تبليغاتX
وبلاگ سینمائی
بحث پیرامون فیلم های سینمای جهان

 

جوانی با خلقیات و استعدادهای خاص اما نه چندان موفق از طبقه متوسط با زن جوان و زیبایی ازدواج کرده که هرچند ابتدا همسر جوانش به او دلبستگی زیادی دارد اما بعدا" گرایش ذهنی و عاطفی به طبقه ثروتمند و ظاهرا" بی درد اجتماع پیدا می کند ! زن جوان به دلیل عدم موفقیت های اجتماعی ملموس و ناکامی های شوهرش در بهره برداری کامل از استعدادها و عدم دستیابی به موقعیت های بهتر رفته رفته جذب طبقه ثروتمند و مرفهی می شود که ظاهرا" از امکانات و کامیابی های بیشتری برخوردار هستند. همان فرمول آشنا و ملموسی که تا پیش از این در "هامون" اثر سال ها پیش داریوش مهرجویی (۱۳۶۸) نیز مشاهده کرده بودیم. ظرفیت اندک و محدود جنس زن به عنوان همسر یا معشوقه در اجتماع ایران امروز در تحمل شرایط نه چندان مرفه و مطلوب زندگی با روشنفکران و هنرمندان طبقه متوسط که درگیر فرازو نشیب های متعدد و طاقت فرسای تامین معاش هستند دغدغه آشنای مهرجویی است که تا پیش از این نیز در فیلم "هامون" بدان پرداخته بود. اگر چه فقدان امکانات مطلوب زندگی نزد افراد این طبقه با وجود پیوند های عاطفی و هیجانی اولیه دلیل مناسبی برای آغاز جدایی و بی مهری از سوی این زنان و گرایش آنها به زندگی و هنر سانتیمانتال طبقه مرفه نیست اما عامل خانمان برانداز "اعتیاد" که روح حساس و آسیب پذیر هنرمند را همواره در این سرزمین تهدید می کند بهانه محکمه پسندی برای پایان این رابطه در فیلم "سنتوری" به شمار می آید. روند زوال روح و سازمان فکری یک انسان در فیلم "هامون" که در نهایت منجر به خودکشی حمید هامون در پایان آن فیلم گردیده در فیلم "سنتوری" به صورت خودکشی تدریجی علی سنتوری و گرفتار آمدنش در دام اعتیاد شکل می پذیرد.  عناصردیگری چون گفتگو با روانشناس و بازگشت به دوران کودکی به صورت رفتن به یک انباری شلوغ و یافتن یک سنتور قدیمی ( به جای تفنگ قدیمی در هامون ) و همچنین باز خواست شدن زن توسط شوهرش پس از بازگشت به خانه و در پی آن درگیری های لفظی آن ها و در مجموع روایت داستان به صورت رفت و آمد به گذشته و زمان حال از جمله وجوه تشابه دیگر "سنتوری" با "هامون" به شمار می آیند.

مشاهده فرایند روایی و شخصیت پردازی فیلم "سنتوری" آخرین ساخته داریوش مهرجویی گذشته از تلاش فیلمساز در نمایش انطباق آن با اوضاع سرزمین ایران و ترسیم آسیب پذیری قشر هنرمند و بی مهری جامعه نسبت به ایشان یادآور دو فیلم "The Doors" ساخته ۱۹۹۰ الیور استون و "روی خط راه برو" ساخته ۲۰۰۵ جیمز منگلد نیز هست. شمایل ظاهری و بازیگری ممتاز و جالب توجه "بهرام رادان" در نقش علی سنتوری خصوصا" در مواقع اجرای کنسرت من را به یاد ایفای نقش "جیم موریسون" ( خواننده جنجالی و مشهور راک دهه ۱۹۶۰-۱۹۷۰ ) در فیلم "The Doors" با بازی "وال کیلمر" می اندازد. روند تدریجی اضمحلال شخصیت علی سنتوری از اوج شهرت و محبوبیت تا آلوده شدنش به مصرف مواد مخدر و متعاقبا" برقراری ارتباط توسط همسرش با فردی از طبقه مرفه فرایندی است که به طور تقریبا" مشابهی در فیلم "The Doors" نیز شاهد آن هستیم. به خصوص صحنه درگیری و دعوای علی سنتوری با همسرش (گلشیفته فراهانی ) بیش از هر چیز صحنه دعوای موریسون با نامزدش پملا کورسون ( مگ رایان ) و پرتاب کردن اشیاء به سوی یکدیگر را تداعی می کند که در هردو فیلم به طور تقریبا" همسانی اتفاق می افتد. آلودگی خواننده ای محبوب به مواد مخدر و  در پی آن آبروریزی های متعدد در زمان اجرای کنسرت مقابل چشمان قضاوت گر و مشتاق تماشاچیان با آن لاابالی گری های از جنس موریسون همان فرآیندی است که در فیلم "The Doors" نیز از شخصیت اصلی سر می زند با این تفاوت عمده که مهرجویی به دلیل تلاش برای ایجاد حس همدلی ( یا دلسوزی ) مخاطب با شخصیت اصلی و صرفا تمرکز بر جنبه آسیب پذیری و مظلومیت قشر هنرمند در ایران از پرداختن به سایر هنجارشکنی های این قشر بدان گونه که در "The Doors" به تصویر کشیده شده امتناع می کند. جالب اینکه عصیان گری و خشم موریسون که در رفتار بیرونی و اشعارش نمود یافته او را تبدیل به اسطوره نسل خود نموده در حالیکه آزردگی روح علی سنتوری در محیط پیرامون ظاهرا به دلیل مجوز نگرفتن آلبوم های موسیقی اش و در نتیجه دم خوردن شدن با افرادی که او را معتاد کرده اند نتیجه ای جز زوال و دربدری و در نهایت بی خانمانی برایش به همراه نمی آورد!  با توجه به این واقعیت مهم که "جیم موریسون" بر خلاف "علی سنتوری" هنرمندی "مجلس گرم کن" و پاپ نیست بلکه ضمنا" دارای دانشی وسیع و خودآگاهانه در زمینه های فلسفه - تاریخ و اساطیر نیز بوده و از اشعار و موسیقی اش به منظور بیان اعتراض و طغیان نسل خود بر علیه مناسبات موجود استفاده می کرده است. خصوصیتی که ممکن است علی سنتوری در آلبوم های مجوز نگرفته اش نیز شاید از آن برخوردار بوده باشد!  از سوی دیگر مشکل اصلی جیم موریسون در فیلم "The Doors" پیش از آنکه صرفا" متمرکز بر اعتیاد اش باشد بر جنبه اعتراضی و طغیان گر نسل او در بحبوحه "جنگ ویتنام" و البته مساله "شهرت" تمرکز دارد. این در حالیست که پرداخت مستقیم و اصلی مهرجویی به مساله اعتیاد ناشی از آسیب پذیری یک خواننده پاپ در ایران مربوط بوده که از این جهت بیشتر به فیلم "Walk the Line" و شخصیت "جانی کش" نزدیک است و در هر دو فیلم سبب از هم پاشیدگی کانون های خانوادگی آنان می گردد. ضمن اینکه فیلم "سنتوری" به لحاظ مضمون و کیفیت ارتباط والدین با فرزند در رابطه با مصرف مواد مخدر بشدت یاد آور فیلم "ماه" ساخته ۱۹۷۹ برناردو برتولوچی کارگردان مشهور ایتالیایی است. با این تفاوت که در آن فیلم مادر پسر از روی استیصال و دلسوزی پسرش را در مصرف مواد مخدر  و تزریق آن به بدنش یاری می کند. البته تلفیق مصرف مواد مخدر با کیفیت مساله جنسی و پیوند فرویدی آن با مفهوم مادر و ارتباط ادیپ گونه مادر- پسر نیز در فیلم "ماه" مطرح می گردد.

