مطمئنا تا کنون بیشتر هموطنان و علاقه مندان هنر سینما فیلم "اسکندر" یا همان الکساندر ساخته الیور استون را در منازلشان مشاهده کرده و یا قسمتهایی از این فیلم را در برنامه های تحلیل فیلم تلوزیون دیده اند. قصد دفاع از این فیلم را به هیچ عنوان ندارم و قضاوت درباره خوب بودن یا بد بودن فیلم به عهده همه دوستان و سروران عزیز است. اما تاکنون هم ازکسی از دوستانم نشنیده ام که لااقل جملات و دیالوگ های فیلم را درست و آنگونه که در فیلم بوده نقل قول کند و فیلم را بر اساس شنیده ها و حدسیات از پیش باور شده شان تعبیر و تفسیر نکنند. بلکه با نگاه دقیق به زوایای مختلف فیلم آنرا همانگونه که هست تعبیر و تفسیر بنمایند. جالب تر آنکه بعضی از دوستانم بدون اینکه حتی فیلم را دیده باشند درباره آن سخنان کوبنده ای هم ایراد می فرمایند !!
واقعیت آنست که تا امروز موضع گیری های بسیار تند و ظاهرا میهن پرستانه ای توسط دوستان ایرانی ام درباره این فیلم اتخاذ شده و در مجالس و محافل گوناگون یا در نشریات متعددی در خصوص ضد ایرانی بودن فیلم مطالب فراوانی عنوان شده است. حتی من در جایی شنیدم که این فیلم را به نوعی شبیه سازی حمله آمریکا به ایران (در صورتیکه اصلا چنین حمله ای در آینده اتفاق بیافتد ) عنوان کردند. اما حقیقت اینست که تا جائیکه من اطلاع دارم فیلمنامه این فیلم سال ها پیش در اواخر دهه ۱۹۸۰ میلادی به رشته تحریر در آمده یعنی زمانی که اصلا مساله حمله نظامی آمریکا به ایران لااقل به شدت این سال های اخیر مطرح نبوده و جنبه های روانشناسانه فیلم به مراتب بر جنبه های سیاسی آن برتری داشته است. هرچند این واقعیت را نمی توان نادیده گرفت که ممکن است بعدا موضع گیری های سیاسی آن متناسب با اوضاع و احوال سیاسی جهان به روز شده باشد. اما وقتی بیشتر به صحبت ها و نقد های افراد مختلف درباره فیلم دقت می کنم انتقادات و حمله های کلامی افرادی که تاکنون نظراتشان را در این باره شنیده ام بیشتر حکایت از نوعی ناسیونالیسم متعصبانه و کور دارد و طبق معمول جای نگاه دقیق و منصفانه در این گونه تحلیل ها نسبت به خود فیلم خالی است و بیشتر حرفها حکایت از نوعی خشم در برابر واقعه ایست که هزاران سال پیش روی داده یا نداده است !! اما اکثر دوستان من به نوعی تحریف تاریخی در مورد حمله اسکندر به ایران و پیروزی او بر سپاه ایرانیان اشاره دارند. هرچند ممکن است به اعتقاد گروهی از تاریخدانان و تاریخ شناسان اصولا حمله اسکندر به سرزمینمان افسانه ای برتری جویانه ساخته ذهن یونانیان باستان یا اهالی مغرب زمین بوده اما پرسش اینست که پس اصل واقعیت از چه قرار می توانسته باشد؟ آیا موضوع حمله اسکندر به ایران صرفا افسانه ای تخیلی ساخته ذهنیت تاریخی غربیان (یا حتی خود ایرانیان ) است؟ که در صورت صحت چنین ادعایی باز هم می توان حقایق بسیار گرانقیمتی را درباره شیوه نگرش و اندیشه پیشینیان از همین افسانه های تاریخی که نمونه آنها در شاهنامه فردوسی خودمان هم فراوان است استخراج نمود. چنانکه ملاحظه می کنیم ضرب المثل ها و اشعار گوناگونی درباره حضور چنین شخصیتی در ایران از پیشینیان به امروز نیز رسیده است. اما گذشته از این باز حوادث تاریخی بسیاری نیز وجود دارند که به نوعی بر پایه همین اسطوره سازی ها و افسانه پردازی ها بنا شده و کسی ازوجود یا عدم وجود دقیق این اساطیر و افسانه ها اطلاع کاملی ندارد و هیچگاه هم درباره آن ها واکنشی از خود نشان نمی دهیم و تحقیق درستی هم به عمل نمی آوریم !
