جوانی با خلقیات و استعدادهای خاص اما نه چندان موفق از طبقه متوسط با زن جوان و زیبایی ازدواج کرده که هرچند ابتدا همسر جوانش به او دلبستگی زیادی دارد اما بعدا" گرایش ذهنی و عاطفی به طبقه ثروتمند و ظاهرا" بی درد اجتماع پیدا می کند ! زن جوان به دلیل عدم موفقیت های اجتماعی ملموس و ناکامی های شوهرش در بهره برداری کامل از استعدادها و عدم دستیابی به موقعیت های بهتر رفته رفته جذب طبقه ثروتمند و مرفهی می شود که ظاهرا" از امکانات و کامیابی های بیشتری برخوردار هستند. همان فرمول آشنا و ملموسی که تا پیش از این در "هامون" اثر سال ها پیش داریوش مهرجویی (۱۳۶۸) نیز مشاهده کرده بودیم. ظرفیت اندک و محدود جنس زن به عنوان همسر یا معشوقه در اجتماع ایران امروز در تحمل شرایط نه چندان مرفه و مطلوب زندگی با روشنفکران و هنرمندان طبقه متوسط که درگیر فرازو نشیب های متعدد و طاقت فرسای تامین معاش هستند دغدغه آشنای مهرجویی است که تا پیش از این نیز در فیلم "هامون" بدان پرداخته بود. اگر چه فقدان امکانات مطلوب زندگی نزد افراد این طبقه با وجود پیوند های عاطفی و هیجانی اولیه دلیل مناسبی برای آغاز جدایی و بی مهری از سوی این زنان و گرایش آنها به زندگی و هنر سانتیمانتال طبقه مرفه نیست اما عامل خانمان برانداز "اعتیاد" که روح حساس و آسیب پذیر هنرمند را همواره در این سرزمین تهدید می کند بهانه محکمه پسندی برای پایان این رابطه در فیلم "سنتوری" به شمار می آید. روند زوال روح و سازمان فکری
یک انسان در فیلم "هامون" که در نهایت منجر به خودکشی حمید هامون در پایان آن فیلم گردیده در فیلم "سنتوری" به صورت خودکشی تدریجی علی سنتوری و گرفتار آمدنش در دام اعتیاد شکل می پذیرد. عناصردیگری چون گفتگو با روانشناس و بازگشت به دوران کودکی به صورت رفتن به یک انباری شلوغ و یافتن یک سنتور قدیمی ( به جای تفنگ قدیمی در هامون ) و همچنین باز خواست شدن زن توسط شوهرش پس از بازگشت به خانه و در پی آن درگیری های لفظی آن ها و در مجموع روایت داستان به صورت رفت و آمد به گذشته و زمان حال از جمله وجوه تشابه دیگر "سنتوری" با "هامون" به شمار می آیند.
مشاهده فرایند روایی و شخصیت پردازی فیلم "سنتوری" آخرین ساخته داریوش مهرجویی گذشته از تلاش فیلمساز در نمایش انطباق آن با اوضاع سرزمین ایران و ترسیم آسیب پذیری قشر هنرمند و بی مهری جامعه نسبت به ایشان یادآور دو فیلم "The Doors" ساخته ۱۹۹۰ الیور استون و "روی خط راه برو" ساخته ۲۰۰۵ جیمز منگلد نیز هست. شمایل ظاهری و بازیگری ممتاز و جالب توجه "بهرام رادان" در نقش علی سنتوری خصوصا" در مواقع اجرای کنسرت من را به یاد ایفای نقش "جیم موریسون" ( خواننده جنجالی و مشهور راک دهه ۱۹۶۰-۱۹۷۰ ) در فیلم "The Doors" با بازی "وال کیلمر" می اندازد. روند تدریجی اضمحلال شخصیت علی سنتوری از اوج شهرت و محبوبیت تا آلوده شدنش به مصرف مواد مخدر و متعاقبا" برقراری