مشاهده تصاویر درشت خوانندگان پاپ و راک غربی به صورت پوسترهایی بزرگ بر روی دیوار اتاق علی سنتوری همچون تصاویری از خود "جیم موریسون" "فردی مرکوری" ( خواننده فقید گروه "کویین)  "کارلوس سانتانا" و "جان لنون" ( که ترانه بسیار معروف "تصور کن" Imagine را در دهه ۱۹۷۰ میلادی خوانده بود )  شاید نشان گر همانندی ذاتی روح هنرمند در سرزمین های گوناگون بوده و یا معرف آرمان هاو شاید هم الگوهای بلند پروازانه علی سنتوری است که به دلایل یاد شده به سطح آنها دست پیدا نکرده است. و البته با این تفاوت که احتمالا" اگر علی سنتوری نیز در محیط اجتماعی مساعد ترو بهتری مانند آنها زندگی و رشد می کرد شاید هم می توانست همچون آن ها تبدیل به هنرمندی جهانی و صاحب نام نیز بگردد و تاثیرات به مراتب مهم تری بر مخاطبان خود داشته باشد! اما زندگی در محیطی که به گفته همسرش می خواهد همه را به گرداب اعتیاد گرفتار کند سرنوشتی بهتر از این را برای او رقم نمی زند.  از طرفی بدانگونه که در فیلم آمده خانواده علی سنتوری و مشخصا" مادر او که احتمالا" مبالغ هنگفتی را صرف عقاید مذهبی شان کرده اند از برآورده نمودن ابتدایی ترین نیازهای اقتصادی و حتی عاطفی دو فرزندشان غافل مانده اند. اما بالاخره فرو افتادن فرزند کوچکشان در دام اعتیاد و بی خانمانی که مبتلا به افراد بسیار دیگری نیز هست همچون سیلی محکمی پدر را به خود می آورد و او را وادار می سازد که به یاری فرزندش بشتابد و به گفته خود سنتوری نقش پدرهای دلسوز را بعد از وقوع این حوادث بازی کند.

نوشته شده توسط کورش جاهد در ساعت 11:43 | لینک  | 

فیلم "دیوار" آخرین ساخته محمد علی طالبی در جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد.

فیلم "دیوار" داستان دختر جوانی است (گلشیفته فراهانی ) که همراه مادر و برادر جوانش زندگی ساده و در عین حال سختی را می گذرانند. پدر دختر که در یک مرکز تفریحی به موتور سواری بر روی "دیوار مرگ" اشتغال داشته چندی است که فوت شده و برادر دختر جوان به جای او این کار را انجام می دهد. مسئول قسمت تفریحی "دیوار مرگ" مرد میانسالی است ( محمد کاسبی ) که چندان از وضعیت کاری پسر جوان که فرزند دوست قدیمی اوست راضی نمی باشد. تا اینکه بالاخره پسر جوان طی یک حادثه بر روی دیوار مرگ زمین می خورد و به دلیل صدمه دیدگی پا از ادامه کار با موتور در دیوار مرگ باز می ماند. در عوض دختر جوان با احساس مسوولیتی که نسبت به خانواده خودش حس می کند سعی دارد تا دوست قدیمی پدرش را که مسئول این مرکز تفریحی است راضی کند تا او به جای برادرش کار موتور سواری بر روی دیوار مرگ را به منظور تفریح و سرگرمی مردم انجام دهد. مرد میانسال که ابتدا با انجام این کار توسط دختر جوان مخالفت شدیدی دارد با دیدن اشتیاق زیاد مردم که برای تماشای موتورسواری آکروباتیک دختر جوان به آن مرکز تفریحی می آیند کم کم با موتور سواری او بر روی دیوار مرگ موافقت می کند. این در حالیست که برادر دختر که خود دیگر از اجرای این کار عاجز شده به دلیل تعصب مردانه و حسادت پنهان (غیرت ! ) نسبت به موفقیت های خواهرش با خشونت تمام نسبت به ادامه کار  خواهر خود مخالفت می ورزد. تا اینکه با پیش آمدن مساله خارج رفتن دختر برای انجام عملیات آکروباتیک او هم دیگر از تعصبات مردانه اش دست کشیده بلکه با اشتیاق دو چندان بیشتر خواهرش را تشویق به ادامه این کار می کند ! وضعیت زندگی این خانواده سه نفری به تدریج بهبود پیدا کرده و آنها می توانند به واسطه موفقیت های روز افزون دختر جوان در کار موتور سواری آکروباتیک به منزل مناسب تر و شیک تری نقل مکان کنند. دوست صمیمی دختر جوان که دانشجوی فلسفه است و علاقه و استعداد وافری نسبت به رشته تحصیلی خود دارد به دلیل تعصبات سنتی و واپس گرایانه پدر خود مجبور به ازدواج با مرد جوانی می شود. او که در صحنه ای به همراه همسرش برای دیدن عملیات آکروباتیک دختر جوان به آن مرکز تفریحی آمده به شکل دردناک و تاسف آوری در کنار همسر جوانش قرار گرفته است. مشاهده این صحنه از سوی دختر جوان و همچنین از سوی بینندگان فیلم احساس رنج آور و تاسف انگیزی را در خصوص سرکوب استعدادها و آرزوهای دختری جوان به واسطه تعصبات متحجرانه و سنتی پدر او و جامعه اطراف القاء می کند.

  با بهتر شدن وضعیت زندگی آنها از تعصبات و مخالفت های اطرافیان بر علیه شغل خطرناک دختر جوان رفته رفته کاسته می شود اما به تدریج و با انعکاس بیشتر موفقیت های او در روزنامه ها و مطبوعات مخالفت های اجتماعی و دولتی بر علیه کار این دختر پدیدار می گردد. مامورین انتظامی به بهانه رعایت نشدن برخی مقررات و شئونات از ادامه کار این مرکز تفریحی جلوگیری به عمل آورده و محل کسب مرد میانسال و دختر جوان را پلمپ می کنند. در ادامه دختر جوان به همراه برادرش می کوشند تا دوباره مجوز فعالیت در آن مکان تفریحی را با انگیزه شناخته شدن بیشتر و در نهایت رفتن به کشورهای خارجی کسب کنند. مدیر یک دفتر هواپیمایی( منوچهر آذری )  که تا پیش از این قول عزیمت آنها به خارج از کشور را داده بود با مخالفت های دولتی ایجاد شده دیگر حاضر به حمایت از کار آن ها نبوده و در پاسخ به آن ها که می خواهند در عوض برادر دختر جوان کار آکروباتیک با موتور را انجام دهد می گوید: در خارج هزاران آکروباتیست مرد کارهای به مراتب بهتری انجام می دهند..."  این بدان معنی است که ظاهرا" مساله جنسیت دختر است که به عنوان یک دختر ایرانی جذابیت زیادتری برای خارجیان دارد ! به همین ترتیب خبرنگار جوانی که تا پیش از این از طریق عکس های رنگی بزرگ و مطالب مختلف در روزنامه اش از دختر جوان حمایت می کرده و خود را دوست شفیق دختر جوان معرفی می نموده با مواجه شدن با مخالفت های دولتی با ادامه کار دختر دیگر حاضر به چاپ مطالب مربوط به موتورسواری آکروباتیک و موفقیت های او در این زمینه نیست. دختر جوان به همراه برادرش در ادامه تلاش هایشان به منظور باز گشایی "دیوار مرگ" راهی مرکز انتظامی مربوطه می شوند و در آنجا با جملات جالب و با مفهومی از سوی سربازی آذری مواجه می شوند...