اگر هم حمله اسکندر به کشور ایران و پیروزی او بر سپاهیان هخامنشی از لحاظ مستندات
تاریخی صحت دارد پس به راستی انکار این واقعیت تاریخی و موضع گیری اصولا در برابر "روی دادن" یا "روی ندادن" چنین واقعه ای چه مشکلی را حل می کند و واقعا چه کمکی به حس میهن پرستی و وطن دوستی ما ایرانیان می کند؟! یا حتی موضع گیری متعصبانه در باره فیلمی که بر اساس آن ساخته شده چه کمکی به تغییر واقعه ای که در گذشته اتفاق افتاده می کند ؟!!! راستش این شکل از موضع گیری بیشتر انسان را به یاد دعواهای دوران کودکی می اندازد که یکی از طرفین دعوا که احیانا کمی بیشتر کتک خورده بود به جای عبرت آموزی و تقویت قوای جسمی و روحی خود اصل واقعه یا حتی اسطوره های وابسته به آن را انکار می کرد !
اگر بیشتر مشکل دوستان من به تحریف واقعیت تاریخی که در این فیلم یا فیلم های نظیر آن اتفاق می افتد باشد پیش از هر چیز توجه عزیزانم را به یک نکته مهم جلب می کنم و آن این است که توجه داشته باشند این شکل از دگرگونگی روایت حوادث یا حقایق پیش از آنکه به گردن سینما باشد قبلا در حوزه های دیگری که نگارش کتابهای تاریخی و مناسبات کشورها با یکدیگر از آن جمله اند اتفاق افتاده است. به عبارتی دیگر سینما می تواند نمود و جلوه بیرونی و خارجی قسمتی از تفکرات و حوادثی باشد که قبلا در حوزه های دیگر علوم انسانی و سیاسی به وقوع پیوسته اند. از طرفی ساخت یک فیلم اصولا بیان و برداشتی شخصی یا گروهی درباره تنها قسمتی از یک واقعیت است و مسلما نمی توان و نباید یک فیلم را نمود یا بیان تمامیت یک واقعیت تاریخی دانست. این را از این جهت عرض می کنم که نمی دانم چرا اصولا بسیاری از افراد ساخت یک فیلم (خصوصا اگر آمریکایی باشد) را به منزله بیانیه و نظریات دولت ها یا تاریخدانان کشورها قلمداد می کنند !! به عبارتی دیگر یک فیلم تنها یک "فیلم" است و نمی توان و نباید انتظار بیان تمامی حوادث و شواهد و حقایق پیرامون یک ماجرا را مانند یک مدرک مهم تاریخی از آن داشت بلکه می توان به عنوان برداشتی شخصی یا گروهی درباره جنبه هایی از یک واقعیت آن را همانگونه که هست دید. البته این موضوع با مساله ساخت فیلم های تبلیغاتی ( پروپاگاندا ) که به منظور القاء مواضع خاص سیاسی و نظامی ساخته می شوند به طور کلی فرق دارد و نباید با آن اشتباه شود.
و اما نکاتی پیرامون خود فیلم اسکندر:
۱- فیلم "اسکندر" الیور استون از نشان دادن به آتش کشیده شدن تخت جمشید توسط اسکندر سر باز می زند ( که البته قرار نیست یک فیلم تاریخی بازسازی عین به عین حوادث باشد ) و شاید هم به قول خودمان این کار را با زیرکی و به منظور نشان دادن چهره مهربان و روشنفکر از اسکندر انجام داده باشد! کسی چه می داند ؟! اما باز جای سوال است که چرا تمام دوستانی که وجود تاریخی اسکندر و حمله او به ایران را تحریف تاریخ می دانند اما به آتش کشیده شدن تخت جمشید توسط او را به طور کامل باور دارند !!... که این خود حاوی نکته قابل ملاحظه ای از روانشناسی ما ایرانیان است !! اما اصل قضیه اینکه باز هم به قول خود ما ایرانی ها "در دعوا حلوا خیرات نمی کنند" و در هر جنگی مسلما" بسیاری از اماکن و تجهیزات دشمن توسط قوای متخاصم از بین میرود و در آن دوران "تخت جمشید" هم هنوز شامل گذر تاریخ نگردیده بوده و تبدیل به اثری باستانی برای ما ایرانیان نشده بوده !!! بلکه از دید سپاهیان اسکندر به منزله قلعه و دژ سپاهیان دشمن با آن رفتار شده است و این قبیل رفتارها را معمولا قوای تمامی ممالک نسبت به قوم مغلوب انجام می دادند و پدیده جنگ هم مطابق تفکر امروز پدیده ای ناپسند و وحشیانه قلمداد نمی شده است. چنانکه قوای ایران باستان هم همین عمل را درباره اقوام مغلوب خود مرتکب می شده است. بنا براین هرچند سوخته شدن تخت جمشید در آن زمان توسط قومی بیگانه امروز دل ما ایرانیان وطن پرست را به درد بیاورد اما مسلما این شکل از موضع گیری نمی تواند حتی ذره ای از وقوع این حادثه تاریخی یا حوادث مشابه آن را که در زمان های گذشته اتفاق افتاده تغییر دهد !!
