تبليغاتX
وبلاگ سینمائی

وبلاگ سینمائی

بحث پیرامون فیلم های سینمای جهان

مطمئنا تا کنون بیشتر هموطنان و علاقه مندان هنر سینما فیلم "اسکندر" یا همان الکساندر ساخته الیور استون را در منازلشان مشاهده کرده و یا قسمتهایی از این فیلم را در برنامه های تحلیل فیلم تلوزیون دیده اند. قصد دفاع از این فیلم را به هیچ عنوان ندارم و قضاوت درباره خوب بودن یا بد بودن فیلم به عهده همه دوستان و سروران عزیز است. اما تاکنون هم ازکسی از دوستانم نشنیده ام که لااقل جملات و دیالوگ های فیلم را درست و آنگونه که در فیلم بوده نقل قول کند و فیلم را بر اساس شنیده ها و حدسیات از پیش باور شده شان تعبیر و تفسیر نکنند. بلکه با نگاه دقیق به زوایای مختلف فیلم آنرا همانگونه که هست تعبیر و تفسیر بنمایند. جالب تر آنکه بعضی از دوستانم بدون اینکه حتی فیلم را دیده باشند درباره آن سخنان کوبنده ای هم ایراد می فرمایند !!

  واقعیت آنست که تا امروز موضع گیری های بسیار تند و ظاهرا میهن پرستانه ای توسط دوستان ایرانی ام درباره این فیلم اتخاذ شده و در مجالس و محافل گوناگون یا در نشریات متعددی در خصوص ضد ایرانی بودن فیلم مطالب فراوانی عنوان شده است. حتی من در جایی شنیدم که این فیلم را به نوعی شبیه سازی حمله آمریکا به ایران (در صورتیکه اصلا چنین حمله ای در آینده اتفاق بیافتد ) عنوان کردند. اما حقیقت اینست که تا جائیکه من اطلاع دارم فیلمنامه این فیلم سال ها پیش در اواخر دهه ۱۹۸۰ میلادی به رشته تحریر در آمده یعنی زمانی که اصلا مساله حمله نظامی آمریکا به ایران لااقل به شدت این سال های اخیر مطرح نبوده و جنبه های روانشناسانه فیلم به مراتب بر جنبه های سیاسی آن برتری داشته است. هرچند این واقعیت را نمی توان نادیده گرفت که ممکن است بعدا موضع گیری های سیاسی آن متناسب با اوضاع و احوال سیاسی جهان به روز شده باشد.  اما وقتی بیشتر به صحبت ها و نقد های افراد مختلف درباره فیلم دقت می کنم انتقادات و حمله های کلامی افرادی که تاکنون نظراتشان را در این باره شنیده ام بیشتر حکایت از نوعی ناسیونالیسم متعصبانه و کور دارد و طبق معمول جای نگاه دقیق و منصفانه در این گونه تحلیل ها نسبت به خود فیلم خالی است و بیشتر حرفها حکایت از نوعی خشم در برابر واقعه ایست که هزاران سال پیش روی داده یا نداده است !!   اما اکثر دوستان من به نوعی تحریف تاریخی در مورد حمله اسکندر به ایران و پیروزی او بر سپاه ایرانیان اشاره دارند. هرچند ممکن است به اعتقاد گروهی از تاریخدانان و تاریخ شناسان اصولا حمله اسکندر به سرزمینمان افسانه ای برتری جویانه ساخته ذهن یونانیان باستان یا اهالی مغرب زمین بوده اما پرسش اینست که پس اصل واقعیت از چه قرار می توانسته باشد؟  آیا موضوع حمله اسکندر به ایران صرفا افسانه ای تخیلی ساخته ذهنیت تاریخی غربیان (یا حتی خود ایرانیان ) است؟  که در صورت صحت چنین ادعایی باز هم می توان حقایق بسیار گرانقیمتی را درباره شیوه نگرش و اندیشه پیشینیان از همین افسانه های تاریخی که نمونه آنها در شاهنامه فردوسی خودمان هم فراوان است استخراج نمود. چنانکه ملاحظه می کنیم ضرب المثل ها و اشعار گوناگونی درباره حضور چنین شخصیتی در ایران از پیشینیان به امروز نیز رسیده است. اما گذشته از این باز حوادث تاریخی بسیاری نیز وجود دارند که به نوعی بر پایه همین اسطوره سازی ها  و افسانه پردازی ها بنا شده و کسی ازوجود یا عدم وجود دقیق این اساطیر و افسانه ها اطلاع کاملی ندارد و هیچگاه هم درباره آن ها واکنشی از خود نشان نمی دهیم و تحقیق درستی هم به عمل نمی آوریم !

اگر هم حمله اسکندر به کشور ایران و پیروزی او بر سپاهیان هخامنشی از لحاظ مستندات  تاریخی صحت دارد پس به راستی انکار این واقعیت تاریخی و موضع گیری اصولا در برابر "روی دادن" یا "روی ندادن" چنین واقعه ای چه مشکلی را حل می کند و واقعا چه کمکی به حس میهن پرستی و وطن دوستی ما ایرانیان می کند؟! یا حتی موضع گیری متعصبانه در باره فیلمی که بر اساس آن ساخته شده چه کمکی به تغییر  واقعه ای که در گذشته اتفاق افتاده می کند ؟!!!  راستش این شکل از موضع گیری بیشتر انسان را به یاد دعواهای دوران کودکی می اندازد که یکی از طرفین دعوا که احیانا کمی بیشتر کتک خورده بود به جای عبرت آموزی و تقویت قوای جسمی و روحی خود اصل واقعه یا حتی اسطوره های وابسته به آن را انکار می کرد !

 اگر بیشتر مشکل دوستان من به تحریف واقعیت تاریخی که در این فیلم یا فیلم های نظیر آن اتفاق می افتد باشد پیش از هر چیز توجه عزیزانم را به یک نکته مهم جلب می کنم و آن این است که توجه داشته باشند این شکل از دگرگونگی روایت حوادث یا حقایق پیش از آنکه به گردن سینما باشد قبلا در حوزه های دیگری که نگارش کتابهای تاریخی و مناسبات کشورها با یکدیگر از آن جمله اند اتفاق افتاده است. به عبارتی دیگر سینما می تواند نمود و جلوه بیرونی و خارجی قسمتی از تفکرات و حوادثی باشد که قبلا در حوزه های دیگر علوم انسانی و سیاسی به وقوع پیوسته اند. از طرفی ساخت یک فیلم اصولا بیان و برداشتی شخصی یا گروهی درباره تنها قسمتی از یک واقعیت است و مسلما نمی توان و نباید یک فیلم را  نمود یا بیان تمامیت یک واقعیت تاریخی دانست. این را از این جهت عرض می کنم که نمی دانم چرا اصولا بسیاری از افراد ساخت یک فیلم (خصوصا اگر آمریکایی باشد)  را به منزله بیانیه و نظریات دولت ها یا تاریخدانان کشورها قلمداد می کنند !!  به عبارتی دیگر یک فیلم تنها یک "فیلم" است و نمی توان و نباید انتظار بیان تمامی حوادث و شواهد و حقایق پیرامون یک ماجرا را مانند یک مدرک مهم تاریخی از آن داشت بلکه می توان به عنوان برداشتی شخصی یا گروهی درباره جنبه هایی از یک واقعیت آن را همانگونه که هست دید. البته این موضوع با مساله ساخت فیلم های تبلیغاتی ( پروپاگاندا ) که به منظور القاء مواضع خاص سیاسی و نظامی ساخته می شوند به طور کلی فرق دارد و نباید با آن اشتباه شود.

