یادم می آید در زمان نوجوانی وقتی برای اولین بار کاست ترانه های فروغی را گوش کردم بسیار به نظرم موسیقی پرشور و عصیانگر و در عین حال غریب و دلشکسته ای آمد که می شد برای بارها آن را گوش داد و به دنیای خاطره ها و دلتنگی های عاشقانه و تنهایی های دردمندانه یک انسان و عصیان و خشم یک نسل سفر کرد. چنانکه به یاد می آورم ترانه های او با وجود سال ها سپری شدن از زمان خوانده شدنشان هر روز و هر زمان ورد زبان من و دوستانم بود و بارها و بارها آن ترانه ها را در مواقع و مکان های مختلف به طور دسته جمعی می خواندیم یا در خلوتمان زمزمه می کردیم ... بعدها فهمیدم ترانه هایش همخوانی خاصی با شیوه زندگی خود او خصوصا" در سال های آخر عمرش نیز دارد... یادم می آید چند سال پیش در سال ۱۳۸۰ که فروغی از دنیا رفت مرگ غریبانه و دردناک او در سن ۵۱ سالگی دیگر برایم معنا و مفهوم خاصی نداشت و از هیاهو و شلوغی طرفداران او به هنگام خاکسپاری و گرامیداشت مزارش که در فیلم های مستند می دیدم چیزی جز از دست رفتن یکی دیگر از هنرمندان مهجور قدیمی در گوشه تنهایی و انزوا دستگیرم نمی شد... اما خیلی عجیب بود که چرا دیگر احساس خاصی به مرگ انسان و خواننده ای که با موسیقی و ترانه هایش بزرگ شده بودیم نداشتم ! ... شاید موسیقی و ترانه هایش آنقدر برایم زنده و سرشار از احساس بود که هیچگاه به مرگ خواننده اش فکر نمی کردم ... حتی تا زمان شنیدن خبر مرگ فروغی فکر نمی کردم اصلا" او هنوز زنده باشد!... شاید هم فکر می کردم باید در یکی از کشورهای اروپایی یا در همین لس آنجلس خودمان (!) در حال خواندن ترانه های لس آنجلسی یا ساختن موسیقی برای نسل جدید خوانندگان پاپ است ... غافل از اینکه او برخلاف بسیاری از خوانندگان پاپ قدیمی به جز یک بار هیچگاه دیگر از مملکت خارج نرفته بود ... و به دلیل احترام و هویتی که برای خود و اصالت هنرش قائل بود یا شاید هم از سر اجبار هیچگاه تن به ساختن ترانه های بی مفهوم و شادی بخش (!) امروزی نداد ...
با رفتن به سر مزار فروغی و یاد آوری ترانه ها و موسیقی او که در هیاهو و بحبوحه زندگی مبتذل امروزی اندکی برایم کم رنگ شده بود با خودم فکر می کردم که واقعا" بعد از نسل او چه بلایی بر سر موسیقی پاپ ایرانی آمده که باید یکی از بهترین و پرشورترین خواننده هایش با آن ترانه های جاودانی و زیبا در همهمه موسیقی پاپ بی هویت و مبتذل امروزی اینچنین حتی نزد طرفدارانش تبدیل به خاطره ای کمرنگ از روزهای دور شده باشد... موسیقی پاپ نیرومند و تاثیر گذاری که هرگز پس از آن دیگر تکرار نشد و در سال های اخیر چه در شکل لس آنجلسی و چه در شکل داخلی به ورطه ابتذال مطلق و سطحی ترین شکل بیان احساسات افتاد ...
در راه بازگشت از سر مزار فریدون فروغی یک بیت از ترانه جاودانه و به یاد ماندنی او را دیدم که به یاد او مظلومانه بر روی دیواری فرسوده و در حال خرابی در همان نزدیکی نوشته شده بود... بطوریکه با مشاهده این قطعه شعر و یاد آوری ترانه آن بغض فروخورده سالیان اخیرم در هم شکسته شد :
کوچه شهر دلم از صدای پای تو خالیه... نقش صد خاطره از روزهای دور ...
آخرین پادشاه اسکاتلند ساخته ۲۰۰۶ "کوین مک دانلد" فیلمساز اسکاتلندی است که درباره سفر پزشک جوان اسکاتلندی به کشور اوگاندا در زمان حکومت "ایدی امین" دیکتاتور اوگاندا در دهه ۱۹۷۰ است. در ابتدا دکتر جوان نیکلاس گریگان ( با بازی جیمز مک اووی ) پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه همراه با پدر و مادرش در اسکاتلند زندگی می کند. او با چرخاندن کره جغرافیایی زمین و بستن چشمانش نقطه کاملا" تصادفی را روی کره انتخاب می کند تا به منظور گذراندن دوران طرح پزشکی و یا کمک های انسان دوستانه به آنجا سفر کند. جالب اینکه بار نخست انگشت او روی نقشه کشور کانادا قرار می گیرد اما او تمایلی برای رفتن به کانادا ندارد و تصمیم می گیرد شانس خود را دوباره امتحان کند!. .. بار دوم انگشت او روی نقشه کشور اوگاندا قرار می گیرد و بدین ترتیب او راهی کشور اوگاندا می شود و فیلم به همراه او و مخاطب وارد کشور اوگاندا می گردد. بدین ترتیب دکتر نیکلاس گریگان وارد کشور آفریقایی اوگاندا شده و به محض ورود با یک زن و شوهر پزشک دیگر که آن ها نیز در حال انجام کمک های انسان دوستانه پزشکی هستند آشنا می شود. پس از گذشت چند روز نیکلاس به همراه خانم پزشک سارا مریت (گیلین اندرسون ) به جمعیت زیادی از مردم اوگاندا می پیوندند که به منظور استقبال از ایدی امین ( با بازی فارست ویتاکر ) دیکتاتور اوگاندا در محلی جمع شده اند. ایدی امین که روزهای نخست حکومتش را به همراه مردم کشورش جشن گرفته در این زمان شعارهای دلفریب و مترقیانه و با شکوهی بر زبان می آورد که همگی حکایت از انساندوستی و ترقی خواهی او برای مردم کشورش دارد. همان روز ایدی امین بطور اتفاقی با دکتر نیکلاس گریگان در یکی از گذرگاه های روستایی کشور برخورد می کند و دکتر گریگان با جسارت غیر منتظره ای گاوی زخمی را که کنار جاده نیمه جان افتاده می کشد تا گاو بیچاره را از درد و زجر نجات دهد. ایدی امین که از این عمل متهورانه (!) دکتر گریگان بسیار خوشش آمده با او برخورد بسیار دوستانه و جالبی می کند و حتی تی شرت دکتر گریگان را برای پسرش به یادگار می گیرد و در عوض یونیفورم ژنرالی خودش را به تن گریگان می کند !!... پس از آن رابطه دوستانه ایدی امین با دکتر گریگان جوان بسیار نزدیکتر و دوستانه تر شده تا جاییکه از دکتر جوان می خواهد به عنوان پزشک مخصوص بارگاه حکومتی او در آنجا مشغول به کار شود و چندی بعد نیز اتومبیل زیبا و مدرنی را هم به عنوان هدیه به نیکلاس گریگان می دهد. به موازات گسترش رابطه دوستانه "ایدی امین" با گریگان عده ای از جاسوسان و دیپلمات های