۲- اسکندر مقدونی شاگرد ارسطو فیلسوف مشهور دوران برده داری (اسکالاویسم) در یونان است که در فیلم هم به آن اشاره شده که مطابق تفکر این دوران تمامی اقوام دنیای شناخته شده تا آن زمان به جز یونانی ها ی دوران هلنیسم جزو اقوام وحشی و بربر به شمار می آیند. و این اندیشه توسط ارسطو فیلسوف یونانی ( با بازی کریستوفر پلامر ) بدانگونه که در فیلم هم اشاره شده به اسکندر مقدونی آموخته می شود. اما وقتی اسکندر موفق به فتح ایران و ورود به تخت جمشید می شود جمله جالبی را در فیلم به سرداران خود می گوید: "ارسطو گفت ایرانی ها قوم بربر و وحشی هستند اما اینجا نیست که ببیند چه تمدن باشکوهی دارند! " بله این جمله را "کالین فارل" بازیگر نقش الکساندر در فیلم به زبان می آورد که متاسفانه در اکثر نقدهای خصمانه دوستانم به فیلم نادیده گرفته شده یا اصلا به آن توجهی نشده است !! هرچند الیور استون هم با اغماض دیگر اشاره ای به نظام طبقاتی ظالمانه و جور و ستم موبدان که در آن دوره در ایران بیداد می کرد و خود سبب نارضایتی های فراوان در میان مردم گردیده بود نمی کند.
۳- اسکندر مقدونی در کودکی شاهد تجاوز پدر خود فیلیپ (با بازی وال کیلمر) به مادرش (با بازی آنجلینا
جولی) است و بدین ترتیب اندیشه تجاوز در ناخودآگاه ذهن او نقش می بندد. پس به همین ترتیب نه تنها در دوران بزرگسالی همین عمل را با همسر ایرانی اش مرتکب می شود بلکه از دیدگاه مقوله ارتباط میان سکس و سیاست (Sex-Policy ) موجب حمله و تجاوز سپاهیان کشورش به ایران می شود. در حقیقت تجاوز جنسی او به همسر ایرانیش در ابعاد بزرگتر و در قالب تجاوز کشورش مقدونیه به ایران شبیه سازی می شود.
۴- افلاطون استاد ارسطو جمله و عقیده معروفی داشته بدین مضمون که: "علاقه و دوستی میان دو مرد بسیار گرانبها تر و حقیقی تر از عشق زمینی مردان و زنان نسبت به یکدیگر است ! " و ما در فیلم اسکندر به وضوح شاهد عشق و دوستی اسکندر با دوست دوران کودکی اش هفایسشن (با بازی یارد لتو ) هستیم و این عشق تا جایی پیش میرود که موجبات برانگیخته شدن حسادت همسر ایرانی اسکندر ( با بازی روزاریو داوسن ) را فراهم کرده و زمینه طرح ریزی توطئه قتل او احیانا" توسط همسر اسکندر را نیز فراهم می کند. ارتباط عاطفی اسکندر با همسرش هم که به لحاظ روانشناسی بازسازی ارتباط او با مادرش است از پیچیدگی های مربوط به خود برخوردار بوده و حاکی از جنبه های تسلط آمیز نقش زن چه همسر و چه مادر در زندگی و رفتارهای اسکندر می توانسته باشد. به همین ترتیب نقش تسلط آمیز "زن" بر روی شخصیت اصلی فیلم یاد آور همان تاثیری است که در فیلم "نیکسون" ساخته همین فیلمساز نیز بدان اشاره شده و انگیزه های قدرت طلبانه و قهرمانانه این شخصیت ها را شکل می بخشد. و یا مانند تاثیر مادر "ران کویک" قهرمان فیلم "متولد چهارم جولای" الیور استون که به همین ترتیب انگیزه شرکت در جنگ ویتنام را برای او پدید می آورد.