و اما نکاتی پیرامون خود فیلم اسکندر:

 ۱-  فیلم "اسکندر"  الیور استون از نشان دادن به آتش کشیده شدن تخت جمشید توسط اسکندر سر باز می زند ( که البته قرار نیست یک فیلم تاریخی بازسازی عین به عین حوادث باشد ) و شاید هم به قول خودمان این کار را با زیرکی و به منظور نشان دادن چهره مهربان و روشنفکر از اسکندر انجام داده باشد! کسی چه می داند ؟! اما باز جای سوال است که چرا تمام دوستانی که وجود تاریخی اسکندر و حمله او به ایران را تحریف تاریخ می دانند اما به آتش کشیده شدن تخت جمشید توسط او را به طور کامل باور دارند !!...  که این خود حاوی نکته قابل ملاحظه ای از روانشناسی ما ایرانیان است !!  اما اصل قضیه اینکه باز هم به قول خود ما ایرانی ها "در دعوا حلوا خیرات نمی کنند" و در هر جنگی مسلما" بسیاری از اماکن و تجهیزات دشمن توسط قوای متخاصم از بین میرود و در آن دوران  "تخت جمشید" هم هنوز شامل گذر تاریخ نگردیده بوده و تبدیل به اثری باستانی برای ما ایرانیان نشده بوده !!!  بلکه از دید سپاهیان اسکندر به منزله قلعه و دژ سپاهیان دشمن با آن رفتار شده است و این قبیل رفتارها را معمولا قوای تمامی ممالک نسبت به قوم مغلوب انجام می دادند و پدیده جنگ هم مطابق تفکر امروز پدیده ای ناپسند و وحشیانه قلمداد نمی شده است. چنانکه قوای ایران باستان هم همین عمل را درباره اقوام مغلوب خود مرتکب می شده است. بنا براین هرچند سوخته شدن تخت جمشید در آن زمان توسط قومی بیگانه امروز دل ما ایرانیان وطن پرست را به درد بیاورد اما مسلما این شکل از موضع گیری نمی تواند حتی ذره ای از وقوع این حادثه تاریخی یا حوادث مشابه آن را که در زمان های گذشته اتفاق افتاده  تغییر دهد !!

۲- اسکندر مقدونی شاگرد ارسطو فیلسوف مشهور دوران برده داری (اسکالاویسم) در یونان است که در فیلم هم به آن اشاره شده که مطابق تفکر این دوران تمامی اقوام دنیای شناخته شده تا آن زمان به جز یونانی ها ی دوران هلنیسم جزو اقوام وحشی و بربر به شمار می آیند. و این اندیشه توسط ارسطو فیلسوف یونانی ( با بازی کریستوفر پلامر ) بدانگونه که در فیلم هم اشاره شده به اسکندر مقدونی آموخته می شود. اما وقتی اسکندر موفق به فتح ایران و ورود به تخت جمشید می شود جمله جالبی را در فیلم به سرداران خود می گوید: "ارسطو گفت ایرانی ها قوم بربر و وحشی هستند اما اینجا نیست که ببیند چه تمدن باشکوهی دارند! " بله این جمله را "کالین فارل" بازیگر نقش الکساندر در فیلم به زبان می آورد که متاسفانه در اکثر نقدهای خصمانه دوستانم به فیلم نادیده گرفته شده یا اصلا به آن توجهی نشده است !! هرچند الیور استون هم با اغماض دیگر اشاره ای به نظام طبقاتی ظالمانه و جور و ستم موبدان که در آن دوره در ایران بیداد می کرد و خود سبب نارضایتی های فراوان در میان مردم گردیده بود نمی کند.

۳- اسکندر مقدونی در کودکی شاهد تجاوز پدر خود فیلیپ (با بازی وال کیلمر) به مادرش (با بازی آنجلینا جولی) است و بدین ترتیب اندیشه تجاوز در ناخودآگاه ذهن او نقش می بندد. پس به همین ترتیب نه تنها در دوران بزرگسالی همین عمل را با همسر ایرانی اش مرتکب می شود بلکه از دیدگاه مقوله ارتباط میان سکس و سیاست  (Sex-Policy ) موجب حمله و تجاوز سپاهیان کشورش به ایران می شود. در حقیقت تجاوز جنسی او به همسر ایرانیش در ابعاد بزرگتر و در قالب تجاوز کشورش مقدونیه به ایران شبیه سازی می شود.

۴- افلاطون استاد ارسطو جمله و عقیده معروفی داشته بدین مضمون که: "علاقه و دوستی میان دو مرد بسیار گرانبها تر و حقیقی تر از عشق زمینی مردان و زنان نسبت به یکدیگر است ! " و ما در فیلم اسکندر به وضوح شاهد عشق و دوستی اسکندر با دوست دوران کودکی اش هفایسشن (با بازی یارد لتو ) هستیم و این عشق تا جایی پیش میرود که موجبات برانگیخته شدن حسادت همسر ایرانی اسکندر ( با بازی روزاریو داوسن )  را فراهم کرده و زمینه طرح ریزی توطئه قتل او احیانا" توسط همسر اسکندر را نیز فراهم می کند. ارتباط عاطفی اسکندر با همسرش هم که به لحاظ روانشناسی بازسازی ارتباط او با مادرش است از پیچیدگی های مربوط به خود برخوردار بوده و حاکی از جنبه های تسلط آمیز نقش زن چه همسر و چه مادر در زندگی و رفتارهای اسکندر می توانسته باشد. به همین ترتیب نقش تسلط آمیز "زن" بر روی شخصیت اصلی فیلم یاد آور همان تاثیری است که در فیلم "نیکسون" ساخته همین فیلمساز نیز بدان اشاره شده و انگیزه های قدرت طلبانه و قهرمانانه این شخصیت ها را شکل می بخشد. و یا مانند تاثیر مادر "ران کویک" قهرمان فیلم "متولد چهارم جولای" الیور استون که به همین ترتیب انگیزه شرکت در جنگ ویتنام را برای او پدید می آورد.