ملاحظه عناصر اولیه در فیلم "دیوار" بیش از هر چیز من را به یاد فیلم "جاده" ساخته فیلمساز فقید ایتالیا "فدریکو فلینی" می اندازد. ارتباط میان زامپانو ( آنتونی کوئین ) با جلسو مینا ( جولیتا ماسینا ) به شیوه جالبی در فیلم دیوار ما بین محمد کاسبی و گلشیفته فراهانی بازسازی شده است. دختر جوان و بیچاره ایکه به دلیل فقر مفرط خانوادگی در فیلم "جاده" به مرد دوره گردی واگذار می شود تا ضمن فراگیری فوت و فن های شعبده بازی بار اقتصادی خانواده خود را تامین کند. او که در ابتدا با مخالفت های سرسختانه مرد دوره گرد مواجه می شود با پیگیری های لجوجانه و حتی معصومانه خود راه پیشرفت در این کار را پیدا کرده و چه بسا جای خودش را در دل مرد دوره گرد کم کم باز می کند. البته مساله رابطه عاطفی و عشق ایجاد شده میان مرد دوره گرد و دختر جوان و حسادت زامپانو به مرد جوانی که در صدد دلربایی از جلسو مینا است چیزیست که در فیلم "دیوار" بدان شکل امکان بروز نداشته بلکه احتمالا" در قالب رابطه دختر جوان با آن خبرنگار و البته روابط عاطفی و گاه لجوجانه دختر با مادرش ( آزیتا حاجیان ) پرداخته شده است. برادر دختر در فیلم "دیوار" که از کار کردن خواهرش در شغلی که به سرگرم کردن مردم می پردازد به شدت دلگیر و ناراحت است بار تعصب و حسادتی را که آنتونی کوئین در نقش زامپانو در فیلم "جاده" به تنهایی بر دوش می کشید را بر عهده دارد. مادر دختر ( آزیتا حاجیان ) که به شکل جالب و مشهودی شبیه به جولیتا ماسینا ( همسر فلینی ) چهره پردازی شده نیز بیش از هر چیز نشان از علاقه و توجه کارگردان به فیلم "جاده" دارد.  

هرچند فیلم "دیوار" با نگاهی اولیه و الهام از فیلم "جاده" اثر فدریکو فلینی ساخته شده اما نگاه و پرداختی هنرمندانه و دقیق به مسائل اجتماعی در ارتباط با تبعیض جنسیتی دارد که از لحاظ گوناگون قابل توجه است. رویکرد موشکافانه فیلم در پرداختن به "تعصبات عشیره ای" حتی از جانب انسان شهرنشین امروز بر علیه پیشرفت معقول زنان نشانگر ریشه دار بودن نابرابری ها و "تعصبات قبیله ای" در اعماق فکر و اندیشه انسان در ایران امروز است. از سوی دیگر نه تنها فعالیت های اجتماعی و پیشرفت دختری نوجوان در این فیلم از سوی خانواده و نزدیکان او دچار محدودیت شده بلکه پیشرفت بیش از اندازه او در سرگرم نمودن جوانان و جمع شدن تعداد زیادی از پسران و دختران برای مشاهده حرکات نمایشی او با موتور ظاهرا" موجب نگرانی ساختار قدرت اجتماعی و نهادهای مدنی را نیز فراهم می آورد. بنابراین مشاهده می کنیم که با ادامه فعالیت این مرکز تفریحی مخالفت به عمل می آید. در نتیجه به عنوان مثال "مطبوعات" که تابع و دنباله ای از ساختارهای قدرت هستند از حمایت جوان برای هرچه بهتر مطرح شدن کارش دست بر می دارند ! خانواده دختر جوان و مشخصا برادر او نیز تا جائیکه فعالیت های دختر به ثمرات خوب و ملموسی نرسیده به بهانه "تعصب ناموسی" که در این فیلم مرز بسیار باریکی با "حسادت ورزی" دارد و جلوه بیرونی آن به شکل "تحکم برادر سالارانه" نمود می یابد با ادامه کار دختر آنهم در یک مرکز تفریحی به شدت مخالفت می کنند. اما با بهبود وضع اقتصادی خانواده از لحاظ اقتصادی رفته رفته از غلظت این تعصبات ناموسی نیز کاسته شده تا در نهایت با پیش آمدن مساله خارج رفتن آنها و دیدن تصاویری از آنسوی مرزها در تلوزیون تعصبات ناموسی به کلی رنگ می بازند. گویی شاید این تعصبات و حساسیت ها تنها در چارچوب مرزهای این کشور است که معنی پیدا می کند !

بدین ترتیب فیلم "دیوار" با پرداخت جامعه شناختی به پدیده ای این چنین می خواهد پیوندی منطقی میان مساله "تعصب" و "اقتصاد" بر قرار نماید که در یک نگاه کلی در ارتباط با مقوله "آزادی" محدود به جغرافیای کشورمان عمل می کند. همچنین از لحاظ ساختار و شیوه روایی فیلم "دیوار" با پرداختی ساده و به دور از تمام جلوه ها و فرم های زائد که امروزه در بسیاری از فیلم های ایرانی حتی بدون دلیل به کار گرفته می شوند به داستانگویی سرراست خود می پردازد تا در نهایت روایت را نیز با همان یکدستی به پایان برساند.

نوشته شده توسط کورش جاهد در ساعت 12:8 | لینک  | 

فیلم "عطر" واپسین ساخته  "تام تیکور"  کارگردان فیلم "بدو لولا بدو" فیلمساز آلمانی است که بر اساس رمانی به همین نام و پسوند " داستان یک قاتل" نوشته "پاتریک سوسکیند"  ساخته شده است.  خلاصه داستان فیلم "عطر" از یک جمله بیشتر تجاوز نمی کند: مرد جوانی به نام "ژان باپتیس گرنویل" که در خردسالی مورد بی مهری مادر خود قرار گرفته و در نوجوانی نیز از محبت اجتماع اطراف خود بهره ای نبرده در جوانی و دوران بزرگسالی با کشتن زنان جوان و زیبا و استخراج جوهره وجودی آن ها اقدام به ساختن عطر های خوشبو و روح نواز می کند!! ...