ارتباط توسط همسرش با فردی از طبقه مرفه فرایندی است که به طور تقریبا" مشابهی در فیلم "The Doors" نیز شاهد آن هستیم. به خصوص صحنه درگیری و دعوای علی سنتوری با همسرش (گلشیفته فراهانی ) بیش از هر چیز صحنه دعوای موریسون با نامزدش پملا کورسون ( مگ رایان ) و پرتاب کردن اشیاء به سوی یکدیگر را تداعی می کند که در هردو فیلم به طور تقریبا" همسانی اتفاق می افتد. آلودگی خواننده ای محبوب به مواد مخدر و در پی آن آبروریزی های متعدد در زمان اجرای کنسرت مقابل چشمان قضاوت گر و مشتاق تماشاچیان با آن لاابالی گری های از جنس موریسون همان فرآیندی است که در فیلم "The Doors" نیز از شخصیت اصلی سر می زند با این تفاوت عمده که مهرجویی به دلیل تلاش برای ایجاد حس همدلی ( یا دلسوزی ) مخاطب با شخصیت اصلی و صرفا تمرکز بر جنبه آسیب پذیری و مظلومیت قشر هنرمند در ایران از پرداختن به سایر هنجارشکنی های این قشر بدان گونه که در "The Doors" به تصویر کشیده شده امتناع می کند. جالب اینکه عصیان گری و خشم موریسون که در رفتار بیرونی و اشعارش نمود یافته او را تبدیل به اسطوره نسل خود نموده در حالیکه آزردگی روح علی سنتوری در محیط پیرامون ظاهرا به دلیل مجوز نگرفتن آلبوم های موسیقی اش و در نتیجه دم خوردن شدن با افرادی که او را معتاد کرده اند نتیجه ای جز زوال و دربدری و در نهایت بی خانمانی برایش به همراه نمی آورد! با توجه به این واقعیت مهم که "جیم موریسون" بر خلاف "علی سنتوری" هنرمندی "مجلس گرم کن" و پاپ نیست بلکه ضمنا" دارای دانشی وسیع و خودآگاهانه در زمینه های فلسفه - تاریخ و اساطیر نیز بوده و از اشعار و موسیقی اش به منظور بیان اعتراض و طغیان نسل خود بر علیه مناسبات موجود استفاده می کرده است. خصوصیتی که ممکن است علی سنتوری در آلبوم های مجوز نگرفته اش نیز شاید از آن برخوردار بوده باشد! از سوی دیگر مشکل اصلی جیم موریسون در فیلم "The Doors" پیش از آنکه صرفا" متمرکز بر اعتیاد اش باشد بر جنبه اعتراضی و طغیان گر نسل او در بحبوحه "جنگ ویتنام" و البته مساله "شهرت" تمرکز دارد. این در حالیست که پرداخت مستقیم و اصلی مهرجویی به مساله اعتیاد ناشی از آسیب پذیری یک خواننده پاپ در ایران مربوط بوده که از این جهت بیشتر به فیلم "Walk the Line" و شخصیت "جانی کش" نزدیک است و در هر دو فیلم سبب از هم پاشیدگی کانون های خانوادگی آنان می گردد. ضمن اینکه فیلم "سنتوری" به لحاظ مضمون و کیفیت ارتباط والدین با فرزند در رابطه با مصرف مواد مخدر بشدت یاد آور فیلم "ماه" (La Luna) ساخته ۱۹۷۹ برناردو برتولوچی کارگردان مشهور ایتالیایی است. با این تفاوت که در آن فیلم مادر پسر از روی استیصال و دلسوزی پسرش را در مصرف مواد مخدر و تزریق آن به بدنش یاری می کند. البته تلفیق مصرف مواد مخدر با کیفیت مساله جنسی و پیوند فرویدی آن با مفهوم مادر و ارتباط ادیپ گونه مادر- پسر نیز در فیلم "ماه" مطرح می گردد.