۵- پیش از آغاز حمله مقدونی ها به سپاهیان ایران اسکندر در دیالوگی خطاب به سردارانش جمله عجیبی را بیان می کند بدین مضمون: " اگر من بمیرم فقط یک مقدونیه ای از بین رفته اما اگر فرمانده ایرانی ها را بکشیم دیگر آن ها انگیزه ای برای ادامه نبرد ندارند چون ایرانی ها به خاطر وجود پادشاه شان می جنگند". که البته این خود حاکی از نگرش خاص قوم شناسانه غربی ها درباره ما ایرانی ها است! و در پایان نبردش با لشکر ایران می گوید: "سپاه قدرتمند داریوش فقط به دلیل خیانت یکی از سردارانش از ما شکست خورد."  که این خود حکایت از اذعان ایشان به قدرتمندی ارتش ایران داشته و به هرحال اعتراف به این واقعیت هرچند به طور غیر مستقیم از جانب اسکندر مقدونی می تواند روحیه ناسیونالیستی مخاطبان فیلم را هم ارضاء نماید !! 

هرچند الیور استون با اندکی تخلیص و سرسری از روی برخی حوادث تاریخی می گذرد و همینطور به اعتقاد برخی با ساخت این فیلم متاسفانه هم سو با سیاست های جنگ طلبانه جرج بوش هم قرار می گیرد (!)  اما گذشته از این تحلیل ها که ممکن است درست هم باشد به نظر اینجانب در خلق تحلیلی روانشناسانه و خلاق از شخصیت تاریخی ( یا حتی افسانه ای ) اسکندر مقدونی در جنبه های درونی و فردی آن ( مانند کاری که فارغ از همه جنجال های موجود درباره شخصیت درونی ریچارد نیکسون انجام داده ) موفق است.  و پیوند او با اساطیر یونان نظیر "زئوس" را به زیبایی نشان می دهد.

 بخش پایانی فیلم پس از انجام خیانت و توطئه قتل اسکندر توسط سردارانش با بیان جملاتی پر مغز و با معنی از زبان پتولمی پیر ( با بازی آنتونی هاپکینز ) درباره روح قدرت طلبانه و بلندپرواز اسکندر و انگیزه های فاشیستی اطرافیانش در کسب قدرت به پایان می رسد که خود حکایت از نگرشی بی طرفانه درخلق شخصیتی خاکستری دارد که از ابتدا تا انتهای فیلم هم جریان دارد .

 فیلم "اسکندر" الیور استون ضمن نمایش شخصیتی جذاب سینمایی از اسکندر به ضعف ها و ابعاد مختلف وجود او و اطرافیانش نیز اشاره می کند . تا اندازه ایکه او را در عین دلیری و شجاعت او را در قالب یک شخصیت هم جنس گرا نیز نشان می دهد و در عین حال قدرت طلبی بی رحمانه و خود کامگی را عامل اصلی فساد و نابودی این قبیل شخصیت های تاریخی نیز معرفی می نماید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:37  توسط کورش جاهد  | 

مطلبی در وبلاگ آقای مستغاثی درباره فیلم "مرکز تجارت جهانی" ساخته الیور استون و همچنین وقایع بسیار بحث انگیز مربوط به واقعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ خواندم که برایم جالب و در عین حال عجیب بود و به همه علاقه مندان خواندن آن مطالب را هم توصیه می کنم که حاوی نکات قابل توجه وجالبی در این ارتباط است. راستش از آنجاکه الیور استون فیلمساز محبوب و مورد علاقه من از اولین سالهای ورودم به دانشگاه سینما بود و همواره او را به دلیل جسارت و شیوه متفاوت و شجاعانه فیلم هایش ستایش می کردم همیشه در انتظار دیدن فیلم جدیدی از او بوده و هستم که به همین سبک به روایت دیگر گونه و جسورانه ای از وقایع مختلف بپردازد. اما به واقع دیدن آخرین فیلمش که "مرکز تجارت جهانی" نام دارد و درباره حادثه ۱۱ سپتامبر ساخته شده من را هم که از طرفداران پروپا قرص فیلمهایش بودم در ابتدا کمی متعجب و شاید اندکی هم نا امید کرد. البته دلیل این توقع زیاد برای داشتن جسارت همیشگی از فیلمسازی مثل الیور استون در اصل به ساخته های پیشین او باز می گردد. فیلمسازی که با رویکردی به راستی متفاوت با "جریان اصلی" فیلمسازی در هالیوود همواره به پرده برداری و روایت افشاگرانه و منتقدانه از وقایع سیاسی و تاریخی کشورش نظیر: جنگ ویتنام - ترور جان اف کندی - تاثیر رسانه ها بر اذهان عمومی- گروه موسیقی دورز - شخصیت نیکسون در ارتباط با رسوایی"واترگیت" و غیره  پرداخته  اکنون با فیلمی بسیار معمولی و کاملا" متفاوت با آثار قبلی اش آنهم درباره موضوع مهم و بحث انگیزی چون ۱۱ سپتامبر به سوی علاقه مندان فیلمهایش بازگشته است. راستش در نگاه اول ممکن است به ذهن هر علاقه مند فیلمهای استون برسد که گویا او هم مانند هر هنرمند دیگری تغییر رویه و دیدگاه در شخصیت هنری و رویکردهای همیشگی اش داده و یا شاید هم در اثر رسیدن به سنین ۶۰ سالگی و دوران محافظه کاری دیگر نمی شود آن انتظار سالهای جوانی را از این فیلمساز داشت. که هرچند این طبیعی ترین برداشت از ماجراست اما فیلمسازانی هم در تاریخ سینما بوده اند که با رسیدن به سنین میانسالی و پیری همچنان آن جسارت همیشگی شان را حفظ کرده اند.

  اما پرسشی که جدای از این برداشت ها به فکر من می رسد اینست که به راستی توقع و انتظار همیشه جنجالی و جسور بودن از یک هنرمند تا چه میزان منطقی بوده و اساسا" این انتظار ما از چه نوع نگرشی ناشی می شود و این "جسارت در افشا گری" اصولا در چه مواقعی می تواند کاربرد موثر و جدی داشته باشد ؟ یا اصولا به چه دلیل انتظار داریم که یک فیلمساز بتواند با ساختن یک فیلم سینمایی مثلا تکلیف همه چیز را یکسره کرده و به قول معروف پرده از تمام وقایع و احتمالات موجود پیرامون یک موضوع بردارد و بدینوسیله بخواهد با همان فیلم هم رهبری تمام تفکرات و جریانهای فکری مربوط به خود را بر عهده بگیرد ؟  غافل از اینکه غیر از نقش و تاثیر فیلم و سینما بر اذهان عمومی که غیر قابل انکار است جریانها و نیروهای اجتماعی و مدنی دیگری هم در یک جامعه در حال فعالیت و تلاش برای راز گشایی از مسایل گوناگون بوده و اصولا قرار نیست همه مسایل و پاسخ های نامعلوم و گنگ اجتماعی و سیاسی به همین سرعت و صرفا" توسط رسانه ای چون سینما بیان و افشاء شوند!  چنانکه مثلا تاکنون  فیلمهای ظاهرا افشاگرانه ای درباره ۱۱ سپتامبر ساخته شده اند که از تاثیر چندان مهمی بر افکار عمومی آمریکا یا جهان یا حتی در عالم سینما هم برخوردار نیستند. نمی دانم شاید هم چون ما و دوستان و همکارانمان به عالم سینما تعلق خاطر شگرفی داریم بنابراین در حیطه علایق و نیازهایمان تمام انتظارات و خواسته هایمان را ناخودآگاه از دریچه سینما مطالبه می کنیم. ( ناگفته نماند که هرچند فیلم های ۱۱ دقیقه ای "کن لوچ" و "شون پن" درباره ۱۱ سپتامبر بی اندازه زیبا و تاثیر گذار هستند اما آنها هم هیچگاه وارد اصل جریان و پرده برداری از زوایای مختلف ماجرای ۱۱ سپتامبر نمی شوند. ).