 آری اندیشه و غریزه کینه توزانه وی در مقابل جماعت زنان ناشی از نخستین تجربه های تلخ او ست که در هم آغوشی و سپس "رها شدگی" از دامن پر مهر موجودی مونث شکل پذیرفته است. واقعیتی که در صحنه های بعدی فیلم نیز تا انتها شاهدش هستیم همچنان حکایت از رنجش خاطر ژان باپتیس ( با بازی بن ویشاو ) در گریز زنان از او و بی پناهی وی در مواجهه با سرنوشتی دارد که در محرومیت اش از محبت جنس زن تجلی یافته و همچنان نا خودآگاه ذهن پریشان او را وادار به قلیان حس انتقام و کشتن زنان جوان یکی بعد از دیگری می کند. وی در میانه راه با عطر ساز کارکشته و پیری ( داستین هافمن ) آشنا می شود که گویا فرمول و روش ساخت هر گونه عطری در دنیا را در اختیار دارد. مرد جوان با آگاهی از فرمولی برتر و مرغوب تر می تواند در نهایت پیرمرد عطر ساز را متقاعد کرده و از آن به بعد به روش خودش ساخت عطر ها را به عهده بگیرد. از این پس عامل روانی یاد شده و مستتر در ناخودآگاه ژان باپتیس که از اولین تجربه های دوران کودکی او با مادرش نشات گرفته با فلسفه و جهان بینی وسیع تر و جامع تری پیوند برقرار می کند و او را بر آن میدارد تا زنان جوان را به طرز مرموزی به قتل برساند و از عصاره وجودشان عطرهای مسحور کننده تهیه نماید. ماجرا همچنان ادامه پیدا می کند تا اینکه بالاخره وی را به دلیل کشتن دختری جوان و بسیار زیبا به نام لارا ( با بازی راشل هرد وود ) و به دلیل پیگیری های شدید پدردختر برای اجرای مجازات اعدام به میدان شهر و میعادگاه هزاران انسان انتقام جو و خونخواه دیگر می آورند. اما او به گفته کشیش حاضر در میدان دیگر همچون مسیح برای مردمان به تجلی می رسدو همگان دیگر غایت هر رنج و عقوبتی را در گستره "عشق" و هم آغوشی با معشوق شان جستجو می کنند. اما جالب آنکه حتی در همین لحظه مرد جوان که همچنان در حسرت فرصت هم آغوشی از دست رفته اش می سوزد  با وجود دعوت همگان به عشق ورزی و دلدادگی قطره اشکی حسرت بار و غم انگیز که یادآور عشق بی فرجام اوست بر گونه هایش پدیدار می گردد.

   به هر حال در پایان فیلم و روبرو شدن با صحنه های واپسین آن است که با این پرسش اصلی مواجه می شویم که ساخته شدن چنین رایحه ای مسیحایی توسط ژان باپتیس ( که نام فامیل او در زبان انگلیسی مترادف با واژه "غسل تعمید" و همچنین نام فرقه ای از مسیحیان است ) برای رساندن همگان به رستگاری  به قیمت کشتن زنان جوان تا چه میزان حائز توجیهی اخلاقی است؟! اگر چه توجیه این امر ظاهرا بر عهده عالمان علم اخلاق نهاده شده اما پاسخ آن را شاید بتوان در سمت گیری فیلمساز به جانب فلسفه "نیچه" و نظریات او در باب "اراده معطوف به قدرت" و عناصری چون زن- ابر انسان- فلسفه "کشتن" و در نهایت "عشق" نیز جستجو کرد. "انسان برتر" از دیدگاه نیچه انسانی است که در راستای اندیشه "اراده معطوف به قدرت" فارغ از همه ارزشگذاری های پست و بی ارزش بشر امروز و رفتارهای فرومایه بشر در جهان بتواند از انرژی های حیاتی و استعدادهای ذاتی خود حداکثر بهره را برده و سبکبال و بی محابا به زندگی خود و دیگران معنا بخشد. از این نقطه نظر که فیلم نیز سعی در انعکاس آن را دارد "زنان" در دنیای امروز موجوداتی وابسته به فرومایگان و فرمانبردار دیو سیرتان و ثروتمندان تلقی می شوند که به هیچ وجه شایسته اعتماد نیستند و بنابراین بایستی راه دیگری را در پیش گرفته تا خود را از این بند ظلمانی رهایی بخشند و یا به ناچار کشته شوند! هرچند فیلم در امتداد توصیف روان آزرده و رنجور مرد جوان به پیش رفته و با کشتن زنان توسط او به حضور این اندیشه دامن می زند اما باز در نهایت این جوهره وجود "زن" است که فارغ از تمامی مناسبات حال حاضر در عالم بشری می تواند حاوی چنان گوهره ذاتی و شگرفی باشد که استخراج و سپس پراکندن آن دنیایی را لبریز از محبت و عشق می گرداند ! ...  از طرفی در وجه دیگر همین اندیشه است که"کشتن" امری مقدس به شمار آمده و به این وسیله می توان دنیا را از شر فرومایگان و تیره اندیشان پاک کرده و رهائی بخشید. ( مضمونی که در فیلم هایی چون "قاتلین بالفطره" و "لئون" تا پیش از این فیلم نیز مطرح شده بود. ). هرچند به اعتقاد جناب "نیچه" با مطرح شدن فلسفه "خیروشر" از دوران مابعد "سقراط" در فلسفه یونانیان باستان و احاطه و تسری آن به "فلسفه وجودی" خداوند از آن پس دیگر فلسفه وجود یا عدم وجود "امر مطلق"  به حوزه علم اخلاق و ماهیت "خیروشر" تنزل داذه شده  بنابراین از دریچه همین دیدگاه است که می توان جمله معروف او را در بررسی این فیلم و پدیده هایی از این دست به کار برد که: " خداوند مرده است" !  یعنی از همان زمان که خداوند را مظهر "خیر" و در مقابل اهریمن را مظهر "شر" قلمداد کرده اند دیگر مساله وجود خداوند با مساله "نیکی و بدی" که موضوع "علم اخلاق" می باشد به اشتباه یکسان انگاشته شده است !  بدین ترتیب با تلاش انسان برای بازگشت دوباره به دوران ماقبل سقراط دیگر فلسفه اخلاق و سنجش "خیروشر" امور با ارزش گذاری های حال حاضر بشر بی اعتبار گردیده و زمینه ظهور "ابر انسان"  فراهم می گردد. این در حالیست که در آخر کار با پدیدار شدن مرد جوان در هیات پیامبری امروزی که همان "ابرانسان" نیچه ای است به غایت این مفهوم دسترسی پیدا می کنیم.

  فیض روح القدس ار باز مدد فرماید      دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

نوشته شده توسط کورش جاهد در ساعت 2:31 | لینک  | 

فیلم "عجیب تر از خیالی" ساخته دیگری از "مارک فورستر" ( کارگردان بادبادک باز) است . فیلم درباره  زندگی روزمره مامور مالیات جوانی به نام "هارولد کریک" است که در جریان زندگی روزمره و همیشگی خود با راوی داستان زندگی اش که صدای یک زن است در گیر می شود. صدای زن از ابتدا داستان زندگی هارولد را برای بینندگان توصیف می کند و هارولد ( ویل فرل ) که صدای زن را به صورت زمزمه های درونی در ذهن خودش می شنود به منظور کشف هویت این راوی درونی به روانشناس مراجعه می کند. روانشناس تشخیص بیماری "اسکیزوفرنی" را برای او می دهد اما برای شناخت بیشتر نسبت به هویت این داستانگوی درونی او را به یک متخصص ادبیات به نام پروفسور جولز هیلبرت ( داستین هافمن ) معرفی می کند. پروفسور ادبیات به منظور کشف این راوی درونی و در عین حال کشف رمز نوع داستان زندگی و سرنوشت هارولد از داستانهای ادبی کمک می گیرد تا ببیند این داستان به تراژدی نزدیک تر است یا کمدی. هارولد در جریان بازرسی های اداره مالیات خود با زن جوان و زیبایی به نام "آنا پاسکال" ( مگی گیلن هال ) آشنا می شود تا زندگی او را از روزمرگی و کسالت خارج سازد. از طرفی فیلم در موازات روایت زندگی هارولد قسمت هایی از زندگی راوی ماجرا که خانم نویسنده ای به نام "کارن ایفل" ( اما تامپسون) است را به ما معرفی می کند که به همراه دستیارش سخت مشغول نگارش آخرین کتاب خود است. هارولد ضمن جستجو های عصبی خود برای کشف هویت اصلی این راوی درونی که اکنون دیگر ما به ازای بیرونی هم پیدا کرده به طور اتفاقی با صدای این زن برخورد کرده و  او را از طریق ناشر آثارش پیدا می کند. نویسنده رمان که در پایان اثر جدیدش می خواهد زندگی هارولد را با مرگ او به خاتمه برساند پس از برخورد با قهرمان واقعی داستانش با او مکالمه ای بر قرار می کند تا به کیفیت روح و روان او و همچنین پایان قصه خود بیشتر و بهتر پی ببرد. داستان فیلم بسیار جالب و خلاقانه طراحی شده و تا حدودی فارغ از کلیشه های همیشگی سینمای هالیوود به روایت داستانی جالب و حیرت انگیز و در عین حال آموزنده می پردازد.