انگلیسی با گریگان تماس گرفته و از او می خواهند تا اخبار مربوط به زندگی و رفتار "ایدی امین" بر مسند حکومت را به آن ها بدهد. چرا که انگلیسی ها به هر حال "ایدی امین" را به خودشان مدیون می دانسته و اعتقاد داشتند "ایدی امین" بدون کمک و حمایت ایشان هرگز به قدرت نمی رسید. اما به هر حال گریگان که به دوستی با دیکتاتور اوگاندا پایبند است از جاسوسی برای دیپلمات های انگلیسی خودداری کرده و به آن ها جواب رد می دهد. در ادامه دکتر گریگان با سه همسر ایدی امین در یک میهمانی دولتی آشنا شده و به تدریج با جوان ترین همسر امین رابطه عاطفی پیدا می کند!... گریگان که اینک تبدیل به مشاور عالی و نزدیک ایدی امین شده در تمامی امور حکومتی به دیکتاتور اوگاندا مشاوره و راهنمایی ارایه می دهد تا اینکه مجبور به فاش کردن رابطه یکی از وزرای دولت اوگاندا با دیپلمات های انگلیسی شده و بدین ترتیب موقعیت اش نزد اطرافیان امین به خطر می افتد. پس از بروز این ماجرا دکتر نیکلاس گریگان از امین می خواهد تا او را از انجام این وظایف حکومتی معاف کرده و اجازه دهد او به کشورش اسکاتلند باز گردد اما با مخالفت شدید ایدی امین مواجه شده و با تهدیدات و رفتار نامتعادل امین مجبور به ادامه وظایفش در دولت اوگاندا می گردد. در ادامه نیکلاس گریگان با "کی امین" جوانترین همسر ایدی امین ( با بازی کری واشینگتون ) رابطه جنسی برقرار کرده و سپس در می یابد "کی امین" از او باردار شده است !!... بدین ترتیب "کی امین" که از نیکلاس جوان باردار شده با استیصال و وحشت فراوان از وی می خواهد تا هرطور شده جنین به وجود آمده را سقط نمایند. در همین حال امین که راهی کنفرانس مطبوعاتی مهمی است با اصرار و خواهش از گریگان می خواهد تا همراه او به آن کنفرانس بیاید و همچون گذشته نقش مشاور نزدیک او را ایفاء کند. اما نیکلاس که به شدت نگران حال کی امین است اواسط جلسه کنفرانس مطبوعاتی را به دور از چشم و میل ایدی امین ترک کرده و با عجله برای کمک به کی امین از آنجا دور می شود... کی امین علی رغم سفارش نیکلاس دیگر نتوانسته منتظر او بماند بنابراین راه فرار را در پیش می گیرد اما به دست ماموران ایدی امین می افتد و به مجازات شدیدی می رسد...
فیلم "آخرین پادشاه اسکاتلند" با الهام از شخصیت های واقعی از جمله "ایدی امین" دیکتاتور کشور اوگاندا در دهه ۱۹۷۰ میلادی سعی در به تصویر کشیدن تصویری از یک دیکتاتور خونخوار را دارد که با شعارهای مترقیانه و عوام پسند به قدرت رسیده اما در طول زمان و با محکمتر شدن پایه های قدرت خود در اوگاندا تبدیل به دیکتاتوری مستبد و خونریز می گردد. نام فیلم بدین دلیل انتخاب شده که "ایدی امین" در صحبت هایش می گفت: درصورتیکه از او خواسته شود سمت پادشاهی کشور اسکاتلند را خواهد پذیرفت !!... "ایدی امین" که به خاطر رفتار و گفتار عوامانه و دور از شئون دیپلماتیک خود مشهور بود بعدها "قصاب اوگاندا" لقب گرفت و گفته می شود در زمان حکومتش دستور کشتار ۳۰۰ تا ۵۰۰ هزار نفر از مخالفان خود را که عموما" کمونیست ها بودند صادر کرد... خودش نیز در سال ۲۰۰۳ در شهر جده عربستان سعودی فوت کرد.
بارزترین نکته فیلم بازی بی نظیر و استادانه "فارست ویتاکر" بازیگر آمریکایی در نقش دیکتاتور اوگاندا "ایدی امین" است که به خاطر بازی در این فیلم جایزه اسکار بازیگری را نیز دریافت کرد. مضاف بر اینکه سکانس پایانی فیلم به لحاظ ضرباهنگ و هیجان لازم در هنگام فرار نیکلاس گریگان از دست ایدی امین و مامورانش از اهمیت زیادی برخوردار است.
فیلم "همه به جهنم" ساخته سال 2002 خانم سوسن تسليمي در كشور سوئد است. فيلم "همه به جهنم" با پرداختن به مشكلات فرهنگي يك خانواده ايراني در عدم تطبيق با فرهنگ اروپايي و مشخصا" كشور سوئد ساخته شده و معضلات فرهنگي در استحاله فرهنگ "پدرسالارانه" ايراني و تعصبات سنتي شرقي را در محيط اجتماعي كشور سوئد بيان مي كند.
مينو دختر جوان و فرزند خانواده سربندي در حال بازگشت به كشور سوئد پس از مدت ها اقامت در آمريكا است تا در مراسم جشن عروسي خواهرش شركت كند. پدر خانواده آقاي سربندي ( حسن بریجانی ) كه به شغل پختن غذا در اين كشور اشتغال دارد يك ايراني مهاجر و علاقه مند به خانواده و ارزش هاي سنتي است كه از ابتداي بازگشت دخترش به آغوش خانواده در سوئد رفتارمينو ودلیل اقامتش در آمريكا و شيوه زندگي او را مدام مورد سرزنش و نكوهش قرار مي دهد.