اگر به بحث فیلم "مرکز تجارت جهانی" و تفاوت آن با سایر آثار بحث انگیز و منتقدانه الیور استون بازگردیم  شاید بهترین توضیح (یا شاید هم توجیه !) را بتوان از گفته های خود الیور استون در مصاحبه هایش استخراج کرد که او اینبار به هیچ وجه قصد ساخت فیلمی سیاسی و افشاگرانه نداشته است. به همین سادگی!   یا اینکه در مصاحبه دیگری گفته: " اگر من هر تئوری یا فرضیه ای را در فیلمی که به فاصله ۵ سال از حادثه ۱۱ سپتامبر ساخته شده مطرح می کردم مطمئنا سالها بعد با کشف یا افشای تئوری های دقیق تر و کامل تر فرضیات مطرح شده در فیلم من از درجه اعتبار ساقط میشد و دیگر فیلم من فیلم بی ارزش و عجولانه ای قلمداد می گردید."  که ظاهرا" موضع گیری هوشمندانه ای از سوی فیلمساز است و اساسا" قضیه با ساخته شدن فیلم JFK که در سال ۱۹۹۲ یعنی حدود سی سال بعد از واقعه ترور کندی (۱۹۶۳) ساخته شده بسیار فرق میکند و به نظر می رسد فیلمساز به دلیل پرهیز از نگاه صرفا "ژورنالیستی" به حادثه ۱۱ سپتامبر چنین موضعی را اتخاذ کرده و هدف او ساخت فیلمی ساده و انسانی پیرامون این حادثه بوده است.

  راستی مگر قرار است یک فیلمساز تا آخر عمر کاری خود آثار جنجالی و افشاگرانه درباره حوادث گوناگون بسازد و حق ندارد به عنوان یک هنرمند به جنبه های انسانی و اجتماعی مسایل و پدیده ها هم بپردازد ؟! هرچند این نوع نگاه از سوی علاقه مندانی مثل من که با همه این وجود انتظار داشتیم فیلمی افشاگرانه و پیچیده مانند JFK  یا نیکسون را اینبار هم از الیور استون ببینیم اندکی دور از انتظار به نظر برسد ( و به قول معروف توقع ما را از استون همیشگی برآورده نمی کند !!)  اما چه می شود کرد که شاید اینبار استون از پرداختن به بازی ها و مسایل پشت پرده و پیچیده سیاسی دلزده و خسته شده و برای پرهیز از اتهامات قبلی که بابت فیلمهای سیاسی پیشین خود تحمل کرده ( حتی بسیاری از دوستان و همکاران داخل وطنی هم انتقادات بسیار شدید و بدبینانه ای به آثار سیاسی او داشتند ) دیگر می خواهد فیلمی بسازد که دارای جنبه ها و اشارات انسانی ساده ( از نوع آمریکایی ) و نه الزاما" پیچیده و بغرنج از نوع شرقی باشد.اما آنچه مسلم است اینکه به نظر می رسد آن توقعی که ملل خاورمیانه از رازگشایی و کشف رموز سیاسی اجتماعی توسط سینما و فیلمسازان دارند با چگونگی روی دادن این فرآیند در کشورهای دیگر خصوصا" آمریکا اندکی متفاوت است و تداوم مقوله "راز گشایی سیاسی" در فیلمسازان به عوامل متفاوتی بستگی دارد و اینکه الیور استون هم مانند سایر منتقدان و روشنفکران آن سرزمین به مسایل گوناگون کشور خودش علاقه مند است و درباره آنها فیلم می سازد و قرار نیست مواضع و انتقادهای او در برابر رویدادهای سیاسی کشورش الزاما مطابق و همخوان با سلایق و انتظارات ما ایرانیان و نوع نگرش ما نسبت به مسائل دنیا هم باشد !  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:55  توسط کورش جاهد  | 

"اشباح گویا"  آخرین ساخته فیلمساز چک تبار سینمای آمریکا "میلوش فورمن" و چندمین همکاری او با فیلمنامه نویس برجسته جهان "ژان کلود کریر" است. فیلم درباره دختر نوجوانی ( با بازی ناتالی پورتمن ) است که در ابتدای فیلم به دلیل خودداری از خوردن گوشت خوک به یهودیت متهم می شود. دادگاه عالی مسیحی او را محکوم به تحمل حبس سنگینی می کند تا اینکه کشیش لورنزو ( با بازی خاویر باردم ) از روی انساندوستی آمیخته با غریزه شهوانی سرکوب شده (!) به دختر بی نوا کمک می کند تا روزگار بهتری را در زندان سپری کند! از سوی دیگر پدر صاحب نفوذ دختر ضمن تهدید کردن کشیش لورنزو و به دام انداختن وی در میهمانی که به همین منظور ترتیب داده در حضور فرانسیسکو گویا ( با بازی استلان اسکارسگارد ) او را وادار به نگارش مطالب کفرآمیزی می کند و لورنزو را تهدید می کند که در صورت عدم حمایت و کمک به آنها در جهت آزادی دخترشان  نوشته های کفر آمیز لورنزو را  برای سران حکومت مسیحی فاش سازند. فرانسیسکو گویا نقاش مشهور قرون ۱۸ و ۱۹ میلادی که از رفتار غیر انسانی پدر دخترک با لورنزو خشمگین شده با ناراحتی منزل آنها را ترک می کند.

صحنه های آغازین فیلم با تصاویری از نقاشی های "گویا" شروع می شود که توسط  سرکرده های حکومت مذهبی کلیسایی دست به دست می گردند و جملاتی حاکی از نارضایتی این افراد بر روی تصاویر شنیده می شود. این نقاشی ها عمدتا حاوی تصاویری برهنه و سنت شکن از پیکره های انسانی است که خود حکایت از آغاز دوران انسان محوری (اومانیسم ) و بریدن از عالم روحانی را دارند و در یک چنین زمانه ای در دوران گذار از مرحله تفتیش عقاید ( انگیزاسیون ) تا رسیدن به دوران محوریت انسان در کشور اسپانیاست که روح لطیف و هنرمندانه "فرانسیسکو گویا" همچون آینه ای زلال و شفاف حوادث زمانه را در نقاشی هایش انعکاس می بخشیده است. هرچند برادر لورنزوی روحانی "گویا" را هم ردیف فاحشه هایی خطاب می کند که حاضر هستند در ازای دریافت پول برای هرکسی کار کنند اما از ابتدا تا انتهای فیلم این فقط شخصیت هنرمند (گویا) است که فارغ از تمام قدرت طلبی ها و فرازو نشیب های سیاسی به کار هنری خود ادامه می دهد و برای روح معصوم و بی گناه انسان گرفتار آمده در امواج عقاید و باورهای سلطه جویانه دل  می سوزاند. 