مشاهده تصاویر درشت خوانندگان پاپ و راک غربی به صورت پوسترهایی بزرگ بر روی دیوار اتاق علی سنتوری همچون تصاویری از خود "جیم موریسون" "فردی مرکوری" ( خواننده فقید گروه "کویین) "کارلوس سانتانا" و "جان
لنون" ( که ترانه بسیار معروف "تصور کن" Imagine را در دهه ۱۹۷۰ میلادی خوانده بود ) شاید نشان گر همانندی ذاتی روح هنرمند در سرزمین های گوناگون بوده و یا معرف آرمان هاو شاید هم الگوهای بلند پروازانه علی سنتوری است که به دلایل یاد شده به سطح آنها دست پیدا نکرده است. و البته با این تفاوت که احتمالا" اگر علی سنتوری نیز در محیط اجتماعی مساعد ترو بهتری مانند آنها زندگی و رشد می کرد شاید هم می توانست همچون آن ها تبدیل به هنرمندی جهانی و صاحب نام نیز بگردد و تاثیرات به مراتب مهم تری بر مخاطبان خود داشته باشد! اما زندگی در محیطی که به گفته همسرش می خواهد همه را به گرداب اعتیاد گرفتار کند سرنوشتی بهتر از این را برای او رقم نمی زند. از طرفی بدانگونه که در فیلم آمده خانواده علی سنتوری و مشخصا" مادر او که احتمالا" مبالغ هنگفتی را صرف عقاید مذهبی شان کرده اند از برآورده نمودن ابتدایی ترین نیازهای اقتصادی و حتی عاطفی دو فرزندشان غافل مانده اند. اما بالاخره فرو افتادن فرزند کوچکشان در دام اعتیاد و بی خانمانی که مبتلا به افراد بسیار دیگری نیز هست همچون سیلی محکمی پدر را به خود می آورد و او را وادار می سازد که به یاری فرزندش بشتابد و به گفته خود سنتوری نقش پدرهای دلسوز را بعد از وقوع این حوادث بازی کند.

فیلم "دیوار" آخرین ساخته محمد علی طالبی در جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد.
احساس رنج آور و تاسف انگیزی را در خصوص سرکوب استعدادها و آرزوهای دختری جوان به واسطه تعصبات متحجرانه و سنتی پدر او و جامعه اطراف القاء می کند.
فیلم "عطر" واپسین ساخته "تام تیکور" کارگردان فیلم "بدو لولا بدو" فیلمساز آلمانی است که بر اساس رمانی به همین نام و پسوند " داستان یک قاتل" نوشته "پاتریک سوسکیند" ساخته شده است. خلاصه داستان فیلم "عطر" از یک جمله بیشتر تجاوز نمی کند: مرد جوانی به نام "ژان باپتیس گرنویل" که در خردسالی مورد بی مهری مادر خود قرار گرفته و در نوجوانی نیز از محبت اجتماع اطراف خود بهره ای نبرده در جوانی و دوران بزرگسالی با کشتن زنان جوان و زیبا و استخراج جوهره وجودی آن ها اقدام به ساختن عطر های خوشبو و روح نواز می کند!! ...
حاضر در میدان دیگر همچون مسیح برای مردمان به تجلی می رسدو همگان دیگر غایت هر رنج و عقوبتی را در گستره "عشق" و هم آغوشی با معشوق شان جستجو می کنند. اما جالب آنکه حتی در همین لحظه مرد جوان که همچنان در حسرت فرصت هم آغوشی از دست رفته اش می سوزد با وجود دعوت همگان به عشق ورزی و دلدادگی قطره اشکی حسرت بار و غم انگیز که یادآور عشق بی فرجام اوست بر گونه هایش پدیدار می گردد.