مينو ( ملیندا کینامان ) تا پيش از سفر به آمريكا با مرد جواني رابطه جنسي داشته و بكارت خود را از دست داده و حتي گويا از او باردار هم شده و پيش از عزيمت به آمریکا نوزادش را سقط كرده است. مادر بزرگ مينو ( بی بی عزیزی ) كه مادر آقاي سربندي ( پدرمتعصب مينو ) است همراه اين خانواده زندگي مي كند و او هم ازنيش و كنايه هاي مادرشوهري خود عروس اش را بي بهره نمي گذارد !!
عروس ایرانی خانواده سربندی که گویا از لج خانواده شوهرش حاضر نیست به زبان مادری فارسی حرف بزند احتمالا" نمایانگر بیزاری و گسیختگی او از فرهنگ پدرسالارانه موطن اصلی اش است !!... اصولا" عامل "زبان" در این فیلم به عنوان یکی از عوامل دخیل درعدم درک متقابل افراد و تقابل سنت های این خانواده ایرانی در حیطه فرهنگی کشور سوئد از کارکرد ویژه و عمده ای برخوردار بوده و نمایانگر هویت دوگانه این خانواده است....
فشارها و كنترل هاي شديد پدرخانواده که براي جلوگيري از ارتباط مينو با دوستان سابق اش از ابتداي فيلم آغاز شده نمی تواند مانع ارتباط مينو با دوستان گذشته شود بلكه كنترل هاي شديد پدر و تهديد هاي مكرر او مينو را در برقراري ارتباطات دلخواهش مصمم تر و سركش تر مي گرداند. علي رغم تلاش و تحكم شديد آقاي سربندي براي اينكه پسر كوچك خانواده جاسوسي خواهر بزرگترش مينو را بكند و گزارش روابط دوستانه مينو را به پدر بدهد مينو با سركشي و جسارت لجوجانه اي خواهان عدم دخالت و بي احترامي پدرنسبت به روابط و زندگي شخصي او است. از طرفي گیتا ( ملیز کارلگه ) خواهر كوچكتر مينو كه در شرف ازدواج با مرد جوان سوئدي است نيز از كنترل هاي پدرسالارانه و متعصبانه پدرش درامان نبوده و به سختي قادر به ايجاد ارتباط با نامزد خود است. مادر بزرگ خانواده ( بي بي ) كه در صحنه اي به شكل خنده دار و جالبي ميان اين دو جوان نشسته به نمايندگي از تفكر پدرسالارانه نقش مانعي را در برقراري ارتباط نامشروع (!) گیتا و نامزدش ايفا مي كند!... در همان سکانس مادربزرگ به شيوه سنت هاي فئودالي سرزمين ايران در مجاب نمودن و مشروط كردن روابط زناشويي افراد به داشتن مال و اموال و ملك و طلا و... نامزد جوان نوه اش را متهم به بي چيزي و بي پولي مي كند و او را لايق ازدواج با نوه خود نمي داند...غافل از اينكه دو نامزد جوان كه چند روزي بيشتربه برگزاري مراسم عروسي شان باقي نمانده به دور از چشم پدر و كنترل هاي او ارتباط مخفيانه شان با يكديگررا ادامه مي دهند و تا هر ميزان كنترل هاي پدر افزايش مي يابد گويي تمايل آن ها براي ايجاد روابط مخفيانه نيز زيادترمي شود !... هرچند پدر خانواده ( آقاي سربندي ) نقش تحكم آميز و كنترل گر يك پدر ايراني را به منظور حاكم كردن موازين و سنت هاي اخلاقي خود در خانواده با شدت هرچه تمام تر و حتي اقراق آميزي به انجام مي رساند اما جالب اينكه خودش نيز در چند صحنه به دور از چشم همسرش مشغول نگاه كردن مخفيانه به اندام نيمه برهنه زن همسايه است !!... گویا این فرهنگ درمورد مردم بسیاری از کشورها از جمله خود ما ایرانیان هم صادق باشد که توصیه های اخلاقی را فقط برای دیگران لازم و ضروری می دانیم و بدون توجه به مشکلات رفتاری خودمان مدام در حال سرزنش دیگران و گناهکار دانستن سایر افراد به جز خودمان هستیم !! ... آقاي سربندي که در عین حال فرد زحمتکش و علاقه مند به حفظ کانون خانواده است تمام تلاش خود را براي کنترل مينو و سایر افراد خانواده به انجام مي رساند تا آن ها را مطابق اصول و سنت هاي فرهنگي و تربيتي خود بار بياورد. سربندي كه مطابق تربيت و باورهاي سنتي و متعصبانه خود از دست رفتن "بكارت" دخترش را همچون لكه ننگي (!) بر پيشاني خانواده خود مي داند سعي مي كند تا به هر طريق ممكن مينو را تحت انقياد و تحكم خود در آورده و بدين منظور سعي مي كند تا يكي از دوستان معلولش را تشويق به ازدواج با مينو كند!! ... از سوي ديگر همسرسربندي نانا ( کارولین رئوف ) كه گويا از شخصيت ضمخت و لمپن شوهرش به ستوه آمده به تدريج با تعميركار خوش سيماي چرخ خياطي( که او را شبیه "تونی کورتیس بازیگر خوش تیپ سال های پیش سینمای آمریکا می بیند ) رابطه عاطفي برقرار مي كند !... جالب آنكه وقتي پسر كوچك خانواده مادرش را در حال معاشقه با تعميركار چرخ خياطي در انباري خانه مشاهده مي كند مادر كه گويا خود هيچ كار خطايي انجام نداده به شكل جالب و خنده داري بلافاصله سيگار كشيدن پسرش را مورد سرزنش قرار مي دهد! .. نکته جالب دیگر اینکه آقای سربندی هم در یکی از صحنه های فیلم همسرش نانا را به "بریجیت باردو" بازیگر زیبای سالهای پیش سینمای فرانسه تشبیه می کند!... اما در همان سکانس نانا از معاشقه شبانه با شوهرش خودداری کرده درحالیکه سربندی برخلاف توصیه اکید مادرش برای معاشقه با نانا از خود بی تابی نشان می دهد!... جالب اینکه مینو که ظاهرا" درآمریکا به ولنگاری و مشاغل نامتعارف جنسی مشغول بوده تنها کسی است که به شکلی معصومانه مادربزرگش را ازپنهانی نگریستن به تختخواب والدینش از سوراخ کلید دراتاق خواب منع می کند... مینو که به دلیل اعمال ظاهرا" نامتعارف جنسی اش در آمریکا و ارتباط پنهانی با دوست پسر سابقش منحرف ترین فرد این داستان به نظر می رسد(!) اما در عین حال او تنها کسی است که از یادآوری اعمال منفی خود در گذشته دچار کابوس و پریشانی خیال می گرددو این در حالیست که در چهره مینو بیش از سایر اعضاء این خانواده معصومیت موج می زند .... به هرحال مینو تا پایان فیلم با لجاجت و سرسختي تمام در برابر اهانت ها و فحاشي هاي پدرش كه به بهانه رعايت اصول اخلاقي و تعصبات سنتي انجام مي گيرد مقاومت مي كند و حاضر نيست تا دخالت هاي خانواده را در امور فردي خود بپذيرد بلكه با جسارت تمام از خانواده خود مي خواهد تا هويت و شخصيت فردي او را به رسميت شناخته و به خواسته هاي انساني او احترام بگذارند. از سوی دیگر چهره و نوع ارتباط مینو با پدرش من را به یاد چهره و شخصیت "مالوری" ( با بازی جولیت لوئیز ) و رابطه او با پدرش در فیلم "قاتلین بالفطره" می اندازد. چهره "ملیندا کینامان" به شکل حیرت انگیزی با چهره "جولیت لوئیز" بازیگر نقش "مالوری" و همچنین رابطه او با پدرش در فیلم "قاتلین بالفطره" شباهت دارد به طوریکه گویا تعمد خاصی در انتخاب این بازیگر برای نقش مینو از لحاظ شبیه سازی با آن فیلم در کار بوده باشد !...