۵- پیش از آغاز حمله مقدونی ها به سپاهیان ایران اسکندر در دیالوگی خطاب به سردارانش جمله عجیبی را بیان می کند بدین مضمون: " اگر من بمیرم فقط یک مقدونیه ای از بین رفته اما اگر فرمانده ایرانی ها را بکشیم دیگر آن ها انگیزه ای برای ادامه نبرد ندارند چون ایرانی ها به خاطر وجود پادشاه شان می جنگند". که البته این خود حاکی از نگرش خاص قوم شناسانه غربی ها درباره ما ایرانی ها است! و در پایان نبردش با لشکر ایران می گوید: "سپاه قدرتمند داریوش فقط به دلیل خیانت یکی از سردارانش از ما شکست خورد." که این خود حکایت از اذعان ایشان به قدرتمندی ارتش ایران داشته و به هرحال اعتراف به این واقعیت هرچند به طور غیر مستقیم از جانب اسکندر مقدونی می تواند روحیه ناسیونالیستی مخاطبان فیلم را هم ارضاء نماید !!
هرچند الیور استون با اندکی تخلیص و سرسری از روی برخی حوادث تاریخی می گذرد و همینطور به اعتقاد برخی با ساخت این فیلم متاسفانه هم سو با سیاست های جنگ طلبانه جرج بوش هم قرار می گیرد (!) اما گذشته از این تحلیل ها که ممکن است درست هم باشد به نظر اینجانب در خلق تحلیلی روانشناسانه و خلاق از شخصیت تاریخی ( یا حتی افسانه ای ) اسکندر مقدونی در جنبه های درونی و فردی آن ( مانند کاری که فارغ از همه جنجال های موجود درباره شخصیت درونی ریچارد نیکسون انجام داده ) موفق است. و پیوند او با اساطیر یونان نظیر "زئوس" را به زیبایی نشان می دهد.
بخش پایانی فیلم پس از انجام خیانت و توطئه قتل اسکندر توسط سردارانش با بیان جملاتی پر مغز و با معنی از زبان پتولمی پیر ( با بازی آنتونی هاپکینز ) درباره روح قدرت طلبانه و بلندپرواز اسکندر و انگیزه های فاشیستی اطرافیانش در کسب قدرت به پایان می رسد که خود حکایت از نگرشی بی طرفانه درخلق شخصیتی خاکستری دارد که از ابتدا تا انتهای فیلم هم جریان دارد .
فیلم "اسکندر" الیور استون ضمن نمایش شخصیتی جذاب سینمایی از اسکندر به ضعف ها و ابعاد مختلف وجود او و اطرافیانش نیز اشاره می کند . تا اندازه ایکه او را در عین دلیری و شجاعت او را در قالب یک شخصیت هم جنس گرا نیز نشان می دهد و در عین حال قدرت طلبی بی رحمانه و خود کامگی را عامل اصلی فساد و نابودی این قبیل شخصیت های تاریخی نیز معرفی می نماید.