جنبه های مالیخولیایی روایت و قصه پردازی پدیده ایست که تا پیش از این در فیلم هایی چون "ماه تلخ" (رومن پولانسکی ) و قلم پر ها ( فیلیپ کافمن ) شاهد آن بوده ایم . در واقع وجه خود آزارانه و ایجابی پرداختن به روایت زندگی شخصی این بار از طریق قسمت زنانه وجود شخصیت داستان و در قالب مونولوگ های ذهنی انجام می پذیرد که بعدا و در طول ماجرای قصه فیلم با مابه ازای بیرونی آن پیوند خورده و تبدیل به دیالوگ می شود. در واقع زندگی و روایت هرکدام از این افراد تا زمانی که در قالب مونولوگ قرار دارند و صرفا از زاویه دید خودشان به مسائل نگاه می کنند هرگز به کشف و شهود و تکامل دست پیدا نکرده و از رسیدن به نیمه مکمل شان بازمی مانند. شخصیت خانم نویسنده که به وضوح حاوی خصوصیات خودآزارانه و مازوخیستی یک آفریننده هنری است به مانند شخصیت مرد به شکلی بیمارگونه و عصبی به دنبال سرچشمه های ایجاد این روایت می گردد. با این فرق عمده که شخصیت مرد به دنبال "خالق" و راوی قصه زندگی خود و خانم نویسنده به دنبال "خلق" خود اثر هستند. در حالی که هارولد به شدت به دنبال یافتن فردی می گردد که مسبب همه پریشانی های اخیر ذهن او شده اما خانم نویسنده که خود منشا پریشانی خیال است به دنبال سرچشمه های خلق هنری می باشد.

 هارولد به منظور کشف حقیقت مربوط به صداهای درون ذهنش به سراغ روانشناس میرود و در نهایت برای مشاوره با یک متخصص ادبیات به دفتر کار وی راهنمایی می شود. او در جستجوی پی بردن به ماهیت تراژیک یا کمیک سرنوشت خود مجبور می شود تا با سوالات عجیب و دور از ذهنی از سوی متخصص ادبیات مواجه شود که احتمالا حاوی جنبه های تاریخی ابتلا به جنون و پریشانی های ذهن هستند. با پدیدار شدن عنصر "مرگ" در طول این قصه ماجرای زندگی او به "تراژدی" و با پدیدار شدن جریان "عشق" زندگی او به مفهوم "کمدی" نزدیک می شود. این در حالیست که اگرچه کمدی و تراژدی دو روی یک سکه را تشکیل می دهند اما درنهایت این عشق است که زندگی هارولد را از روزمرگی و کسالت و در نهایت خود مرگ نجات می بخشد. هرچند پروفسور ادبیات علی رغم تبحر و دانش بسیار در کار خود از کشف آفرینندگان احتمالی روایات مشابه روایت ذهنی هارولد عاجز می ماند و حدسیات او اشتباه از آب در می آیند اما بالاخره خانم نویسنده برای پی بردن به کیفیت رمان اخیر خود به همین پروفسور ادبیات مراجعه می کند !

با خارج شدن هارولد از روزمرگی و یکنواختی زندگی فردی اش که به واسطه درگیری او با عناصری چون عشق و مرگ صورت پذیرفته او دیگر خود را مجاب به رعایت تمامی قوانین بی دلیل و منظبط فردی از جمله شمارش تمامی عناصر پیرامون خود نمی داند. همچنین نحوه پوشش هارولد با خروج او از روزمرگی کشنده اش تغییر کرده و او از این پس دیگر بدانگونه که می خواهد رفتار می کند و همانطور که راحت است لباس می پوشد. 

نوشته شده توسط کورش جاهد در ساعت 13:6 | لینک  | 

 

 " دختر کارخانه ای" ساخته "جورج هایکن لوپر" بر اساس ماجرای واقعی زندگی "ایدی سجویک" یکی از معشوقه های "اندی وارهول" هنرمند "پاپ آرت" دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی است. فیلمی به غایت تکان دهنده و تفکر برانگیز پیرامون حوادث زندگی و ارتباطات اجتماعی و عاشقانه دختر جوانی که در ابتدای دوران جوانی با "اندی وارهول" ( با بازی گای پی یرس ) هنرمند مشهور دهه های پیشین در آمریکا آشنا می شود و از طریق ارتباط با او به اوج شهرت میرسد. این دختر جوان در عین حال به دام اعتیاد و بحران روابط عاشقانه نیز گرفتار شده و مراحل سقوط و اضمحلال شخصیتی را به تدریج طی می کند. سقوط و آشفتگی ایدی سجویک ( با بازی سی ینا میلر ) آنقدر دردناک و در عین حال عبرت انگیز ترسیم شده که ذهن هر بیننده ای را به آموختن درس های بسیار آموزنده ای در زمینه شهرت و روابط انسانی در دنیای امروز جلب می کند. ضمن اینکه فیلم در زمینه انعکاس تصویر بسیار دقیق و واقع گرایانه از روح زندگی در دهه های ۶۰ و ۷۰ میلادی در آمریکا بسیار موفق و ماهرانه عمل کرده و از ساختاری بسیار متفاوت و خلاقانه بهره می برد.