فیلم "در دره اله" درباره مسایل و تبعات جنگ عراق بر مردم آمریکا با شرکت تامی لی جونز - سوزان ساراندون و چارلیز ترون که توسط کارگردان فیلم Crash آقای "پال هگیس" ساخته شده است. تلاش فیلم برای انعکاس مصائب و تبعات اجتماعی جنگ در جامعه آمریکا بیش از هر چیز مرا به یاد فیلم هایی چون "شکارچی گوزن" ۱۹۷۸( ساخته مایکل چیمینو ) می اندازد که به توصیف و انعکاس اثرات انسانی جنگ در میان شهروندان آمریکایی اختصاص دارند. از لحاظ مضمون فیلم "در دره اله" نزدیکی و شباهت زیادی با گونه فیلم هایی دارد که به پدیده مشخصی به نام "سندرم آسیب روحی بعد از جنگ" یا Post War Trauma Syndrome می پردازند و در تاریخ سینمای آمریکا به خصوص فیلم های مرتبط با تبعات جنگ ویتنام سابقه مشخصی دارد. در این فیلم "تامی لی جونز" نقش گروهبان بازنشسته ای به نام "هنک دیرفیلد" را بازی می کند که به همراه همسرش جوآن ( سوزان ساراندون ) در انتظار بازگشت تنها فرزندشان از جنگ عراق هستند اما پس از مدتی با تحقیقات زیادی که به عمل می آورند بالاخره با جسد سوخته پسرشان مواجه می شوند. گروهبان هنک دیرفیلد برای انجام این تحقیقات به یک مرکز پلیس مراجعه می کند که کارمند آن از قضی خانم زیبا و جوانی به نام کارآگاه "امیلی سندرز" ( با بازی چارلیز ترون ) است (!) که در همان حال در حال چانه زدن با یکی از مراجعانی است که با سگ دوبرمن خودش مشکل پیدا کرده...
گروهبان هنک دیر فیلد در ادامه تحقیقات خود برای یافتن علت و چگونگی مرگ پسرش در عراق چند فیلم بسیار گنگ و عجیب و غریب ویدئویی به دست می آورد که ظاهرا" تصاویری مغشوش از آخرین لحظات زندگی پسر او را به تصویر کشیده اند. همچنین آن ها متوجه می شوند پسرشان "مایک" به همراه برخی از دوستان و هم رزمانشان چندی پیش از عزیمتشان به سوی عراق در یک مرکز تفریحی حضور پیدا کرده و احتمالا با یکی از رقصنده های آنجا به مشاجره لفظی و گفتن حرفهای رکیک پرداخته اند...
گروهبان باز نشسته Hank Deerfield ( که نام فامیل او احتمالا باید بیننده را به یاد فیلم شکارچی گوزن Deer Hunter بیاندازد ) در ادامه وارد زندگی خصوصی آن مددکار جوان و زیبا می شود که به همراه تنها پسرش دیوید زندگی می کنند و به نوعی مفهوم داشتن "تنها فرزند" را برای هردوی آن ها تداعی می کند. با این فرق که گروهبان بازنشسته تنها فرزندش را به تازگی در جنگ عراق از دست داده اما تنها فرزند این زن جوان در همین اتاق کناری در حال بازی است !... بدین ترتیب مفهوم " تنها فرزند" ضمن حضور گروهبان بازنشسته در منزل این خانم جوان و ایجاد ارتباط و پیوند عاطفی او با پسر این زن بزرگنمایی می شود که از این لحاظ ارتباط هنک با دیوید که احتمالا جایگزین فرزند ازدست رفته او شده از اهمیت جالبی در فیلم برخوردار است... سپس هنک میانسال برای دیوید خردسال داستانی درباره افسانه "جالوت" و جنگ میان فلسطینی ها و اسرائیلیان را تعریف می کند که در آن "جالوت" یک تنه به جنگ هزاران سرباز دشمن می رفته و دیوید هم به او می گوید که "جالوت" نام یکی از شخصیت های بازی کامپیوتری اوست (!) ... بدین وسیله احتمالا اسطوره جنگ که در کتب قدیم آمده امروزه حتی در بازی های رایانه ای کودکان نیز شبیه سازی می شود ... و در ادامه هنک سر میز شام در جواب به امیلی سندرز زیبا و جوان با طعنه می گوید که : "داستان "جالوت" باید واقعی باشد چون در کتاب "قرآن" هم از آن نام برده شده است" !...