مطلبی در وبلاگ آقای مستغاثی درباره فیلم "مرکز تجارت جهانی" ساخته الیور استون و همچنین وقایع بسیار بحث انگیز مربوط به واقعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ خواندم که برایم جالب و در عین حال عجیب بود و به همه علاقه مندان خواندن آن مطالب را هم توصیه می کنم که حاوی نکات قابل توجه وجالبی در این ارتباط است. راستش از آنجاکه الیور استون فیلمساز محبوب و مورد علاقه من از اولین سالهای ورودم به دانشگاه سینما بود و همواره او را به دلیل جسارت و شیوه متفاوت و شجاعانه فیلم هایش ستایش می کردم همیشه در انتظار دیدن فیلم جدیدی از او بوده و هستم که به همین سبک به روایت دیگر گونه و جسورانه ای از وقایع مختلف بپردازد. اما به واقع دیدن آخرین فیلمش که "مرکز تجارت جهانی" نام دارد و درباره حادثه ۱۱ سپتامبر ساخته شده من را هم که از طرفداران پروپا قرص فیلمهایش بودم در ابتدا کمی متعجب و شاید اندکی هم نا امید کرد. البته دلیل این توقع زیاد برای داشتن جسارت همیشگی از فیلمسازی مثل الیور استون در اصل به ساخته های پیشین او باز می گردد. فیلمسازی که با رویکردی به راستی متفاوت با "جریان اصلی" فیلمسازی در هالیوود همواره به پرده برداری و روایت افشاگرانه و منتقدانه از وقایع سیاسی و تاریخی کشورش نظیر: جنگ ویتنام - ترور جان اف کندی - تاثیر رسانه ها بر اذهان عمومی- گروه موسیقی دورز - شخصیت نیکسون در ارتباط با رسوایی"واترگیت" و غیره پرداخته اکنون با فیلمی بسیار معمولی و کاملا" متفاوت با آثار قبلی اش آنهم درباره موضوع مهم و بحث انگیزی چون ۱۱ سپتامبر به سوی علاقه مندان فیلمهایش بازگشته است. راستش در نگاه اول ممکن است به ذهن هر علاقه مند فیلمهای استون برسد که گویا او هم مانند هر هنرمند دیگری تغییر رویه و دیدگاه در شخصیت هنری و رویکردهای همیشگی اش داده و یا شاید هم در اثر رسیدن به سنین ۶۰ سالگی و دوران محافظه کاری دیگر نمی شود آن انتظار سالهای جوانی را از این فیلمساز داشت. که هرچند این طبیعی ترین برداشت از ماجراست اما فیلمسازانی هم در تاریخ سینما بوده اند که با رسیدن به سنین میانسالی و پیری همچنان آن جسارت
همیشگی شان را حفظ کرده اند.
پیچیده سیاسی دلزده و خسته شده و برای پرهیز از اتهامات قبلی که بابت فیلمهای سیاسی پیشین خود تحمل کرده ( حتی بسیاری از دوستان و همکاران داخل وطنی هم انتقادات بسیار شدید و بدبینانه ای به آثار سیاسی او داشتند ) دیگر می خواهد فیلمی بسازد که دارای جنبه ها و اشارات انسانی ساده ( از نوع آمریکایی ) و نه الزاما" پیچیده و بغرنج از نوع شرقی باشد.اما آنچه مسلم است اینکه به نظر می رسد آن توقعی که ملل خاورمیانه از رازگشایی و کشف رموز سیاسی اجتماعی توسط سینما و فیلمسازان دارند با چگونگی روی دادن این فرآیند در کشورهای دیگر خصوصا" آمریکا اندکی متفاوت است و تداوم مقوله "راز گشایی سیاسی" در فیلمسازان به عوامل متفاوتی بستگی دارد و اینکه الیور استون هم مانند سایر منتقدان و روشنفکران آن سرزمین به مسایل گوناگون کشور خودش علاقه مند است و درباره آنها فیلم می سازد و قرار نیست مواضع و انتقادهای او در برابر رویدادهای سیاسی کشورش الزاما مطابق و همخوان با سلایق و انتظارات ما ایرانیان و نوع نگرش ما نسبت به مسائل دنیا هم باشد !
حکومت مذهبی کلیسایی دست به دست می گردند و جملاتی حاکی از نارضایتی این افراد بر روی تصاویر شنیده می شود. این نقاشی ها عمدتا حاوی تصاویری برهنه و سنت شکن از پیکره های انسانی است که خود حکایت از آغاز دوران انسان محوری (اومانیسم ) و بریدن از عالم روحانی را دارند و در یک چنین زمانه ای در دوران گذار از مرحله تفتیش عقاید ( انگیزاسیون ) تا رسیدن به دوران محوریت انسان در کشور اسپانیاست که روح لطیف و هنرمندانه "فرانسیسکو گویا" همچون آینه ای زلال و شفاف حوادث زمانه را در نقاشی هایش انعکاس می بخشیده است. هرچند برادر لورنزوی روحانی "گویا" را هم ردیف فاحشه هایی خطاب می کند که حاضر هستند در ازای دریافت پول برای هرکسی کار کنند اما از ابتدا تا انتهای فیلم این فقط شخصیت هنرمند (گویا) است که فارغ از تمام قدرت طلبی ها و فرازو نشیب های سیاسی به کار هنری خود ادامه می دهد و برای روح معصوم و بی گناه انسان گرفتار آمده در امواج عقاید و باورهای سلطه جویانه دل می سوزاند.
