیلم در سال ۲۰۰۷ موفق به دریافت جوایز "بهترین کارگردانی" و "تکنیکال" از جشنواره " کن" می گردد.
ساخته ۲۰۰۷ "ریچارد دیل" کارگردان انگلیسی است. فیلمنامه این فیلم اثر "جنی لی کوت" است که بر اساس آخرین حوادث زندگی شاهزاده دایانا شاهزاده ولز نوشته شده که در اوت سال ۱۹۹۷ میلادی بر اثر حادثه رانندگی در پاریس به همراه دوست پسرش "دودی الفاید" به طرز مشکوکی کشته شد. ساختار فیلم که یک مستند بازسازی شده است با استفاده مکرر از تصاویر آرشیوی و واقعی متعدد از شاهزاده دایانا در آخرین روزها و ماه های زندگی که در جای جای فیلم با تصاویر ساخته شده در هم می آمیزند شکل گرفته که از این لحاظ تشابهات بسیاری با فیلم JFK اثر ۱۹۹۲ الیور استون دارد. با این تفاوت عمده که افراد واقعی نیز در قسمت های مختلف فیلم مقابل دوربین قرارگرفته و توضیحات بسیار تکان دهنده و عجیبی در خصوص ارتباط شان با حادثه مرگ دایانا توصیف می کنند. از دوستان نزدیک دایانا گرفته تا محافظ شخصی که از آن حادثه جان سالم به در برده و همچنین پدر "دودی الفاید" همگی بارها و بارها لابلای تصاویر بازسازی شده فیلم ظاهر شده و ترکیب بسیار جالب و دلچسبی را با تصاویر واقعی دیگر و همینطور تصاویر بازسازی شده که توسط بازیگران به خوبی اجرا شده تشکیل می دهند. شاهزاده دایانا ( با بازی جنویو اوریلی ) که از القابی چون "شاهزاده مردم" - "ملکه دل ها" و یا شاهزاده "D" برخوردار بود شخصیت بسیار محبوب و دوست داشتنی سرزمین بریتانیا و یکی از دوست داشتنی ترین اشخاص نزد مردم کشورش به شمار می آمد. او که در یکم جولای سال ۱۹۶۱ در نورفولک انگلستان به دنیا آمده بود در جولای ۱۹۸۱ با شاهزاده چارلز ازدواج کرد و از او صاحب دو فرزند شد. اما یک سال پیش از مرگش در سال ۱۹۹۶ ظاهرا" به دلیل روابط نامشروع "چارلز" با "کامیلا پارکر" از وی طلاق گرفت. سپس دایانا در جریان یک سفر تفریحی با دوست پسر محبوبش "دودی الفاید" پسر یک سرمایه دار مصری آشنا می شود. دایانا و دوست پسرش که تا آخرین لحظه عمرشان در کنار
یکدیگر بودند در جریان یک حادثه رانندگی بسیار مشکوک در نزدیکی برج ایفل شهر پاریس در یک تونل زیرگذر کشته شدند که تحقیقات پیرامون علل و عوامل حادثه رانندگی منجر به قتل آنها تا امروز نیز ادامه دارد. همانطور که ذکر شد فیلم حاضر با بهره گیری از تصاویر مستند که لابلای تصاویر بازسازی شده قرارگرفته اند و همچنین موسیقی بسیار تاثیر گذار به طرز بسیار زیبا و تکان دهنده ای تنش و اظطراب شدید حاکم بر آخرین لحظات زندگی این زوج سرشناس را به نمایش در می آورد. گذشته از این لحظات اظطراب آلود و البته غم انگیز که بیشتر معطوف به انتهای فیلم می شود لحظات عاشقانه و صمیمی جالبی نیز از ابتدای آشنایی دایانا با دودی الفاید به خوبی نشان داده می شود. مضاف بر اینکه به فرضیه های مختلف و علل احتمالی کشته شدن آنها از فرار دایمی شان از تعقیب عکاسان "پاپاراتزی" که مدام در کمین عکسبرداری از لحظات مختلف زندگی آن ها بوده اند گرفته تا حذف مشکوک یکی از محافظان "الفاید" در آخرین لحظه و جایگزینی راننده ای دیگر به جای راننده همیشگی پرداخته می شود. همچنین در فیلم به روابط عاشقانه "دودی الفاید" ( پاتریک بلدی ) با دوست دختر قبلی اش "کلی فیشر" ( آنابل والیس ) نیز به طور ضمنی اشاره می شود که به واسطه تهدید پدر "دودی" "محمد الفاید" مجبور به ترک رابطه با او می شود. اما تا امروز خاندان سلطنتی "شاهزاده فیلیپ" پدر "چارلز" همسر پیشین دایانا همچنان به عنوان یکی از عوامل اصلی قتل احتمالی دایانا در مظان اتهام قرار دارند. بدین ترتیب تمامی علل و عوامل احتمالی تصادف مشکوک اتومبیل دایانا و دودی در یکی از تونل