فیلم "در دره اله" با همان ضرباهنگ کند و آهسته ای که در فیلم قبلی کارگردان Crash هم دیده بودیم به آرامی می خواهد روایتگر دردو رنجی باشد که برخی خانواده های آمریکایی در اثر از دست دادن عزیزانشان در جنگ عراق تحمل می کنند... با این تفاوت عمده که فیلم "در دره اله" قصد دارد تا با نزدیک تر شدن هرچه بیشتر به تالم درونی افراد و شخصیت های فیلم ارتباطی مستقیم و بی واسطه با عمق احساسات آسیب دیده و معترض بیننده آمریکایی در ارتباط با جنگ عراق برقرار نماید. بدین ترتیب فیلم با صرف نظر از پیرایه های هنری و ساختارهای سینمایی شناخته شده در این ژانر صرفا با ترسیم لحظه به لحظه درد و رنج یک پدر در پی بردن به مرگ تنها فرزندش و دیدن تصاویری دردآور از آخرین لحظات و دقایق خشونت بار زندگی او در عراق از طریق تصاویر ویدئویی محدود قصد دارد تا آخرین حد انزجار و بی قراری خانواده های آمریکایی نسبت به حضور نظامی فرزندانشان در عراق را تحریک کرده و در عین حال انعکاس بخشد. ضمن اینکه با اشاره به خشونت ذاتی موجود در فرهنگ مغرب زمین که در مراکز تفریحی آن ها در قالب الفاظ رکیک و در میان سربازان با یکدیگر جاری است قصد در القای این مفهوم را دارد که خشونت شدید موجود در عراق بایستی ادامه خشونت داخلی در آمریکا باشد. البته از این لحاظ فیلم موضوع تازه و بدیعی را مطرح نکرده بلکه کارگردانان دیگر آمریکائی نیز تا پیش از این به وجود این قبیل اشارات جامعه شناختی به شیوه هایی بسیار تاثیر گذارتر پرداخته بوده اند ... صرفنظر از این نکته که دردو رنج ترسیم شده در این فیلم و
فیلم های نظیر آن صرفا" به انعکاس درد و رنج آندسته از شهروندان آمریکایی اکتفا می کند که به هر دلیل از فرزندان دلبندشان دور مانده یا آن ها را در اثر هر حادثه ای ( که در اینجا جنگ عراق است ) از دست داده و می دهند... یعنی احتمالا" اگر این پدر آمریکایی تنها پسرش را در حادثه سقوط هواپیما یا حوادث دیگر نیز از دست می داد هم باید به همین اندازه که در فیلم مشاهده می کنیم دچار دردو عذاب روحی می شد! و مادرش هم تا همین اندازه از شنیدن خبر کشته شدن فرزندش به شیون و زاری می پرداخت.... البته فیلم برای انعکاس خشونت و بی رحمی سربازان نسبت به هم رزمانشان در جبهه عراق بیشتر متکی به دیالوگ ها و داستان پردازی های سربازان باز آمده از جنگ بوده و برخلاف فیلم های مشهور و موفق این ژانر ( جوخه - اینک آخالزمان و شکارچی گوزن ) چندان در نشان دادن عینی حوادث به گونه ای تاثیر گذار موفق نیست. بدین ترتیب فیلم "در دره اله" با پرهیز از پرداخت بصری تاثیرگذار از تبعات و عوامل پدیده ای چون جنگ عراق به جز تصاویری جزئی و حتی دلایل حضور نظامی کشورش در عراق که موجب سرنگونی حکومت مستبد صدام حسین شد صرفا به انعکاس تصویری دردمندانه و ترحم انگیز در غم از دست دادن تنها فرزند یک خانواده آمریکایی و شرح حوادث هم رزمان او می پردازد ... به عنوان نمونه اگر شرح وقایع هم رزمان "مایک" را از ماجرا حذف کنیم نشان دادن تصویر یکپارچه سوخته ( جزغاله ! ) "مایک" که به منظور تحت تاثیر قرار دادن هر چه بیشتر مخاطب نشان داده می شود به راحتی می توانسته در اثر یک سانحه سوختگی یا سقوط هواپیما نیز به وجود آمده باشد و دل بیننده فیلم را نیز به همین اندازه به درد بیاورد!... بنابراین فیلم "در دره اله" با نشان دادن اینگونه تصاویر و تحریک احساسات دردمندانه ناشی از آن صرفا" به تشدید احساسات ضدجنگ خانواده های آمریکایی می پردازد که غم از دست دادن تنها فرزندانشان مهم ترین دغدغه آنها است. از این جهت نویسنده و کارگردان فیلم به نکاتی فراتر از این نگرانی ها و دردمندی ها بدانگونه که لازمه یک فیلم انتقادی درباره جنگ است نپرداخته و مسایل و تبعات دیگر ناشی از جنگ در جامعه آمریکا و یا حتی کل جامعه انسانی را تا اندازه زیادی از لحاظ بصری در حاشیه قرار داده و در بیان فجایع بیشتر وابسته به گویش های شفاهی بازیگران است .
یکی از معدود اشارات جزئی فیلم به مفاهیمی غیر از موارد یادشده حضور "تامی لی جونز" در نقش گروهبان بازنشسته "هنک دیرفیلد" است که صرفنظر از چهره و بازیگری ترحم انگیز او در نقش پدری دردمند و دلسوخته و البته همسانی نام فامیلش با نام فیلم "شکارچی گوزن" حضور او در فیلم "بهشت و زمین" (ساخته ۱۹۹۳ الیور استون ) در نقش سرباز کهنه کار آمریکایی در ویتنام را نیز یاد آوری می کند. با اشاره به موارد فوق استفاده از این بازیگر در نقش گروهبانی بازنشسته که اکنون تنها پسرش را در جنگ عراق از دست داده به نوعی اشاره به توالی مستمر نسل ها در یک جامعه دارد که به نوبت در جنگ های آمریکا شرکت داشته اند. چنانکه خانم امیلی سندرز هم در صحنه ای به گروهبان بازنشسته می گوید که: " الان سال ۱۹۶۷ نیست و اینجا هم سایگون نیست !" به بیان دیگر پدری که دیروز در جنگ ویتنام در مبارزه با کمونیست های ویتنامی شرکت داشته و جان سالم به در برده امروز فرزندش در جنگ با اسلام گرایان عراق شرکت کرده و جان خود را نیز بدین شکل رقت انگیز از دست می دهد... مضاف بر اینکه حضور بازیگر زیبا و قابل توجهی چون "چارلیز ترون" در این فیلم نیز همذات پنداری مخاطب را در درک هرچه بیشتر تالم و تاثر انسان از مشاهده چنین رنجی بر می انگیزاند !! ...