دیگران معنا بخشد. از این نقطه نظر که فیلم نیز سعی در انعکاس آن را دارد "زنان" در دنیای امروز موجوداتی وابسته به فرومایگان و فرمانبردار دیو سیرتان و ثروتمندان تلقی می شوند که به هیچ وجه شایسته اعتماد نیستند و بنابراین بایستی راه دیگری را در پیش گرفته تا خود را از این بند ظلمانی رهایی بخشند و یا به ناچار کشته شوند! هرچند فیلم در امتداد توصیف روان آزرده و رنجور مرد جوان به پیش رفته و با کشتن زنان توسط او به حضور این اندیشه دامن می زند اما باز در نهایت این جوهره وجود "زن" است که فارغ از تمامی مناسبات حال حاضر در عالم بشری می تواند حاوی چنان گوهره ذاتی و شگرفی باشد که استخراج و سپس پراکندن آن دنیایی را لبریز از محبت و عشق می گرداند ! ... از طرفی در وجه دیگر همین اندیشه است که"کشتن" امری مقدس به شمار آمده و به این وسیله می توان دنیا را از شر فرومایگان و تیره اندیشان پاک کرده و رهائی بخشید. ( مضمونی که در فیلم هایی چون "قاتلین بالفطره" و "لئون" تا پیش از این فیلم نیز مطرح شده بود. ). هرچند به اعتقاد جناب "نیچه" با مطرح شدن فلسفه "خیروشر" از دوران مابعد "سقراط" در فلسفه یونانیان باستان و احاطه و تسری آن به "فلسفه وجودی" خداوند از آن پس دیگر فلسفه وجود یا عدم وجود "امر مطلق" به حوزه علم اخلاق و ماهیت "خیروشر" تنزل داذه شده بنابراین از دریچه همین دیدگاه است که می توان جمله معروف او را در بررسی این فیلم و پدیده هایی
از این دست به کار برد که: " خداوند مرده است" ! یعنی از همان زمان که خداوند را مظهر "خیر" و در مقابل اهریمن را مظهر "شر" قلمداد کرده اند دیگر مساله وجود خداوند با مساله "نیکی و بدی" که موضوع "علم اخلاق" می باشد به اشتباه یکسان انگاشته شده است ! بدین ترتیب با تلاش انسان برای بازگشت دوباره به دوران ماقبل سقراط دیگر فلسفه اخلاق و سنجش "خیروشر" امور با ارزش گذاری های حال حاضر بشر بی اعتبار گردیده و زمینه ظهور "ابر انسان" فراهم می گردد. این در حالیست که در آخر کار با پدیدار شدن مرد جوان در هیات پیامبری امروزی که همان "ابرانسان" نیچه ای است به غایت این مفهوم دسترسی پیدا می کنیم.
لم "عجیب تر از خیالی" ساخته دیگری از "مارک فورستر" ( کارگردان بادبادک باز) است . فیلم درباره زندگی روزمره مامور مالیات جوانی به نام "هارولد کریک" است که در جریان زندگی روزمره و همیشگی خود با راوی داستان زندگی اش که صدای یک زن است در گیر می شود. صدای زن از ابتدا داستان زندگی هارولد را برای بینندگان توصیف می کند و هارولد ( ویل فرل ) که صدای زن را به صورت زمزمه های درونی در ذهن خودش می شنود به منظور کشف هویت این راوی درونی به روانشناس مراجعه می کند. روانشناس تشخیص بیماری "اسکیزوفرنی" را برای او می دهد اما برای شناخت بیشتر نسبت به هویت این داستانگوی درونی او را به یک متخصص ادبیات به نام پروفسور جولز هیلبرت ( داستین هافمن ) معرفی می کند. پروفسور ادبیات به منظور کشف این راوی درونی و در عین حال کشف رمز نوع داستان زندگی و سرنوشت هارولد از داستانهای ادبی کمک می گیرد تا ببیند این داستان به تراژدی نزدیک تر است یا کمدی. هارولد در جریان بازرسی های اداره مالیات خود با زن جوان و زیبایی به نام "آنا پاسکال" ( مگی گیلن هال ) آشنا می شود تا زندگی او را از روزمرگی و کسالت خارج سازد. از طرفی فیلم در موازات روایت زندگی هارولد قسمت هایی از زندگی راوی ماجرا که خانم نویسنده ای به نام "کارن ایفل" ( اما تامپسون) است را به ما معرفی می کند که به همراه دستیارش سخت مشغول نگارش آخرین کتاب خود است. هارولد ضمن جستجو های عصبی خود برای کشف هویت اصلی این راوی درونی که اکنون دیگر ما به ازای بیرونی هم پیدا کرده به طور اتفاقی با صدای این زن برخورد کرده و او را از طریق ناشر آثارش پیدا می کند. نویسنده رمان که در پایان اثر جدیدش می خواهد زندگی هارولد را با مرگ او به خاتمه برساند پس از برخورد با قهرمان واقعی داستانش با او مکالمه ای بر قرار می کند تا به کیفیت روح و روان او و همچنین پایان قصه خود بیشتر و بهتر پی ببرد. داستان فیلم بسیار جالب و خلاقانه طراحی شده و تا حدودی فارغ از کلیشه های همیشگی سینمای هالیوود به روایت داستانی جالب و حیرت انگیز و در عین حال آموزنده می پردازد.