های زیرزمینی شهر پاریس و همینطور زمینه چینی های پیش از آن به شکل بسیار ظریف و منسجمی در فیلم در هم تنیده شده و با ساختاری مستند گونه فرضیه های گوناگون در این رابطه را مطرح می سازد. تاکنون علت تصادف اتومبیل حامل دایانا را فرار از تیررس عکاسان همیشه مزاحم "پاپاراتزی" اعلام کرده اند و همانگونه که در نوشته پایانی می بینیم سرعت آنها در زمان تصادف ۱۰۵ کیلومتر بر ساعت یعنی دو برابر حد مجاز بوده است ! ... در انتها فیلم با نشان دادن تصاویر مستندی از سخنرانی "تونی بلر" نخست وزیر پیشین انگلستان به مناسبت مرگ دایانا و حضور گسترده مردم و سایر شخصیت های این کشور از جمله شاهزاده چارلز همسر قبلی و فرزندان آن ها که برای ادای احترام به او حاضر شده اند و البته دسته گل های بیشماری که از طرف مردم بر روی مزار "دایانا" اهداء شده به پایان می رسد. پیش از عنوان بندی پایانی نوشته های دیگری نیز بر روی صفحه
ظاهر می شود بدین مضمون که: " تحقیقات درباره علت تصادف و مرگ شاهزاده دایانا و دودی الفاید همچنان ادامه دارد." و جالب تر اینکه: " مقدار الکل خون راننده اتومبیل آن ها "هنری پاول" به هنگام حادثه سه برابر بیش از اندازه مجاز در فرانسه بوده است !! "...
پیش از دیدن فیلم "ونوس" ساخته سال ۲۰۰۶ راجر میشل بر اساس فیلمنامه "حنیف قریشی" فکر می کردم شاید این اثر هم نسخه جدیدی از فیلم "لولیتا" بر اساس رمان معروف ناباکوف نویسنده روس ساخته آدریان لین و استنلی کوبریک باشد. اما فیلم "ونوس" هرچند به مانند "لولیتا" درباره ارتباط عاشقانه مردی بزرگسال و حتی سالخورده با دختری نوجوان است اما حکایت و لحن متفاوتی را به لحاظ مضمون و شیوه روایت دنبال می کند و بیننده را صرفا" درگیر تجربه ای دور از ذهن و نامتعارف می سازد و آنقدرها وارد پیچیدگی هایی که در روایت "لولیتا" مشاهده کرده ایم نمی شود.
بسیاری در خود حس می کند بازیگوش تر از آنست که به احساس پیرمرد و شغلی که او در عالم هنر برایش فراهم کرده قناعت کند. از سوی دیگر هنگامیکه پیرمرد دختر جوان را برای خرید گوشواره به عنوان هدیه به فروشگاه بزرگی برده به جای پول برای پرداخت مبلغ گوشواره چیزی جز تکه ناخن پای دوستش "یان" را که چند روز قبل برایش گرفته در جیب خود نمی یابد ! هرچند این اتفاق برای موریس بسیار ساده و حتی سرگرم کننده به نظر می رسد اما موجبات دلخوری و رنجش معشوقه جوانش را فراهم می آورد. جسی جوان و زیبا که گویا آرزو ها و هیجانات بسیار بلند پروازانه تری برای ارضای نیازهای عاطفی و جسمی اش در سر دارد با تمایلات کودکانه و معصومانه پیرمرد برای لمس دست ها و پاهایش به شیوه دگرآزارانه ای رفتار می کند. گویی این دختر جوان هیچ تمایل و کششی برای ایجاد هیچ نوع ارتباط جسمانی ندارد. تا اندازه ایکه به نظر می رسد ایجاد هیچگونه پیوند عاطفی میان این دو مقدور نیست. اما با پیدا شدن سروکله پسری نوجوان تمایلات جسمانی و هیجانی جسی به طور وحشیانه و افسارگسیخته ای بروز پیدا می کند !... جسی به همراه دوست پسر جوانش به شکل ناجوانمردانه ای می خواهند تا از منزل موریس پیر به عنوان محلی برای معاشقه استفاده کنند و به همین منظور او را به شکل دردناکی راهی بیرون منزل و هواخوری می کنند !! .. نکته مهم اینکه ضمن مقایسه قیافه ظاهری و موقعیت انسانی و اجتماعی و عقلانی پیرمرد با معشوقه جوان این دختر پرسشی فلسفی و کلیدی به ذهن متبادر می شود که آیا صرفا" عامل جوانی و نیروی جسمانی که معشوقه جوان از آن برخوردار است می تواند جای تمامی محاسن و احساسات پاک پیرمرد را برای دختر جوان پر کند !؟ یا به غیر از این "جبر فیزیولوژیک" پای اسرار دیگری نیز در اینگونه ارتباطات انسانی در میان است ؟