"جونو" نام دختر ۱۶ ساله ایست که در یکی از شهر های کوچک آمریکا زندگی می کند و به تازگی از دوست پسر جوانش حامله شده است. نام "جونو" چنانکه بعدا از زبان دختر می شنویم از نام معشوقه "زئوس" ( ژوپیتر ) خدای یونانی گرفته شده که تنها همسر واقعی "زئوس" به شمار می آمده و به عنوان الهه باروری و حاملگی و به دنیا آوردن نوزاد به اولین همسر آدم پیش از حوا ( Eve ) منتسب است. این الهه یونانی تا پیش از ازدواج دختری مستقل و سرزنده بوده اما بعد از ازدواج نیز با وجود بی مهری های همسرش همچنان به زندگی شرافتمندانه اش ادامه می دهد. بزرگترین آرزوی این الهه یونانی رسیدن به یگانگی و زندگی مشترک سرشار از عشق بوده است. فیلم "جونو" با تیتراژ (عنوان بندی) فوق العاده زیبایی که در فیلم های اخیر هالیوود بی سابقه است بیننده را وارد دنیای نیمه کمدی و تا حدی سیاه فیلم می کند. تصویر کوتاهی از صورت دختر را مشاهده می کنیم که به هنگام معاشقه به لبهای پسر نزدیک می شود اما در عوض این گوش دختر است که در تماس با لبهای مرد جوان قرار می گیرد که به آهستگی در گوش جونو زمزمه می کند: "مدتهاست در انتظار چنین لحظه ای بودم"...
حکایت نبود هیجان و سرگرمی در شهرهای کوچک و دورافتاده که افراد جوان را برای گریز از بی حوصلگی و کسالت روزمرگی بیش از هر چیز به سمت روابط جنسی سوق می دهد در این فیلم نیز از دریچه جامعه شناسی مطرح می گردد. جونو ( الن پیج ) پس از انجام آزمایش شخصی با یک دستگاه Baby Checker دستی و ریختن ادرار خود روی آن متوجه می شود که اینبار دیگر اسپرم های دمدمی مزاج دوست پسرش (!) بالاخره سبب حاملگی او گردیده اند و بالا آمدن شکم او دیگر بر خلاف حدس دوست اش در اثر زیاده روی در خوردن نهار آن روز نیست !!... به هرحال جونو تصمیم می گیرد تا جریان حامله شدنش را با والدینش که در حال گذران روزهای ازدواج دوم شان هستند در میان بگذارد و پیش از مطرح کردن موضوع نیز از آنها بخواهد با او مهربان باشند. اما پیش از آنکه آنها تصمیم بگیرند کودک درون جونو را سقط کنند (!) جونو به مرکز حمایت از کودکان می رود تا سرپرستی کودکش را بعد از تولد به خانواده ای واگذار نماید که به همین منظور در روزنامه آگهی چاپ کرده و عکس دونفره عاشقانه ای را هم از خودشان به چاپ رسانده اند. جدا از اینکه کارمند آن مرکز هم جونو را برای جلوگیری از وقوع چنین حوادث ناگواری (!) تشویق به استفاده از کاندوم می کند ... جونو به همراه والدین اش و مامور آن مرکز خدمات اجتماعی به اتفاق به منزل این زوج ظاهرا" ثروتمند میروند تا صحبت های مقدماتی و پر کردن فرم های مربوطه را به انجام برسانند. همانگونه که مشاهده می کنیم گویی این زوج خوشبخت هیچ مشکلی به جز نداشتن بچه ندارند و در کنار هم روزگار خوشی را سپری می کنند!... مارک ( جیسون بیتمن ) آهنگساز تبلیغاتی ظاهرا موفقی است که به تازگی با ساختن موسیقی برای یک آگهی تجاری هزینه بازسازی آشپزخانه مجلل شان را فراهم کرده و بیشتر اوقاتش را در خانه می گذراند تا به کار آهنگسازی اش بپردازد. اما او مجبور است به دستور همسرش ونسا ( جنیفر گارنر ) تمام وسایل موسیقی اش را در یکی از اتاق های خانه بزرگ و مجلل شان نگه دارد تا مزاحم آرامش همسرش نشود! ... ونسا بر خلاف شوهرش شغلی بیرون از منزل دارد و هر دو باری را که به منزل می آید مشاهده می کند که جونو بر خلاف توصیه نا مادری اش ( آلیسون جینی ) به شکل غیر منتظره ای برای مطمئن شدن از سرنوشت آینده فرزندش به دیدن آن ها آمده است... با انجام شدن مراحل اولیه پذیرش سرپرستی نوزاد جونو توسط این زوج جونو تصمیم می گیرد که تا زمان تولد کودکش از او مراقبت نماید و
به همین منظور با ذوق و شوق زیاد عکس های سونو گرافی جالبی هم از درون شکمش می اندازد تا آن ها را برای والدین آتی کودکش بیاورد و آن ها را خوشحال کند. اما هنگامیکه جونو بار دیگر به دیدن آن ها آمده مارک به او می گوید که قصد دارد از همسرش ونسا جدا شود !!... مارک و جونو که از همان روز ابتدا علاقه مشترکی چون موسیقی راک را میان خودشان تقسیم کرده بودند پیش از آمدن ونسا به خانه درباره موسیقیدانان مختلف راک و سبک های مختلف موسیقی صحبت می کنند و مارک پیش از گفتن جریان طلاقش به جونو از نوستالژی ( حسرت روزهای گذشته ) رقص های تانگو و شورو حالی که در دهه ۱۹۸۰ با موسیقی راک داشته اند تعریف می کند. اما بعد از گفتن تصمیم اش برای جدا شدن از همسرش جونو موسیقی مورد علاقه مارک را سروصداهایی بی مفهوم خطاب می کند!... مارک که آن روز تی شرت بسیار معمولی و حتی نوجوانانه ای به یاد سال های پر شور و حال گذشته به تن کرده گویی با دور شدن از سال های نوجوانی و آن شورو حال دهه هشتاد تاکنون بیگانگی و عدم تجانس خود با این زندگی سرد و تجارت زده ای که برای خودش فراهم کرده را پنهان کرده است. شیوه زندگی و حال و هوای زندگی مارک با همسرش نشان می دهد که از آنهمه شورو حال ناشی از کنسرت های موسیقی راک و خود مفهوم زندگی در دهه های پیشین چیزی جز یک شغل کسالت بار و ساختن موسیقی های مکانیکی برای آگهی های تجاری برایش به یادگار نمانده است. جالب آنکه وقتی جونو در اولین گفتگویش با مارک از اوج موسیقی راک و پانک در سال ۱۹۷۷ ( سال تولد کارگردان فیلم جیسون ریتمن ) صحبت می کند مارک به او می گوید که در آن سال تو هنوز به دنیا نیامده بودی !! ... به هر حال با آمدن ونسا از سرکار و علنی شدن جریان طلاق این زوج جونو به شدت سرخورده و ناراحت از منزل آن ها بیرون می رود و به گفتگو با پدرش ( جی.کی سیمونز ) پناه می برد. او این پرسش را با پدرش مطرح می کند که در چه صورت انسان ها می توانند به خوبی و خوشی برای همیشه در کنار هم زندگی کنند ؟ ... پدر جونو به او می گوید که هرچند زندگی مشترک با خوبی و خوشی برای همیشه کار سختی شده اما او باید همیشه به کسی دل ببندد که او را درست همانطور که هست دوست بدارد. با تمام خوبی ها و بدی هایش ... کسی که به گفته پدرش " گمان کند خورشید هر روز از پشت باسن او طلوع می کند" !!! ...