پی بردن به کیفیت رمان اخیر خود به همین پروفسور ادبیات مراجعه می کند !
قرار می گرفته اما آنقدر دچار زوال اخلاقی شده که گاهی به نظر می رسد این داستان را به منظور جلب ترحم دیگران و گرفتن پول برای تهیه مواد مخدر سرهم کرده باشد. اما نکته ایکه کاملا مشخص است اینکه سو ء استفاده مردان زندگی ایدی از او به طور مشهودی ادامه رابطه "الکترایی" او با پدرش "فوزی" (جیمز ناوتون ) و باز سازی همان رابطه است. "اندی وارهول" در اوج شهرت و اعتبار هنری از ایدی جوان ستاره فیلم می سازد اما این شهرت برای ایدی به قیمت آلودگی و اعتیاد او به مواد مخدر تمام می شود. در جریان فیلم و کار با اندی وارهول بعدها ایدی با خواننده راک "سید پپرمن" (شاون هاتوسی ) که به احتمال زیاد معرف خواننده بزرگ راک "باب دیلان" است آشنا شده و کم کم به او دلبستگی پیدا می کند. اما روابط عاشقانه ایدی با سید سبب بدبینی اندی وارهول شده به طوریکه کم کم ایدی را از حیطه فعالیت های هنری خود خارج می کند و ستارگان دیگری را برای بازی در فیلم هایش به کار می گیرد. اگرچه عشق اندی به ایدی با توجه به شخصیت همجنس گرای اندی وارهول اندکی خود آزارانه و دست نیافتنی به نظر می رسد اما در عوض عشق سید به ایدی بسیار زمینی و سهل الوصول بوده و شامل جنبه های جنسی عشق نیز می گردد. اما از سوی دیگر دوستان اندی با همکاری خود او برای ادب کردن ایدی او را به شیوه نفرت انگیز و بی شرمانه ای مقابل دوربین فیلمبرداری مفتضح و خجالت زده می کنند تا انتقام عشق نا فرجام اندی وارهول به او را بدین ترتیب گرفته باشند. ایدی که در کشاکش میان دو عشق مردانه از سوی دو شخصیت هنری بسیار مشهور گرفتار شده رفته رفته دچار آشفتگی روانی می شود تا اینکه سید هم او را به دلیل ارتباط نزدیکش با اندی وارهول طرد می کند. بدین ترتیب ایدی
سجویک با سرخوردگی از دو عشق نافرجام و شهرت گذشته اش راه اضمحلال و سقوط را در پیش می گیرد. اما پس از اتمام فیلم مهمترین نکته ایکه شاید ذهن بیننده را به خود معطوف کند اینست که در پس نقاب شخصیت های برجسته و مشهوری چون اندی وارهول که به نو آوری و فعالیت های جسورانه و خلاقانه در عالم هنر شهرت دارند چه موجودات کینه توز و شریری می توانسته نهفته باشد. ضمن اینکه در انتها نیز همانطور که در تکه ای مستند نشان داده می شود با گذشت زمان اندی وارهول حتی به سختی ایدی سجویک را به یاد می آورد و در مقابل خبر مرگ او نیز بسیار خونسرد و حتی بی تفاوت رفتار می کند. با دیدن این فیلم انسان می تواند به راز گشایی و واقع نمایی حوادث و ماجراهای مختلف زندگی توسط فیلم های سینمایی تا چه اندازه امیدوار و دلگرم گردد. توجه به این نکته که زندگی و روابط انسان ها با تمام پیچیدگی ها و ظرافت هایشان تا چه میزان در یک فیلم سینمایی قابل انعکاس و بررسی بوده و هیچگاه از دید حساس و نکته سنج فیلمسازان و هنرمندان مخفی نمی مانند از نکات مستتر در لایه های زیرین این فیلم است. اتفاقی که در سینمای کشورمان کمتر و حتی به ندرت شاهد آن هستیم.