حکومت مسیحی آزاد شده و برای درخواست کمک اتفاقا" به در خانه "فرانسیسکو گویا" می رود... کشیش لورنزو که با قدرت گرفتن جمهوری خواهان از روی فرصت طلبی اکنون به مقام و مسند بالایی تکیه کرده به دلیل ارتباط نا مشروعی که پیش از آن در زندان با زن جوان داشته از به جا آوردن او سر باز می زند تا اینکه بالاخره موضوع تولد دختری از رابطه آنها و یافته شدنش درزندان همه معادلات را دگرگون می سازد... سپس با قدرت گرفتن دوباره حکومت مذهبی کلیسایی و شکست جمهوری خواهان کشیش لورنزو توسط سران مسیحی شناسایی شده و به دلیل نگارش عقاید کفر آمیزی که (هرچند به زور ) پیشتر بر روی کاغذ نوشته و همچنین همکاری با قوای اشغالگر محکوم به مرگ می شود !!
تمامتر سرکوب و مجازات می شده و مدافعین چنین عقاید غیر مذهبی نیز همچون کشیش لورنزو (!) به دار مجازات آویخته می شدند.
ورین هنکل متولد سال ۱۹۷۳ (۱۳۵۲) فیلم "زندگی دیگران" را طی یک تلاش ۵ ساله به جای ساخت یک فیلم کوتاه و به منظور ارائه به مدرسه سینمایی و گرفتن مدرک پایانی ساخته است. ابتدای فیلم اندکی کند و از لحاظ ضرباهنگ معمولی و حتی گاهی کسل کننده به نظر می رسد. اما به تدریج و با اوج گیری قصه و درام فیلم تا رسیدن به نقطه کانونی آن که خود کشی دوست کارگردان است جنبه های دراماتیک و جذاب فیلم کم کم جلوه و نمود بیشتری یافته و بیننده را به عمق جریانهای پلیسی و جاسوسی دوران جنگ سرد در بلوک شرق و مشخصا" آلمان شرقی هدایت می کند. نظام پلیسی و سازمان امنیتی کشور که وظیفه اصلی اش حفاظت از امنیت شهروندان کشور است به منظور مقابله با جریان های روشنفکری داخل کشور آلمان و عدم ارتباط آن با دنیای آزاد دست به جاسوسی و کنترل خصوصی ترین زوایا و اعمال شهروندان خود می زد. این نظام پلیسی به همین منظور یکی از کارکنان ارشد کمیته امنیت ملی بنام "هافمن" را ( با بازی اولریش موهه ) مامور استراق سمع مکالمات و اتفاقات زندگی روزمره کارگردانی نسبتا جوانی به نام "گئورگ درایمن" ( با بازی سباستین کوخ ) می کند که با همسرجوانش کریستا ماریا ( با بازی مارتینا گدک ) در خانه ای زندگی می کنند. ابتدای فیلم کارگردان جوان از سوی وزیر فرهنگ کشور مورد تهدید قرار می گیرد که در صورت عدم سر سپاری به اهداف و سیاستهای حزب مرکزی آلمان شرقی ممنوع الکار خواهد شد.... جالب اینکه هافمن به عنوان مامور نصب تجهیزات استراق سمق همان زن همسایه ای را تهدید به راز نگه داری و سکوت در مورد نصب این تجهیزات در خانه کارگردان جوان می کند که در شب تولد گئورگ درایمن از او می خواهد تا به دور از چشم همسرش گره کراواتش را ببندد. بیچاره خانم همسایه که مجبور است راز هردو را ( کارگردان جوان و مامور امنیت ملی ) تا ابد پیش خود نگه دارد !! ...