به هرحال مارک علی رغم داشتن آن شغل پر در آمد و زندگی مجلل با آنهمه امکانات رفاهی برای رسیدن به آرزوی دیرین خود و باز یافتن شور و هیجانی که در دهه ۱۹۸۰ با موسیقی راک داشته تصمیم می گیرد همسرش ونسا را ترک کند و به اتاق کوچکی واقع در زیر شیروانی نقل مکان می کند.... او به گفته خودش با اینکه سال های اولیه جوانی را پشت سر گذاشته اما هنوز آمادگی پدر شدن را ندارد ...
درست مانند جونو و دوست پسر نوجوانش که در سنین ۱۶ سالگی آمادگی پدر و مادر شدن را ندارند . به هر حال فیلم همانگونه که جونو در انتها نیز با خود می گوید ظاهرا" با این پیام انسانی به پایان می رسد که "برای تولید مثل کردن ابتدا باید عاشق شد." چیزی که در مورد آنها به طور معکوس اتفاق افتاده و گویا به همین دلیل پس از به دنیا آمدن کودکش احساس می کند این کودک به او و دوست پسرش براستی تعلق ندارد ! ... صحنه پایانی فیلم در حالیکه جونو و دوست پسرش در حال گیتار زدن در تصویر خانه پشت سرشان گم می شوند از لحاظ بصری نیز همین پیام را تائید می کند...
نویسنده فیلمنامه "جونو" خانم "دیابلو کودی" متولد ۱۴ ژوئن ۱۹۷۸ است که این فیلمنامه اولین اثر سینمایی او محسوب می شود. خانم "الن پیج" ( متولد ۲۱ فوریه ۱۹۸۷ ) بازیگر جوان نقش "جونو" برای بازی در این فیلم جایزه "اسکار بهترین بازیگر زن" را در مراسم آکادمی ۲۰۰۸ دریافت کرد.
ساخته "جولین اشنابل" کارگردان آمریکایی ( متولد ۲۶ اکتبر ۱۹۵۱ نیویورک ) بر اساس رمان واقعی از "ژان دومینیک باوبی" و فیلمنامه "رونالد هاروود" است. رمانی بر اساس داستان واقعی سکته مغزی "ژان دومینیک باوبی" ویرایشگر نشریه "Elle France" است که بر اثر این حادثه همه قسمت های بدن او به جز چشم چپش فلج کامل می شود. تقریبا تمامی طول فیلم به جریان انجام درمان های مختلف توان بخشی پزشکان و مددکاران مختلف بر روی "ژان دومینیک" می گذرد. مضاف بر اینکه روابط احساسی و عاطفی او با همسرو فرزندانش و البته یکی از مددکاران زن او نیز به موازات تمرینات گفتاردرمانی و فیزیوتراپی او نشان داده می شود. مجرای ارتباطی "ژان دومینیک" با دنیای خارج و اطرافیانش تنها چشم چپ او است که به شیوه دردناک و عجیبی از درون صورت کج و کوله اش به فضای اطراف خیره شده است. نکته بسیار جذاب برای من انتخاب خانم "امانوئل سینر" همسر "رومن پولانسکی در نقش همسر "ژان دومینیک" است. چنین انتخابی من را به یاد فیلم "ماه تلخ" ۱۹۹۲ ساخته "رومن پولانسکی" دارد که در آن فیلم هم خانم "امانوئل سینر" از اواسط فیلم به بعد مسئولیت مراقبت از معشوق بی وفایش اسکار ( با بازی پیتر کویوت ) را هرچند با انگیزه ای دیگر به عهده می گیرد که به دلیل تصادف با اتومبیل و البته شیطنت های همین معشوقه اش "میمی" مجبور است مانند "ژان دومینیک" مابقی عمرش را روی صندلی چرخدار بگذراند! ... البته اشارات فیلم به همین یک مورد خلاصه نمی شود بلکه به عنوان مثال در بخش پایانی فیلم هنگامی که روایت داستان به گذشته بازگشت کرده و "ژان دومینیک" با اتومبیل اش در حال رفتن به سمت خانه خودشان است تا با کودکانش به تئاتر بروند به طور واضحی موسیقی متن فیلم "چهارصد ضربه" ( ۱۹۵۹ ) اثر جاودانی "فرانسوا تروفو" و همچنین "از نفس افتاده"
ساخته "ژان لوک گدار" را به طور مکرر می شنویم که می تواند ادای دین فیلمساز به فیلم های یاد شده فوق از سینمای "موج نو" فرانسه باشد. همچنین صحنه دوخته شدن چشم "ژان دومینیک" در ابتدای فیلم که از دید او مشاهده می شود احتمالا اشاره به صحنه بریدن چشم در فیلم "سگ اندلسی" ۱۹۲۸ ساخته فیلمساز فقید "لوئیس بونوئل" دارد !... سبک بصری فیلم در نشان دادن رویاها و دنیای درونی "ژان دومینیک" و همراهی آن با قطعات مختلف موسیقی در خلق فضایی زیبا و رقت انگیز از تصویر آرزوها و دنیاهای دور از دسترس شخصیت اصلی نقش مهمی ایفاء می کند. به طور کلی سبک بصری فیلم بیش از روایت ساده و معمولی آن دارای وجوه غیر متعارف بوده که بیشتر به دلیل ارائه تصویر "سوبژکتیو" و تا حد امکان نزدیک به نقطه نظر معلول و درمانده "ژان دومینیک" است. تصاویر ابتدایی فیلم از نقطه دید شخصیت اصلی که تازه به هوش آمده تصاویری به غایت نا متعارف و پر اعوجاج هستند که بیننده را بیش از هر چیز منتظر مشاهده فیلمی عجیب و غریب و حتی تخیلی می کند. درحالیکه داستان فیلم ماجرای نسبتا دردناک و البته امیدبخش از یک زندگی واقعی را روایت می کند. فیلم "زنگ غواصی و پروانه" تاکنون کاندید دریافت جوایز متعددی از جمله اسکار و شوالیه در رشته های گوناگون بوده است. این فیلم در سال ۲۰۰۷ موفق به دریافت جوایز "بهترین کارگردانی" و "تکنیکال" از جشنواره " کن" می گردد.