هرچند "ایدی سجویک" (با بازی خیره کننده سی ینا میلر )  از دوران کودکی مورد سوء استفاده پدرش قرار می گرفته اما آنقدر دچار زوال اخلاقی شده که گاهی به نظر می رسد این داستان را به منظور جلب ترحم دیگران و گرفتن پول برای تهیه مواد مخدر سرهم کرده باشد. اما نکته ایکه کاملا مشخص است اینکه سو ء استفاده مردان زندگی ایدی از او به طور مشهودی ادامه رابطه "الکترایی" او با پدرش "فوزی" (جیمز ناوتون ) و باز سازی همان رابطه است. "اندی وارهول" در اوج شهرت و اعتبار هنری از ایدی جوان ستاره فیلم می سازد اما این شهرت برای ایدی به قیمت آلودگی و اعتیاد او به مواد مخدر تمام می شود. در جریان فیلم و کار با اندی وارهول بعدها ایدی با خواننده راک "سید پپرمن" (شاون هاتوسی ) که به احتمال زیاد معرف خواننده بزرگ راک "باب دیلان" است آشنا شده و کم کم به او دلبستگی پیدا می کند. اما روابط عاشقانه ایدی با سید سبب بدبینی اندی وارهول شده به طوریکه کم کم ایدی را از حیطه فعالیت های هنری خود خارج می کند و ستارگان دیگری را برای بازی در فیلم هایش به کار می گیرد. اگرچه عشق اندی به ایدی با توجه به شخصیت همجنس گرای اندی وارهول اندکی خود آزارانه و دست نیافتنی به نظر می رسد اما در عوض عشق سید به ایدی بسیار زمینی و سهل الوصول بوده و شامل جنبه های جنسی عشق نیز می گردد. اما از سوی دیگر دوستان اندی با همکاری خود او برای ادب کردن ایدی او را به شیوه نفرت انگیز و بی شرمانه ای مقابل دوربین فیلمبرداری مفتضح و خجالت زده می کنند تا انتقام عشق نا فرجام اندی وارهول به او را بدین ترتیب گرفته باشند. ایدی که در کشاکش میان دو عشق مردانه از سوی دو شخصیت هنری بسیار مشهور گرفتار شده رفته رفته دچار آشفتگی روانی می شود تا اینکه سید هم او را به دلیل ارتباط نزدیکش با اندی وارهول طرد می کند.  بدین ترتیب ایدی سجویک با سرخوردگی از دو عشق نافرجام و شهرت گذشته اش راه اضمحلال و سقوط را در پیش می گیرد. اما پس از اتمام فیلم مهمترین نکته ایکه شاید ذهن بیننده را به خود معطوف کند اینست که در پس نقاب شخصیت های برجسته و مشهوری چون اندی وارهول که به نو آوری و فعالیت های جسورانه و خلاقانه در عالم هنر شهرت دارند چه موجودات کینه توز و شریری می توانسته نهفته باشد. ضمن اینکه در انتها نیز همانطور که در تکه ای مستند نشان داده می شود با گذشت زمان اندی وارهول حتی به سختی ایدی سجویک را به یاد می آورد و در مقابل خبر مرگ او نیز بسیار خونسرد و حتی بی تفاوت رفتار می کند. با دیدن این فیلم انسان می تواند به راز گشایی و واقع نمایی حوادث و ماجراهای مختلف زندگی توسط فیلم های سینمایی تا چه اندازه امیدوار و دلگرم گردد. توجه به این نکته که زندگی و روابط انسان ها با تمام پیچیدگی ها و ظرافت هایشان تا چه میزان در یک فیلم سینمایی قابل انعکاس و بررسی بوده و هیچگاه از دید حساس و نکته سنج فیلمسازان و هنرمندان مخفی نمی مانند از نکات مستتر در لایه های زیرین این فیلم است. اتفاقی که در سینمای کشورمان کمتر و حتی به ندرت شاهد آن هستیم.

نوشته شده توسط کورش جاهد در ساعت 11:30 | لینک  | 

بادبادک باز 

فیلم "بادبادک باز"  آخرین ساخته "مارک فورستر" کارگردان آلمانی الاصل سینمای آمریکا است که بر اساس رمان پرفروش "بادبادک باز" نوشته "خالد حسینی" ساخته شده است. در این فیلم شاهد روایت سرگذشت پسر جوان افغانی به نام "امیر" هستیم که از سنین کودکی به همراه پدر خود و همچنین دوست نزدیکش "حسن" در شهر کابل افغانستان زندگی می کنند. حسن پسر مستخدم خانه امیر و پدرش است و همبازی دوران کودکی او محسوب می شود. روایت سرگذشت زندگی این افراد که بر پایه شخصیت محوری "امیر" انجام گرفته از ایالت کالیفرنیا در آمریکا آغاز می شود که او به همراه همسرش ثریا در آنجا زندگی می کنند و ادامه ماجرا به صورت بازگشت به گذشته و روایت دوران کودکی امیر و حسن به تصویر کشیده می شود. امیر پس از بازگشت به موطن و زادگاهش از لحاظ زمانی نیز به روزگاران گذشته و دوران کودکی خود باز می گردد و شاهد روایت حوادث و رویدادهای زندگی او از دوران کودکی تا زمان حال هستیم. اما پس از طی شدن حوادث کودکی و امتداد آن تا زمان حال است که بسیاری از گره های کور در زندگی شخصیت اصلی در طول ماجراها و برخورد آن با دوران حاضر زندگی او رمزگشایی می شود.

فیلمنامه "دیوید بنیوف" از روی رمان خالد حسینی فیلمنامه ای منسجم و کامل از آب در آمده است. هرچند فرمول آن بسیار شبیه به فیلمنامه های معروف تاریخ سینما چون "سینما پارادیزو" دنبال می شود اما از ظرافت های مربوط به خود نیز برخوردار است. بدین ترتیب که ابتدا شخصیت اصلی فیلم (امیر) را در دوران جوانی نشان می دهد که با همسر خود در شهر یا کشوری بسیار دورتر از موطن اصلی شان سکونت دارند. تلفنی از یکی از فامیل یا آشنایانش دریافت می کند بدین مضمون که باید برای امر مهمی که عمدتا با گذشته آنها پیوند دارد به زادگاه اصلی خود که در اینجا افغانستان است بازگردد. ُفیلمنامه با حذف به جا و مناسب توضیحات ادبی و نگارش های طولانی که مختص به ادبیات و حیطه رمان نویسی است و با ایجاد برخی جابجا یی های زمانی لازم دست به خلق فیلمنامه ای هوشمندانه زده که گویای حوادث مختلف در دوره ای از زندگی مردم افغانستان و مشخصا" شخصیت اصلی آن "امیر" است.

 روایت جذاب فیلمنامه که مقدار زیادی از آن مسلما" به رمان "خالد حسینی" باز می گردد و  کارگردانی خوب "مارک فورستر" به همراه بازی های دقیق و جالب فیلم خصوصا همایون ارشادی - شان توب و کودکانی که نقش کودکی های امیر و حسن را بازی می کنند نقش بسیار مهمی در تاثیر گذاری فیلم ایفاء می کنند. نا گفته نماند که موسیقی تاثیر گذار فیلم هم در خلق لحظات احساسی و حالات عاطفی و روانی شخصیت ها بسیار موثر عمل کرده است. 

 گذشته از تکنیک های روایی به کار گرفته شده در فیلم استفاده به جا و مناسب از عنصر "زبان" و کاربرد آن در روایت داستان بسیار حائز اهمیت است. در واقع استفاده مناسب از "زبان" بومی کشور مورد نظر در این فیلم به منظور نزدیک شدن هرچه بیشتر به شیوه زندگی و کیفیت ارتباط اشخاص فیلم با یکدیگر استفاده دقیق و هوشمندانه ایست که در کمتر فیلم آمریکایی شاهد آن بوده ایم. در واقع عنصر "زبان" نشان دهنده جهان بینی و نوع روابط انسانها با یکدیگر است که از کشوری تا کشور دیگر متفاوت و در نوسان می باشد. هرچند صرف نظر از نقش معنایی در استفاده از زبان بومی افغانستان به منظور در برگیری هرچه بیشتر محتوای روابط انسانی میان شخصیت ها ایجاد جابجایی های زبانی دارای نقش کاربردی ویژه در القاء ذهنیتی مستتر در لایه های زیرین فیلم نیز می باشد. بدین قرار که با عوض شدن فضای زندگی شخصیت ها از کابل تا کالیفرنیا زبان فیلم از افغانی به انگلیسی  تغییر می یابد. همچنین تغییر زبان شخصیت های فیلم از افغانی به انگلیسی در لحظه ها و موقعیت های گوناگون ظاهرا" اشاره به استاندارد و کیفیت زندگی در کشمکش میان "افغانی بودن" تا "آمریکایی بودن" را داراست. بدین ترتیب بیننده به سوی این ذهنیت نیز هدایت می شود که افغانستان که به لطف زبان فارسی وارث آنهمه آثار ادبی و فرهنگی بوده و مردمان آن می توانند از گنجینه هایی چون "شاهنامه فردوسی" و اشعار "مولوی" نیز برخوردار گردند اینک در زمان حکومت طالبان کشورشان تبدیل به یکی از خشن ترین و بی سروسامان ترین کشورهای دنیا شده که حتی خشونت و آزارو اذیت افراد اجتماع در آن توسط حکومت آن کشور نیز نهادینه می گردد. در حالیکه آمریکا که آصف در جایی آن را "آمریکای فاحشه" می خواند با داشتن سابقه تاریخی و فرهنگی به مراتب کمتر از افغانستان اکنون ظاهرا" تبدیل به  امن ترین کشورجهان برای شخصیت های فیلم گردیده است !