دختر جوان پس از سال ها تحمل زجر زیاد در حالی که دیگر تعادل روانی اش را از دست داده از سیاهچال حکومت مسیحی آزاد شده  و برای درخواست کمک اتفاقا" به در خانه "فرانسیسکو گویا" می رود...  کشیش لورنزو که با قدرت گرفتن جمهوری خواهان از روی فرصت طلبی اکنون به مقام و مسند بالایی تکیه کرده به دلیل ارتباط نا مشروعی که پیش از آن در زندان با زن جوان داشته از به جا آوردن او سر باز می زند تا اینکه بالاخره موضوع تولد دختری از رابطه آنها و یافته شدنش درزندان همه معادلات را دگرگون می سازد...  سپس با قدرت گرفتن دوباره حکومت مذهبی کلیسایی و شکست جمهوری خواهان کشیش لورنزو  توسط سران مسیحی شناسایی شده و به دلیل نگارش عقاید کفر آمیزی که (هرچند به زور ) پیشتر بر روی کاغذ نوشته و همچنین همکاری با قوای اشغالگر محکوم به مرگ می شود !! 

هرچند نام و عنوان این اثر بیننده را در انتظار مشاهده فیلمی منحصرا درباره زندگی و آثار نقاش مشهور اسپانیولی قرار می دهد  اما در واقع حضور "فرانسیسکو گویا" در این فیلم بهانه ای برای روایت اوضاع و احوال دوران "انگیزاسیون کلیسایی" است که در آن دوران تمام عقاید غیر کلیسایی با شدت هرچه تمامتر سرکوب و مجازات می شده و مدافعین چنین عقاید غیر مذهبی نیز همچون کشیش لورنزو (!) به دار مجازات آویخته می شدند.

 صحنه پایانی فیلم که از تاثیر گذارترین صحنه های آن نیز است همراه با شنیده شدن صدای آواز دخترکان و دویدن آنها در اطراف پیکر بی جان لورنزو در حالی که زن جوان هم معصومانه دست در دست پیکر مرده او دارد به پایان می رسد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:58  توسط کورش جاهد  | 

امروز نوشته ای را در وبلاگ یکی از دوستانم خواندم و جالب دیدم مطلبی مستقل در همین ارتباط به رشته نگارش در بیاورم بدین قرار که دوستم از نمایش خشونت بیش از اندازه در یکی از فیلم هایی که دیده بود شکایت کرده و با نمایش چنین خشونتی در این فیلم مشکل داشت. البته این فقط مشکل دوست من نیست که از مشاهده چنین صحنه های خشنی در یک فیلم رنجیده خاطر شده بود ! چراکه به همین نسبت ما امروزه شاهد دسترسی مخفی همه افراد اجتماع از هر گروه سنی به انواع فیلم های سینمایی و غیر سینمایی داخلی و خارجی مورد علاقه شان هستیم که درجات مختلفی از خشونت و سکس در آنها به چشم می خورد و چه بسا ممکن است مشاهده چنین خشونتی در یک فیلم برای یک بیننده کم سن و سال نتایج به مراتب آزاردهنده و جبران ناپذیر تر از این هم در پی داشته باشد. بنا براین فکر کردم که در یک جامعه متمدن و سالم چه راهکاری به منظور ارائه و نمایش فیلم های مختلف برای مخاطبان و علاقه مندان هر طیف و سلیقه ای از انسان ها می تواند وجود داشته باشد؟

حقیقت ماجرا اینست که در یک نگاه کلی نمایش عمومی همه انواع فیلم ها در سالن های سینمای یک کشور اعم از فیلم های داخلی و خارجی ( با توجه به محدودیت های موجود )  موجب طبقه بندی آشکار و قابل شهود انواع مختلف فیلم برای مخاطبان گوناگون خواهد شد. چنانکه تا کنون در بسیاری از کشورهای جهان درجه بندی فیلم های سینمایی ( از لحاظ میزان خشونت و سکس ) انجام شده که خود موجب تقسیم بندی مخاطبان با گروه های سنی و شرایط فکری و اعتقادی گوناگون گردیده است. بر همین اساس درجه بندی فیلم ها برای گروه های مختلف علاقه مند پیش از ورود آنها به سالن های سینما یا حتی پیش از خرید DVD  آن فیلم ها آنها را قادر به انتخاب فیلم مورد نظر خود از لحاظ یاد شده خواهد کرد. به عنوان مثال درجه بندی فیلم ها در آمریکا و اروپا بدین قرار است:

 G: قابل مشاهده برای عموم مخاطبان - PG: برای کودکان همراه با والدین- PG.13 : زیر ۱۳ سال با والدین -R : زیر ۱۷ سال با والدین - NC.17: برای افراد ۱۸ سال به بالا

 بدین ترتیب دیگر لازم نیست تا علاقه مندان سینما پس از مشاهده فیلم ها در خانه های خود نسبت به نوع فیلم ها بر اساس میزان خشونت (یا سکس ) موجود در آن واکنش و احساسشان را کنترل یا ارزیابی کنند. بنابراین با توجه به عدم وجود قانون "کپی رایت" و وجود سایر محدودیت ها در کشورمان و همچنین دسترسی به ناچار مخفیانه علاقه مندان سینما به انواع فیلم ها امکان ایجاد یک تقسیم بندی قابل مشاهده و شفاف بر اساس علایق کلی مخاطبین از بین می رود.

شاید این هم یکی دیگر از سلایق یا محدودیت های تاریخی علاقه مندان سینما در کشورمان باشد که بایستی فیلم های مورد علاقه شان را بدون وجود تقسیم بندی های مشخص و لازم به طور مخفیانه در کنج خانه هایشان تماشا کنند. این در حالیست که آئین دسته جمعی و آشکار مشاهده فیلم در سالن های سینما و پالایش روح و روان انسان امروز در پی مشاهده دسته جمعی فیلم همچنان می تواند کارکرد و تاثیر واقعی خود را در گستره زندگی نوین امروز داشته باشد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:51  توسط کورش جاهد  | 

نمی دانم چرا هر وقت از فیلم جدیدی تعریف های زیادی می شنوم رغبت و اشتیاقم برای دیدن آن فیلم کمتر می شود خصوصا اینکه آن فیلم جوایز متعددی را از جشنواره های مختلف دریافت کرده باشد ! اما اگر شخصی به طور خیلی جدی و خصوصی به من توصیه کند که فیلمی را حتما ببینم  اشتیاقم برای مشاهده آن فیلم به مراتب بیشتر می شود.