سه شنبه گذشته نشست کانون فیلمنامه نویسان ایران با "ژان کلود کریر" فیلمنامه نویس شهیر و توانای جهان در خانه سینما بود . اشتیاقم برای حضور در این جلسه شاید بیش از هر چیز به خاطرمشاهده پیشتر برخی فیلم هایی بود که بر اساس فیلمنامه های او دیده بودم از جمله: جذابیت پنهان بورژووازی (۱۹۷۴)- شبح آزادی (۱۹۷۶) سبکی تحمل ناپذیر هستی (۱۹۸۸)- والمونت(۱۹۸۹) و اشباح گویا (۲۰۰۶) ... شوق غریبی بود دیدار با فیلمنامه نویسی که تا کنون با فیلمسازان بزرگی همچون: ژاک تاتی - لوئیس بونوئل - کوستا گاوراس و میلوش فورمن کار کرده بود و این دیدار می توانست حس و حال زمانی-مکانی دوران های کاری این کارگردانان در تاریخ سینما را برایم یاد آوری کند. اولین اثری که بر اساس یکی از فیلمنامه های این سینماگر برجسته دیدم فیلم زیبای "والمونت" (ساخته میلوش فورمن) بود که با بهره گیری از فیلمنامه ای به غایت جذاب منسجم و درامی زنجیروار و تودرتو من را به مشاهده فیلم های بیشتری از این فیلمنامه نویس و همینطور کارگردان برجسته آن ترغیب می کرد. "جذابیت پنهان بورژووازی" و "شبح آزادی" فیلمهای دیگری بودند که بر اساس فیلمنامه های این نویسنده دیدم که توسط فیلمساز سوررئالیست و دوست داشتنی اسپانیا "لوئیس بونوئل" ساخته شده و هردو حاوی دغدغه های ذهنی این سینماگران در خصوص سرکوب غرایز جنسی و نقش عنصر خیال و وهم و اخلاقیات سوررئالیستی در قرن حاضر بودند. بالاخره واپسین فیلمی که از همکاری دوباره "ژان کلود کریر" با "میلوش فورمن" دیدم "اشباح گویا" بود که درباره دنیای ذهنی و آثار "فرانسیس گویا" نقاش اسپانیولی قرن ۱۹ و چالش های سیاسی و انسانی او با محیط و فضای پیرامون خود است. در آغاز این جلسه "کریر" پس از صحبت کوتاهی عنوان کرد که بیشتر
مایل به گفتگویی دو سویه است تا تا سخنرانی . ذوق و شوق زیاد به من اجازه صبر بیشتر نداد و بدین خاطر نخستین پرسش را بدین مضمون مطرح کردم: "لطفا درباره همکاریتان با فیلمسازانی نظیر: لوئیس بونوئل و میلوش فورمن صحبت کنید". "کریر" که صحبت کردن در خصوص همکاری اش با این کارگردانان را مستلزم حکایت تمامی زندگی هنری اش دانست تا حد ممکن و در اندازه های یک کلاس درس واقعی و سودمند در این رابطه توضیحاتی را بیان کرد. مثلا گفت: "از ژاک تاتی به عنوان اولین معلم خود آموختم که چگونه با نگریستن به کارهای روزمره انسانها و خندیدن به برخی از رفتار مضحک مردم برای نگارش فیلمنامه ایده جمع کنم در حالیکه از لوئیس بونوئل آموختم چگونه در یک اتاق در بسته و صرفا با پرورش نیروی تخیل به خلق سوژه هایم بپردازم".و یا اینکه : "لوئیس بونوئل تدوین فیلمهایش را در عرض چند روز انجام می داد چون فیلم ها را پیشتر در ذهن خود تدوین کرده بود در حالیکه میلوش فورمن به دلیل فیلمبرداری از زوایای متعدد شاید تدوین فیلمهایش به زمان هشت ماه هم برسد." و یا "از آنجاکه یک فیلمنامه نویس بایستی ضرورتا نسبت به مراحل مختلف ساخت فیلم آگاهی و اشراف داشته باشد من از ابتدای شکل گیری ایده فیلم تا مرحله تدوین نهایی در جریان کار تبدیل فیلمنامه هایم به فیلم قرار می