خشونت دولتی از سوی حکومت افغانستان آنقدر در حال بسط و گسترش است که رخداد آن برای امیر که سال ها دور از وطنش زندگی کرده دیگر قابل درک نیست. مثلا" امیر وقتی با فروش کودکان دختر یک پرورشگاه به سران طالبان مواجه می شود با پرخاش به مسوول آن جا می گوید: " تو مدیر این یتیمخانه هستی ... وظیفه تو حمایت از این کودکان است ..." بله این جمله را کسی به زبان می آورد که سال ها از عمرش را به دور از افغانستان و در دنیای نسبتا متمدن تری گذرانده و اصلا" برایش قابل درک و باور نیست که مسوول یک مرکز نتواند مانع یا باعث انجام کاری در ارتباط با مرکز تحت کنترل خود بشود. چیزی که در تمام سرزمین های متمدن دنیا ظاهرا" از روسای مراکز مختلف اجتماعی انتظار می رود. در حالیکه در کشور او سو ء استفاده از دختران یک پرورشگاه توسط سران طالبان در ازای پرداخت پول به صاحب آن تبدیل به امری عادی برای مردم شده است !

با آغاز حکومت طالبان در افغانستان و تسلط عقاید شرعی آن ها بر این کشور ارتباط عاطفی و جنسی مردان با زنان مطابق احکام شرعی تا حد امکان محدود و ممنوع شده بنابراین افراد دون پایه طالبان گویا چاره ای هم به جز سوء استفاده جنسی از کودکی همچون سهراب در آن بیابان خشک و دور افتاده  ندارند !!...  این در حالیست که بزرگان قوم طالبان که زنی را به دلیل رابطه نامشروع تا این اندازه با خشونت به مجازات محکوم کرده اند خود اقدام به ربودن دختر بچه ها از یک پرورشگاه نموده تا مورد استفاده جنسی قرار دهند.

امیر که به گفته خود دیگر همچون یک "توریست" وارد کشور زادگاهش شده با اوضاع و احوال این زمانه درافغانستان که تا این اندازه ناگوار و نا به هنجار می باشد بیگانه و غریب است. در واقع او اصلا" نمی تواند هیچ وجه تشابهی میان افغانستان دوران کودکی خود و کشوری که امروز دچار این وضعیت آشفته و ناگوار شده پیدا کند. او با مشاهده سو ء استفاده افراد طالبان از پسر حسن در آن اردوگاه جهنمی بسیار بر آشفته می شود اما به هر حال تصمیم می گیرد تا هر طور شده خودش و سهراب را از آنجا نجات دهد. 

 جستجوی امیر به دنبال سهراب بالاخره با نیایش خالصانه امیر در مسجد و همراهی موسیقی ملایم و لطیفی که روی دیگر سکه دین و کاربرد عقاید مذهبی در مواقع لزوم (!) را نشان می دهد به سرانجام می رسد. هرچند استفاده از تاثیر این عقاید در حل مشکل داستان به لحاظ سینمایی اندکی کلیشه ای از کار در آمده اما به هر ترتیب موجب رخ دادن معجزه ای می گردد تا سهراب دوباره به سوی امیر باز گشته و آن ها در نهایت بتوانند راهی مقصد نهایی و پناهگاه اصلی شان یعنی آمریکا شوند! اما گویی با رسیدن به آمریکا دیگر نیازشان به اسلام و باورهای دینی برطرف شده و از اینرو امنیت و رفاه موجود در آنجا جایگزین نیاز به مذهب میشود!

 هرچند آنها در آخر داستان به آمریکا می روند تا به دور از همه آشوب ها و وحشی گری های موجود در زادگاهشان روزگار را سپری کنند اما سوالی که پس از روی دادن تمامی این حوادث و نجات سهراب از چنگال طالبان باقی می ماند و کارگردان نیز گویا خود را در خلق این پرسش سهیم می داند اینست که به قول مسوول آن یتیمخانه: "تکلیف هزاران کودک و انسان دیگری که در این کشور مورد سو ء استفاده و خشونت قرار می گرفتند چه می شود ؟!"

 

نوشته شده توسط کورش جاهد در ساعت 12:39 | لینک  | 

"خیابان های شریر" یا "پایین شهر" ساخته سال ۱۹۷۳ مارتین اسکورسزی فیلمساز ایتالیایی تبار سینمای آمریکاست. فیلم درباره زندگی جوانانی است که در محلات پایین شهر نیویورک در دهه ۱۹۷۰ میلادی روزگار می گذرانند. "جانی بوی" ( رابرت دونیرو ) جوان لاابالی و ولگردیست که با قرض گرفتن پول از افراد مختلف مخارج زندگی اش را تامین می کند و کاری به جز ولگردی و خرابکاری انجام نمی دهد. تقریبا" نقطه مقابل او "چارلی" ( هاروی کایتل ) جوانی ظاهرا" سر به راه با عقایدی مسیحی و خداباورانه است که در شرف ازدواج با دخترخاله جانی بوی قرار دارد. چارلی در تمام طول فیلم جانی بوی شرور و ولگرد را به رعایت اخلاقیات و سر به راه شدن دعوت می کند اما این دعوت او به نیک رفتاری و درست کرداری از حد پند و نصیحت فراتر نمی رود و او در عمل قادر نیست کار مهمی برای دوستش انجام دهد. چارلی عموی ثروتمند و با نفوذی دارد که قرار است شغل مهمی در کارخانه اش برای او دست و پا کند تا بتواند با آسودگی خاطر با دختر خاله جانی بوی ازدواج کند. جانی بوی چندین بار در امتداد فیلم از چارلی درخواست می کند که به عمویش بسپارد شغلی هم برای او در نظر بگیرد اما چارلی که گویا با عموی خودش رودربایستی دارد از انجام این کار طفره می رود. بیشتر طول فیلم به نمایش پوچی و بیهودگی در عین حال بامزه زندگی این جوانان در خیابان ها و اماکن مختلف شهر نیویورک می گذرد تا اینکه مساله پس دادن یکی از قرض های جانی بوی ماجرای زندگی این افراد را به انتهای فیلم گره می زند. چارلی مدام از جانی بوی می خواهد که هرطور شده قرض خود را به جوان پولدار و نازپرورده ای که آن ها را تهدید می کند باز پس دهد. جانی بوی که گویی در ذهن و روانش محلی برای ادراک معنی مالکیت پول و باز پس دادن قرض هایش وجود ندارد مدام از مسولیت باز پرداخت بدهی اش به جوان پولدار فرار می کند و نصیحت های چارلی را پشت گوش می اندازد. تا اینکه جوان پولدار با نا امید شدن از باز پس گرفتن پولش از جانی بوی و تهدید مسخره آمیز جانی بوی با اسلحه ( با بازی خیره کننده رابرت دونیرو در این سکانس ) تصمیم به قتل آنها می گیرد.