بادبادک باز


"خیابان های شریر" یا "پایین شهر" ساخته سال ۱۹۷۳ مارتین اسکورسزی فیلمساز ایتالیایی تبار سینمای آمریکاست. فیلم درباره زندگی جوانانی است که در محلات پایین شهر نیویورک در دهه ۱۹۷۰ میلادی روزگار می گذرانند. "جانی بوی" ( رابرت دونیرو ) جوان لاابالی و ولگردیست که با قرض گرفتن پول از افراد مختلف مخارج زندگی اش را تامین می کند و کاری به جز ولگردی و خرابکاری انجام نمی دهد. تقریبا" نقطه مقابل او "چارلی" ( هاروی کایتل ) جوانی ظاهرا" سر به راه با عقایدی مسیحی و خداباورانه است که در شرف ازدواج با دخترخاله جانی بوی قرار دارد. چارلی در تمام طول فیلم جانی بوی شرور و ولگرد را به رعایت اخلاقیات و سر به راه شدن دعوت می کند اما این دعوت او به نیک رفتاری و درست کرداری از حد پند و نصیحت فراتر نمی رود و او در عمل قادر نیست کار مهمی برای دوستش انجام دهد. چارلی عموی ثروتمند و با نفوذی دارد که قرار است شغل مهمی در کارخانه اش برای او دست و پا کند تا بتواند با آسودگی خاطر با دختر خاله جانی بوی ازدواج کند. جانی بوی چندین بار در امتداد فیلم از چارلی درخواست می کند که به عمویش بسپارد شغلی هم برای او در نظر بگیرد اما چارلی که گویا با عموی خودش رودربایستی دارد از انجام این کار طفره می رود. بیشتر طول فیلم به نمایش پوچی و بیهودگی در عین حال بامزه زندگی این جوانان در خیابان ها و اماکن مختلف شهر نیویورک می گذرد تا اینکه مساله پس دادن یکی از قرض های جانی بوی ماجرای زندگی این افراد را به انتهای فیلم گره می زند. چارلی مدام از جانی بوی می خواهد که هرطور شده قرض خود را به جوان پولدار و نازپرورده ای که آن ها را تهدید می کند باز پس دهد. جانی بوی که گویی در ذهن و روانش محلی برای ادراک معنی مالکیت پول و باز پس دادن قرض هایش وجود ندارد مدام از مسولیت باز پرداخت بدهی اش به جوان پولدار فرار می کند و نصیحت های چارلی را پشت گوش می اندازد. تا اینکه جوان پولدار با نا امید شدن از باز پس گرفتن پولش از جانی بوی و تهدید مسخره آمیز جانی بوی با اسلحه ( با بازی خیره کننده رابرت دونیرو در این سکانس ) تصمیم به قتل آنها می گیرد.
راستش تعریف کردن داستان فیلم با استفاده از چند سطر فوق بار دیگر لذت تماشای فیلم را برایم تداعی کرد. قبل از هر چیز به یاد بازی گرم و بی باکانه رابرت دونیرو در اوایل دوران بازیگری اش افتادم که لذت درک و تماشای شخصیتی چون "جانی بوی" را در این فیلم دو چندان می کند. رابرت دونیرو که وارث سبک بازیگری "متد اکتینگ " است مانند بسیاری از نقش های دیگری که در فیلم های بعدی اش تا امروز بازی کرده تا حد امکان در قالب و لایه های زیرین شخصیت "جانی بوی" فرو رفته که البته مقدار زیادی هم با سبک سرد و کم تحرک فیلم های اخیرش فاصله دارد. هرچند رابرت دونیرو از زمان بازی در فیلم "راننده تاکسی" ( که سه سال بعد از این فیلم ساخته شده ) تبدیل به چهره اصلی و بازیگر شخصیت های محوری "مارتین اسکورسزی" می شود اما در فیلم "پایین شهر" چارلی (با بازی هاروی کایتل ) شخصیت محوری داستان است. جالب آنکه جای بازیگران شخصیت های " جویای رستگاری" و "شریر" در فیلم "راننده تاکسی" با یکدیگرعوض می شوند. بطوریکه در "راننده تاکسی" بر عکس "پایین شهر" رابرت دونیرو نقش شخصیت جویای رستگاری (تراویس بیکل) و هاروی کایتل نقش شخصیت شرور (اسپورت) را بازی می کنند.