پس از گذشت نزدیک به یک سال که از جایزه گرفتن فیلم "زندگی دیگران" ساخته کارگردان جوان آلمانی "فلورین هنکل فون دونرسمارک" در جشنواره فیلم فجر می گذرد بالاخره به توصیه خصوصی یکی از دوستانم فیلم را دیدم و از دیدن آن لذت نادری که سال ها در انتظار بودم از سینما و مشاهده فیلم ببرم را دوباره تجربه کردم. هرچند وقتی برای مشاهده مشخصات فیلم و عوامل سازنده آن به اینترنت مراجعه کردم از دیدن اطلاعات مربوط به کارگردان بسیار جوان آن و اینکه این فیلم به نوعی پروژه پایان نامه وی محسوب می شده هم بسیار شگفت زده و متعجب شدم. ( البته به یاد وضعیت پروژه های پایان نامه دانشگاهی خودمان نیز افتادم و مقایسه ناخودآگاهی از کیفیت امکانات و توجه اطرافیان به پرورش و ارائه هرچه بهتر یک ایده تا تبدیل شدن آن به یک فیلمنامه هرچند از سوی یک کارگردان بسیار جوان نیز میان کشور خودمان با سایر نقاط جهان در ذهنم شکل گرفت. ) ...

فلورین هنکل متولد سال ۱۹۷۳ (۱۳۵۲) فیلم "زندگی دیگران" را طی یک تلاش ۵ ساله به جای ساخت یک فیلم کوتاه و به منظور ارائه به مدرسه سینمایی و گرفتن مدرک پایانی ساخته است. ابتدای فیلم اندکی کند و از لحاظ ضرباهنگ معمولی و حتی گاهی کسل کننده به نظر می رسد. اما به تدریج و با اوج گیری قصه و درام فیلم تا رسیدن به نقطه کانونی آن که خود کشی دوست کارگردان است جنبه های دراماتیک و جذاب فیلم کم کم جلوه و نمود بیشتری یافته و بیننده را به عمق جریانهای پلیسی و جاسوسی دوران جنگ سرد در بلوک شرق و مشخصا"  آلمان شرقی هدایت می کند. نظام پلیسی و سازمان امنیتی کشور که وظیفه اصلی اش حفاظت از امنیت شهروندان کشور است به منظور مقابله با جریان های روشنفکری داخل کشور آلمان و عدم ارتباط آن با دنیای آزاد دست به جاسوسی و کنترل خصوصی ترین زوایا و اعمال شهروندان خود می زد. این نظام پلیسی به همین منظور یکی از کارکنان ارشد کمیته امنیت ملی بنام "هافمن" را ( با بازی اولریش موهه ) مامور استراق سمع مکالمات و اتفاقات زندگی روزمره کارگردانی نسبتا جوانی به نام "گئورگ درایمن" ( با بازی سباستین کوخ ) می کند که با همسرجوانش کریستا ماریا ( با بازی مارتینا گدک ) در خانه ای زندگی می کنند. ابتدای فیلم کارگردان جوان از سوی وزیر فرهنگ کشور مورد تهدید قرار می گیرد که در صورت عدم سر سپاری به اهداف و سیاستهای حزب مرکزی آلمان شرقی ممنوع الکار خواهد شد....  جالب اینکه هافمن به عنوان مامور نصب تجهیزات استراق سمق همان زن همسایه ای را تهدید به راز نگه داری و سکوت در مورد نصب این تجهیزات در خانه کارگردان جوان می کند که در شب تولد گئورگ درایمن از او می خواهد تا به دور از چشم همسرش گره کراواتش را ببندد. بیچاره خانم همسایه که مجبور است راز هردو را ( کارگردان جوان و مامور امنیت ملی ) تا ابد پیش خود نگه دارد !! ...

 موضوع کنار آمدن یا نیامدن با "قدرت سیاسی" به منظور امکان ادامه کار هنری و ادامه حیات برای "گئورگ درایمن" و همسرش سبب ایجاد کشمکش عاطفی و بی اعتمادی دردناکی میان این زن و شوهر هنرمند شده بدین گونه که همسر جوان درایمن برای حفظ توانایی و ادامه ماندگاریشان در کار هنری ناچار است جسمش را در اختیار وزیر فرهنگ کشور قرار دهد تا بدینوسیله او و شوهرش هر دو بتوانند در کار و حرفه هنریشان باقی بمانند. اما با پی بردن مامور ساده استراق سمع به جریان خود فروشی همسر درایمن به وزیر فرهنگ  احساس همدلی یا شاید هم حسادت جنسی (!) او از لحاظ عدم وجود این امکان برای خودش بر انگیخته شده تا با این انگیزه در یک رستوران با هنرپیشه محبوبش دیدار کرده و مانع رفتن او به سر قرار با وزیر فرهنگ کشور می شود.  جالب آنکه وقتی او به هنگام استراق سمع از زن جوان شنیده که به دروغ به شوهرش ( درایمن ) می گوید در حال رفتن به دیدار یک همکلاسی قدیمی است خودش هم ناخودآگاه پس از دیدار با کریستا ماریا در جواب همکارش همین بهانه ( دیدار از یک همکلاسی قدیمی ) را تکرار می کند ! ... هافمن که به دور از چشم اداره امنیت و همکارانش موفق به دیدار کریستا ماریا در یک کافه می شود از روی همدلی سعی می کند تا مانع رفتن کریستا ماریا نزد وزیر فرهنگ و تن فروشی او شود. پس از گفتگو با هافمن درکافه کریستا ماریا آن شب را به منزل خودشان رفته و با همسرش درایمن به معاشقه می پردازد و گزارش معاشقه آن ها را فردا صبح درایمن در نوشته های همکار جوانش مشاهده می کند و بدین ترتیب متوجه می شود که حرف های او موثر واقع شده و کریستا ماریا برای تن فروشی دیگر به منزل وزیر فرهنگ کشور دیگر نرفته است...

عمل معاشقه و آمیزش جنسی عملی مشترک میان تمامی افراد و شخصیت های فیلم از روشنفکر گرفته تا پلیس و سران سیستم سرکوبگر است با فرق اینکه روش های مختلف رفع نیازجنسی از سوی هرکدام از این افراد با دیگری متفاوت بوده و با شیوه تفکرات و منصب سیاسی و اجتماعی شان همخوانی و یا تناقض مضحکی دارد ! مثلا وزیر فرهنگ (!) با استفاده از زور و آدم ربائی کریستا ماریا را وادار به آمیزش جنسی می کند و در واقع به زن جوان تجاوز می کند. البته به گفته کارکنان امنیت ملی جریان این رابطه می توان به عنوان نقطه ضعفی توسط حذب رقیب نیز به کار برده شود.

 کارمند ارشد اداره امنیت ملی با دعوت از یک روسپی و پرداخت مبلغی پول با انجام عمل جنسی بسیار مکانیکی و بی روحی ( به مانند شغل بی روح و مکانیکی اش ) اتفاء شهوت می کند. این در حالیست که معاشقه و آمیزش جنسی کارگردان جوان جورج درایمن با همسرش در امتداد عشق و علاقه خود آزارانه آنهاست که همانند شغل پرمخاطره شان خود ویرانگرانه بوده و احتمالا معاشقه آنها نیز به منظور غلبه بر ترس (!) انجام می پذیرد ...