گیرم و حتی بارها و بارها فیلم را در مرحله تدوین به همراه کارگردان مشاهده می کنیم. اما به ندرت لازم می شود سر صحنه فیلمبرداری حاضرشوم چراکه اگر چنانچه به عنوان فیلمنامه نویس از من بخواهند سر فیلمبرداری بروم و درباره چیزی نظر داده و یا نکته مبهمی را توضیح دهم یقین پیدا خواهم کرد که حتما چیزی در روند نگارش فیلمنامه ام جا افتاده و یا ناقص از کار در آمده است !" نشست مذکور با پرسش های دیگری از حاضرین در خصوص چگونگی انجام یک اقتباس سینمایی از آثار ادبی- نقش عنصر خیال در خلق یک فیلمنامه و سیر تطور آن از خیال تا یک واقعیت قابل مشاهده سینمایی و در نهایت چگونگی شکل گیری یک ایده تا تبدیل آن به یک فیلمنامه کامل ادامه یافت و " کریر" با حوصله فراوان و مثال زدنی به بیان توضیحات دقیق و کاملی پیرامون موضوعات یاد شده پرداخت. از جمله اینکه: "اغلب من در روند خلق یک شخصیت و رفتار او در مسیر روایی فیلمنامه دچار مرحله "تعجب" و "پذیرش" می شوم. بدین ترتیب که در بیشتر موارد از اعمال و رفتار شخصیت های فیلمنامه هایم دچار حیرت و شگفتی می شوم چراکه منشا اصلی و ایده خلق این شخصیت ها ریشه
در اسرار ناخودآگاه درونی ام دارد. اما بلافاصله سر زدن چنین اعمالی از جانب آنها را هم به ناچار می پذیرم!! " یا " در کار اقتباس از یک اثر ادبی و تبدیل آن به فیلمنامه هرگز به طور کامل خود را متعهد به اصل اثر نمی دانم بلکه ضمن بحث های زیاد با خالق آن اثر ادبی (در صورتیکه نویسنده زنده باشد) او را مجاب می سازم تا با انجام تغییرات لازم در داستان ادبی آن را در قالب یک فیلمنامه دوباره شکل بدهم چراکه اثر ادبی نوعی از روایت قصه و فیلمنامه نوع و روش دیگری از روایت همان قصه است." و بالاخره اینکه: "هر وقت ایده خلق یک فیلمنامه به ذهنم میرسد ابتدا آن را برای یک فرد نه الزاما متخصص در سینما (چنانکه در اوایل کار برای مادرم) تعریف می کنم و از چگونگی واکنش آن شخص نسبت به ایده اولیه پی به جذابیت یا عدم جذابیت آن برای رسیدن به مرحله نگارش و تبدیل آن به فیلم می برم." توضیحات "ژان کلود کریر" پیرامون ابعاد مختلف حرفه و هنر فیلمنامه نویسی ذهن و روح هر علاقه مند واقعی به سینما را به اعماق زیبا و دل انگیزی از یک عمر تجربه و دانش اندوزی در این زمینه فرو می برد.
چند روز پیش فیلم جدید دیوید کراننبرگ سازنده فیلم "تاریخ یک خشونت" را دیدم که "قول های شرقی" نام داشت. فیلم درباره مافیای روسی است که از پس از دوران فروپاشی نظام توتالیتر (تمامیت خواه ) اتحاد جماهیر شوروی در این کشور پدید آمده و به قاچاق انسان به کشورهای غربی از جمله انگلستان می پردازد. داستان فیلم جدید کراننبرگ به طور کامل در شهر لندن می گذرد و حول محور چند نفر از همین افراد مافیای روس است که درحال انجام فعالیت های مافیایی و جنایتکارانه خود هستند و مانند فیلم پیشین سازنده آن صحنه ها و موقعیت های بسیار خشنی را برای بیننده پدیدار می سازند. از صحنه بریدن انگشتان دست انسان و بریدن گلوی مشتری آرایشگاه مردانه تا خشونت جنسی و ...
فیلم "گل های شکسته" جدیدترین ساخته جیم جارموش فیلمساز آمریکائیاست. البته من تا پیش از این با فیلم های او ارتباط خوبی برقرار نکرده بودم اما این کارش تاثیر بسیار خوبی بر من گذاشت. داستان مرد میانسالی که پس از اینکه آخرین دوست دخترش هم او را ترک می کند نامه ای ناشناس از یکی از دوست دختران پیشین خود دریافت میکند به این مضمون که پسر مشترک آنها پس از ۲۰ سال می خواهد برای یافتن او به شهر محل زندگی اش مسافرت کند. بنا بر این مرد میانسال به اصرار و پافشاری همسایه سیاهپوستش عازم سفری عجیب می شود تا یک به یک با دوست دختر های پیشین خود ملاقات کرده و ببیند کدامیک از آنها با نشانی های نگارنده نامه تطبیق دارند و ممکن است مادر فرزند ناخوانده احتمالی او باشند. او در این سفر دست به جستجویی اودیسه وار در روابط گذشته خود با زنان زندگی اش می زند و طی این سفر با حوادث و ماجراهای جالبی در رابطه با هرکدام از این زنان و تغییر و تحولات به وجود آمده در زندگی آنها و دگر گونی شکل ارتباط خودش با آنها مواجه می شود ...