راستش تعریف کردن داستان فیلم با استفاده از چند سطر فوق بار دیگر لذت تماشای فیلم را برایم تداعی کرد. قبل از هر چیز به یاد بازی گرم و بی باکانه رابرت دونیرو در اوایل دوران بازیگری اش افتادم که لذت درک و تماشای شخصیتی چون "جانی بوی" را در این فیلم دو چندان می کند. رابرت دونیرو که وارث  سبک بازیگری "متد اکتینگ " است  مانند بسیاری از نقش های دیگری که در فیلم های بعدی اش تا امروز بازی کرده تا حد امکان در قالب و لایه های زیرین شخصیت "جانی بوی" فرو رفته که البته مقدار زیادی هم با سبک سرد و کم تحرک فیلم های اخیرش فاصله دارد. هرچند رابرت دونیرو از زمان بازی در فیلم "راننده تاکسی" ( که سه سال بعد از این فیلم ساخته شده ) تبدیل به چهره اصلی و بازیگر شخصیت های محوری "مارتین اسکورسزی" می شود اما در فیلم "پایین شهر"  چارلی (با بازی هاروی کایتل ) شخصیت محوری داستان است. جالب آنکه جای بازیگران شخصیت های " جویای رستگاری" و "شریر" در فیلم "راننده تاکسی" با یکدیگرعوض می شوند. بطوریکه در "راننده تاکسی" بر عکس "پایین شهر" رابرت دونیرو نقش شخصیت جویای رستگاری (تراویس بیکل) و هاروی کایتل نقش شخصیت شرور (اسپورت) را بازی می کنند.

 ذر فیلم "پایین شهر" شخصیت چارلی نماد باورهای مذهبی و مسیح گونه ایست که از پرداختن به هرنوع شرارت و گناهی بیزار است و به نوعی با اعتقاد به این باورها گویی خود را مشرف به تمام حقیقت وجودی انسان می داند و بدین وسیله آرامش می یابد. اما او در عمل از به سرانجام رساندن بسیاری از اصلاحات و خیر خواهی ها در محیط اطرافش عاجز مانده و هرگز نمی تواند تغییر و بهبود قابل توجهی در زندگی خود و دیگران ایجاد کند. موفقیت چارلی در زندگی شخصی اش بیش از هر چیز به شغلی که قرار است عموی پولدارش به او بدهد وابسته است. چنانکه او با بسنده کردن به این موقعیت تنها به گفتن نصایح اخلاقی و دعوت به درستکاری برای دیگران اکتفا کرده و از درک موقعیت و ناکامی های دوست صمیمی خود و کمک به او نا توان است. بدین ترتیب او جلوه و مشخصات ظاهری یک انسان نجات یافته و رستگار را دارد که به راز و نیاز با معبود خود عیسی مسیح قناعت کرده و تصور شخصیت ظاهرا تکامل یافته تری از خود را پیدا می کند در حالیکه سرنوشت او هم بهتر از سایر افراد در آن محیط نیست.

در نقطه مقابل "جانی بوی" جوان سرگردان و بی انگیزه ایست که گاهی حس دلسوزی و ترحم بیننده را هم بر می انگیزد و هیچ دستاویزی برای نجات و رستگاری در این دنیا ندارد. او که هیچ امید و دلگرمی خاصی در زندگی نمی یابد بارها از چارلی می خواهد که با عمویش صحبت کند تا مگر کاری هم برای او جور کند تا بدینوسیله شاید قادر به پرداخت بدهی هایش گردد. اما گویی سرنوشت او اینست که در این شهر بی رحم و بی درو پیکر به تنهایی در برابر مشکلات خود ساخته و یا ذاتی زندگی اش قرار بگیرد و از پس حل این مشکلات هم بر نیاید. بدین ترتیب سوالات مهم و پرسش اصلی اگزیستانسیالیسم در خصوص مقولاتی چون "آزادی" و پذیرش "مسولیت" توسط انسان در مقابل "سرنوشت" را از طریق شخصیت جانی بوی و ارتباطش با محیط پیرامون مشاهده می کنیم که در نهایت با پیشروی دیوانه وار آنها به سوی مرگ عنصر "مرگ آگاهی"  نیز به ذهن مخاطب القاء می گردد.  

 با نگاهی اجمالی به دغدغه های مارتین اسکورسزی که پیوند عمیقی با مفاهیم مسیحی و رستگاری انسان از یک سو و مفاهیم وجودی مدرن و اگزیستانسیالیستی از سوی دیگر دارد می توانیم امتداد شخصیت های "پایین شهر" و انگیزه های آنها را در فیلم های بعدی او مانند "راننده تاکسی-"گاو خشمگین"- " آخرین وسوسه مسیح" - "رفقای خوب"- "تنگه وحشت"-" احضار مردگان" و حتی همین آخرین ساخته اش "مرحوم " هم ملاحظه کنیم. این قبیل روایت در فیلم های اسکورسزی شخصیت های فیلم را غالبا" به دو گروه "شریر" و "جویای رستگاری" تقسیم می کند. افرادی که اغلب در دنیای مدرن و مبهم شهری مانند نیویورک از جامعه پیرامونشان گسسته شده و در جستجوی یافتن معنای زندگی و هویت فردی شان با چالش های عمیق و خشونت باری در نزاع با محیط مواجه می شوند. در هنگامه یک چنین چالش ها یی ست که عواملی چون "واپس رانش جنسی" و گرایش به اعمال خشونت بار و ضد اجتماعی ناشی از سرکوب جنسی و فقدان عشق در زندگی اندیشه و روان پریشان شخصیت های فیلم های اسکورسزی را همراهی می کنند.

شخصیت های زن این فیلم ها که به دو گروه زن اثیری و زمینی تقسیم شده اند گاهی جلوه های اسطوره مانندی چون مریم مقدس و گاه در حد فاحشه هایی بی ارزش به تصویر کشیده می شوند که در هر دو صورت از ادراک معنای واقعی عشق لا اقل بدان گونه که مردهای فیلم ها انتظار دارند عاجز هستند. هویت شخصیت های زن در اکثر فیلم های اسکورسزی هویتی ثانوی و کاملا وابسته به مرد و موفقیت ها یا ناکامی های مردان در داستان ها می باشد. مثلا در "پایین شهر" همه سرنوشت زن جوان به موفقیت چارلی بستگی دارد و او نقش چندانی در تغییر آن ندارد. در حالیکه مادر چارلی ( با بازی کاترین مادر اسکورسزی ) دارای الهامات مقدس گونه ایست که از موهبتی مسیحایی برخوردار بوده و در حضور هرچند کوتاهش در فیلم این جنبه از هویت زن در آثار او را نمود می بخشد.

ازلحاظ سینمایی مارتین اسکورسزی با تعلق خاطر به محیط و انسان های شهر "نیویورک" در قالب روایت مولف وار  عناصر یاد شده از یک سو و ضرباهنگ تدوین- میزانسن مستتر در حرکات دوربین و موسیقی های عصبی کننده و دیوانه وار فیلم هایش از سویی دیگر تبدیل به یکی از برجسته ترین فیلمسازان "مکتب نیویورک" می شود که با ساخت اولین فیلم مهم خود "پایین شهر" سالهاست قدم در این راه نهاده است.

نوشته شده توسط کورش جاهد در ساعت 15:43 | لینک  |