خودکشی "جرسکا" دوست و همکار درایمن  انگیزه ای جدی برای انتشار اخبار خودکشی های فزاینده نویسندگان در آلمان شرقی به آنسوی مرز ها می گردد که دولت به شدت از گسترش چنین اخبار تکان دهنده ای به بیرون کشور وحشت دارد. از طرفی خودکشی دوست روشنفکر و چپ گرای آن ها که به گفته خودش مانند بسیاری دیگر قادر به تحمل شرایط اختناق و سرکوب در کشورش نبوده علت گرایش گئورگ درایمن به "عمل گرایی" و انجام حرکتی موثرتر در جهت آزادیخواهی مردم کشورش  گردیده و کارگردان جوان را از داشتن گرایشات دست راستی به سوی انجام عملی رادیکال در مبارزه با انحصار طلبی حکومت کشورش سوق می دهد. کارگردان جوان به همراه دو نفر از دوستان همکارش به طور مخفیانه و علی رغم کنترل شدید دستگاه امنیتی تصمیم به نگارش و انتشار اخبار تکان دهنده مربوط به آلمان شرقی به دنیای آزاد می گیرند. از طرفی هافمن به دلیل یافتن حس مشترک با اعمال این کارگردان جوان و دوستانش از ارسال گزارش صحیح فعالیت مخفیانه آن ها برای اداره امنیت خودداری کرده و مانع پی بردن اداره امنیت به منشا اخبار یاد شده می گردد. اما سازمان امنیت با اطلاع از افشای این اخبار به بخش غربی آلمان خود اقدام به بررسی منزل درایمن نموده و کریستا ماریا را مورد بازجویی قرار می دهد. اداره امنیت که خود هافمن را مامور بازجویی کریستا ماریا قرار داده با تهدید وی به جلوگیری از اجرای حرفه بازیگری و زندانی شدن زن جوان او را واردار به فاش ساختن مکان اختفای ماشین تحریر درایمن در منزلشان می نماید. پس از فاش شدن محل مخفی ماشین تحریر در منزل درایمن مامورین امنیتی به خانه آن ها سرازیر شده اما ...

مامور مخصوص هافمن به شغلی بسیار پیش پا افتاده در اداره پست ( که باز هم جاسوسی و خواندن نامه های خصوصی مردم است ) گمارده می شود تا اینکه در نهایت پایان بندی ماجرا به فروپاشی دیوار برلین و پیوند دو بخش شرقی و غربی آلمان و ادامه زندگی شخصیت های فیلم تا اندکی پس از فروپاشی دیوار می انجامد.

فیلم "زندگی دیگران" با بهره گیری از درامی جذاب و پیش رونده بیننده را به حال و هوا و دنیای تاریک دوران جنگ سرد در کشورهای بلوک شرق می برد و برشی کوتاه از سیر تحول جامعه از نظام پلیسی و میلیتاریستی بلوک شرق تا گذار آن به دنیای امروز را به خوبی نشان می دهد و بیننده را به تحسین و شگفتی از کار دقیق و هنرمندانه کارگردان بسیار جوان و سایر عوامل آن وا می دارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:19  توسط کورش جاهد  | 

سه شنبه گذشته نشست کانون فیلمنامه نویسان ایران با "ژان کلود کریر" فیلمنامه نویس شهیر و توانای جهان در خانه سینما بود . اشتیاقم برای حضور در این جلسه شاید بیش از هر چیز به خاطرمشاهده پیشتر برخی فیلم هایی بود که بر اساس فیلمنامه های او دیده بودم از جمله: جذابیت پنهان بورژووازی (۱۹۷۴)- شبح آزادی (۱۹۷۶) سبکی تحمل ناپذیر هستی (۱۹۸۸)- والمونت(۱۹۸۹) و اشباح گویا (۲۰۰۶) ... شوق غریبی بود دیدار با فیلمنامه نویسی که تا کنون با فیلمسازان بزرگی همچون: ژاک تاتی - لوئیس بونوئل - کوستا گاوراس و میلوش فورمن کار کرده بود و این دیدار می توانست حس و حال زمانی-مکانی دوران های کاری این کارگردانان در تاریخ سینما را برایم یاد آوری کند. اولین اثری که بر اساس یکی از فیلمنامه های این سینماگر برجسته دیدم فیلم زیبای "والمونت" (ساخته میلوش فورمن) بود که با بهره گیری از فیلمنامه ای به غایت جذاب منسجم و درامی زنجیروار و تودرتو من را به مشاهده فیلم های بیشتری از این فیلمنامه نویس و همینطور کارگردان برجسته آن ترغیب می کرد. "جذابیت پنهان بورژووازی" و "شبح آزادی" فیلمهای دیگری بودند که بر اساس فیلمنامه های این نویسنده دیدم که توسط فیلمساز سوررئالیست و دوست داشتنی اسپانیا "لوئیس بونوئل" ساخته شده و هردو حاوی دغدغه های ذهنی این سینماگران در خصوص سرکوب غرایز جنسی و نقش عنصر خیال و وهم و اخلاقیات سوررئالیستی در قرن حاضر بودند. بالاخره واپسین فیلمی که از همکاری دوباره "ژان کلود کریر" با "میلوش فورمن" دیدم "اشباح گویا" بود که درباره دنیای ذهنی و آثار "فرانسیس گویا" نقاش اسپانیولی قرن ۱۹ و چالش های سیاسی و انسانی او با محیط و فضای پیرامون خود است. در آغاز این جلسه "کریر" پس از صحبت کوتاهی عنوان کرد که بیشتر مایل به گفتگویی دو سویه است تا تا سخنرانی . ذوق و شوق زیاد به من اجازه صبر بیشتر نداد و بدین خاطر نخستین پرسش را بدین مضمون مطرح کردم: "لطفا درباره همکاریتان با فیلمسازانی نظیر: لوئیس بونوئل و میلوش فورمن صحبت کنید". "کریر" که صحبت کردن در خصوص همکاری اش با این کارگردانان را مستلزم حکایت تمامی زندگی هنری اش دانست تا حد ممکن و در اندازه های یک کلاس درس واقعی و سودمند در این رابطه توضیحاتی را بیان کرد. مثلا گفت: "از ژاک تاتی به عنوان اولین معلم خود آموختم که چگونه با نگریستن به کارهای روزمره انسانها و خندیدن به برخی از رفتار مضحک مردم برای نگارش فیلمنامه ایده جمع کنم در حالیکه از لوئیس بونوئل آموختم چگونه در یک اتاق در بسته و صرفا با پرورش نیروی تخیل به خلق سوژه هایم بپردازم".و یا اینکه : "لوئیس بونوئل تدوین فیلمهایش را در عرض چند روز انجام می داد چون فیلم ها را پیشتر در ذهن خود تدوین کرده بود در حالیکه میلوش فورمن به دلیل فیلمبرداری از زوایای متعدد شاید تدوین فیلمهایش به زمان هشت ماه هم برسد." و یا "از آنجاکه یک فیلمنامه نویس بایستی ضرورتا نسبت به مراحل مختلف ساخت فیلم آگاهی و اشراف داشته باشد من از ابتدای شکل گیری ایده فیلم تا مرحله تدوین نهایی در جریان کار تبدیل فیلمنامه هایم به فیلم قرار می گیرم و حتی بارها و بارها فیلم را در مرحله تدوین به همراه کارگردان مشاهده می کنیم. اما به ندرت لازم می شود سر صحنه فیلمبرداری حاضرشوم چراکه اگر چنانچه به عنوان فیلمنامه نویس از من بخواهند سر فیلمبرداری بروم و درباره چیزی نظر داده و یا نکته مبهمی را توضیح دهم یقین پیدا خواهم کرد که حتما چیزی در روند نگارش فیلمنامه ام جا افتاده و یا ناقص از کار در آمده است !" نشست مذکور با پرسش های دیگری از حاضرین در خصوص چگونگی انجام یک اقتباس سینمایی از آثار ادبی- نقش عنصر خیال در خلق یک فیلمنامه و سیر تطور آن از خیال تا یک واقعیت قابل مشاهده سینمایی و در نهایت چگونگی شکل گیری یک ایده تا تبدیل آن به یک فیلمنامه کامل ادامه یافت و " کریر" با حوصله فراوان و مثال زدنی به بیان توضیحات دقیق و کاملی پیرامون موضوعات یاد شده پرداخت. از جمله اینکه: "اغلب من در روند خلق یک شخصیت و رفتار او در مسیر روایی فیلمنامه دچار مرحله "تعجب" و "پذیرش" می شوم. بدین ترتیب که در بیشتر موارد از اعمال و رفتار شخصیت های فیلمنامه هایم دچار حیرت و شگفتی می شوم چراکه منشا اصلی و ایده خلق این شخصیت ها ریشه در اسرار ناخودآگاه درونی ام دارد. اما بلافاصله سر زدن چنین اعمالی از جانب آنها را هم به ناچار می پذیرم!! " یا " در کار اقتباس از یک اثر ادبی و تبدیل آن به فیلمنامه هرگز به طور کامل خود را متعهد به اصل اثر نمی دانم بلکه ضمن بحث های زیاد با خالق آن اثر ادبی (در صورتیکه نویسنده زنده باشد) او را مجاب می سازم تا با انجام تغییرات لازم در داستان ادبی آن را در قالب یک فیلمنامه دوباره شکل بدهم چراکه اثر ادبی نوعی از روایت قصه و فیلمنامه نوع و روش دیگری از روایت همان قصه است." و بالاخره اینکه: "هر وقت ایده خلق یک فیلمنامه به ذهنم میرسد ابتدا آن را برای یک فرد نه الزاما متخصص در سینما (چنانکه در اوایل کار برای مادرم) تعریف می کنم و از چگونگی واکنش آن شخص نسبت به ایده اولیه پی به جذابیت یا عدم جذابیت آن برای رسیدن به مرحله نگارش و تبدیل آن به فیلم می برم." توضیحات "ژان کلود کریر" پیرامون ابعاد مختلف حرفه و هنر فیلمنامه نویسی ذهن و روح هر علاقه مند واقعی به سینما را به اعماق زیبا و دل انگیزی از یک عمر تجربه و دانش اندوزی در این زمینه فرو می برد.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:36  توسط کورش جاهد  | 

چند روز پیش فیلم جدید دیوید کراننبرگ سازنده فیلم "تاریخ یک خشونت" را دیدم که "قول های شرقی" نام داشت. فیلم درباره مافیای روسی است که از پس از دوران فروپاشی نظام توتالیتر (تمامیت خواه ) اتحاد جماهیر شوروی در این کشور پدید آمده و به قاچاق انسان به کشورهای غربی از جمله انگلستان می پردازد. داستان فیلم جدید کراننبرگ به طور کامل در شهر لندن می گذرد و حول محور چند نفر از همین افراد مافیای روس است که درحال انجام فعالیت های مافیایی و جنایتکارانه خود هستند و مانند فیلم پیشین سازنده آن صحنه ها و موقعیت های بسیار خشنی را برای بیننده پدیدار می سازند. از صحنه بریدن انگشتان دست انسان و بریدن گلوی مشتری آرایشگاه مردانه تا خشونت جنسی و ...

به هر حال آنگونه که در فیلم نشان داده می شود گویا نظام سرمایه داری و دنیای مابعد جنگ سرد  همواره مولد و در عین حال وابسته به سیستم مافیایی قدرت و مبادلات پولی ــ انسانی درون خود بوده و برای دستیابی به پول هرچه بیشتر و انباشتن سرمایه بیشتر از ارتکاب به هر نوع خشونت روانی و فیزیکی خودداری نمی کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:28  توسط کورش جاهد  | 

فیلم "گل های شکسته" جدیدترین ساخته جیم جارموش فیلمساز آمریکائیاست. البته من تا پیش از این با فیلم های او ارتباط خوبی برقرار نکرده بودم اما این کارش تاثیر بسیار خوبی بر من گذاشت. داستان مرد میانسالی که  پس از اینکه آخرین دوست دخترش هم او را ترک می کند نامه ای ناشناس از یکی از دوست دختران پیشین خود دریافت میکند به این مضمون که پسر مشترک آنها پس از ۲۰ سال می خواهد برای یافتن او به شهر محل زندگی اش مسافرت کند.  بنا بر این مرد میانسال به اصرار و پافشاری همسایه سیاهپوستش عازم سفری عجیب می شود تا یک به یک با دوست دختر های پیشین خود ملاقات کرده و ببیند کدامیک از آنها با نشانی های نگارنده نامه تطبیق دارند و ممکن است مادر فرزند ناخوانده احتمالی او باشند. او در این سفر دست به جستجویی اودیسه وار در روابط گذشته خود با زنان زندگی اش می زند و طی این سفر با حوادث و ماجراهای جالبی در رابطه با هرکدام از این زنان و تغییر و تحولات به وجود آمده در زندگی آنها و دگر گونی شکل ارتباط خودش با آنها مواجه می شود ...

فیلم به کاوشی جذاب پیرامون هویت انسان امروز و روابط عاطفی ابناء بشر در قرن حاضر می پردازد که نشانگر پوچی و سردی روابط انسانی است. البته این نگاه از نوع آمریکائی است که با سردی حاکم بر روابط انسانی بدان گونه که در آثار اگزیستانسیالیستی اروپائی بدان پرداخته شده (نظیر آثار آنتونیونی و کیشلوفسکی ) اندکی تفاوت دارد. داستان جذاب فیلم به همراه بازی شگفت انگیز بیل موری(بازیگر نقش مرد میانسال) فضایی جالب و تفکر بر انگیز را در بیان انگیزه های حاکم بر روح و روان انسان معاصر و روایت بیگانه گشتگی او در گستره حیات ماشینی امروز پدید می آورد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:51  توسط کورش جاهد  |