ساخته ۲۰۰۷ "ریچارد دیل" کارگردان انگلیسی است. فیلمنامه این فیلم اثر "جنی لی کوت" است که بر اساس آخرین حوادث زندگی شاهزاده دایانا شاهزاده ولز نوشته شده که در اوت سال ۱۹۹۷ میلادی بر اثر حادثه رانندگی در پاریس به همراه دوست پسرش "دودی الفاید" به طرز مشکوکی کشته شد. ساختار فیلم که یک مستند بازسازی شده است با استفاده مکرر از تصاویر آرشیوی و واقعی متعدد از شاهزاده دایانا در آخرین روزها و ماه های زندگی که در جای جای فیلم با تصاویر ساخته شده در هم می آمیزند شکل گرفته که از این لحاظ تشابهات بسیاری با فیلم JFK اثر ۱۹۹۲ الیور استون دارد. با این تفاوت عمده که افراد واقعی نیز در قسمت های مختلف فیلم مقابل دوربین قرارگرفته و توضیحات بسیار تکان دهنده و عجیبی در خصوص ارتباط شان با حادثه مرگ دایانا توصیف می کنند. از دوستان نزدیک دایانا گرفته تا محافظ شخصی که از آن حادثه جان سالم به در برده و همچنین پدر "دودی الفاید" همگی بارها و بارها لابلای تصاویر بازسازی شده فیلم ظاهر شده و ترکیب بسیار جالب و دلچسبی را با تصاویر واقعی دیگر و همینطور تصاویر بازسازی شده که توسط بازیگران به خوبی اجرا شده تشکیل می دهند. شاهزاده دایانا ( با بازی جنویو اوریلی ) که از القابی چون "شاهزاده مردم" - "ملکه دل ها" و یا شاهزاده "D" برخوردار بود شخصیت بسیار محبوب و دوست داشتنی سرزمین بریتانیا و یکی از دوست داشتنی ترین اشخاص نزد مردم کشورش به شمار می آمد. او که در یکم جولای سال ۱۹۶۱ در نورفولک انگلستان به دنیا آمده بود در جولای ۱۹۸۱ با شاهزاده چارلز ازدواج کرد و از او صاحب دو فرزند شد. اما یک سال پیش از مرگش در سال ۱۹۹۶ ظاهرا" به دلیل روابط نامشروع "چارلز" با "کامیلا پارکر" از وی طلاق گرفت. سپس دایانا در جریان یک سفر تفریحی با دوست پسر محبوبش "دودی الفاید" پسر یک سرمایه دار مصری آشنا می شود. دایانا و دوست پسرش که تا آخرین لحظه عمرشان در کنار
یکدیگر بودند در جریان یک حادثه رانندگی بسیار مشکوک در نزدیکی برج ایفل شهر پاریس در یک تونل زیرگذر کشته شدند که تحقیقات پیرامون علل و عوامل حادثه رانندگی منجر به قتل آنها تا امروز نیز ادامه دارد. همانطور که ذکر شد فیلم حاضر با بهره گیری از تصاویر مستند که لابلای تصاویر بازسازی شده قرارگرفته اند و همچنین موسیقی بسیار تاثیر گذار به طرز بسیار زیبا و تکان دهنده ای تنش و اظطراب شدید حاکم بر آخرین لحظات زندگی این زوج سرشناس را به نمایش در می آورد. گذشته از این لحظات اظطراب آلود و البته غم انگیز که بیشتر معطوف به انتهای فیلم می شود لحظات عاشقانه و صمیمی جالبی نیز از ابتدای آشنایی دایانا با دودی الفاید به خوبی نشان داده می شود. مضاف بر اینکه به فرضیه های مختلف و علل احتمالی کشته شدن آنها از فرار دایمی شان از تعقیب عکاسان "پاپاراتزی" که مدام در کمین عکسبرداری از لحظات مختلف زندگی آن ها بوده اند گرفته تا حذف مشکوک یکی از محافظان "الفاید" در آخرین لحظه و جایگزینی راننده ای دیگر به جای راننده همیشگی پرداخته می شود. همچنین در فیلم به روابط عاشقانه "دودی الفاید" ( پاتریک بلدی ) با دوست دختر قبلی اش "کلی فیشر" ( آنابل والیس ) نیز به طور ضمنی اشاره می شود که به واسطه تهدید پدر "دودی" "محمد الفاید" مجبور به ترک رابطه با او می شود. اما تا امروز خاندان سلطنتی "شاهزاده فیلیپ" پدر "چارلز" همسر پیشین دایانا همچنان به عنوان یکی از عوامل اصلی قتل احتمالی دایانا در مظان اتهام قرار دارند. بدین ترتیب تمامی علل و عوامل احتمالی تصادف مشکوک اتومبیل دایانا و دودی در یکی از تونل های زیرزمینی شهر پاریس و همینطور زمینه چینی های پیش از آن به شکل بسیار ظریف و منسجمی در فیلم در هم تنیده شده و با ساختاری مستند گونه فرضیه های گوناگون در این رابطه را مطرح می سازد. تاکنون علت تصادف اتومبیل حامل دایانا را فرار از تیررس عکاسان همیشه مزاحم "پاپاراتزی" اعلام کرده اند و همانگونه که در نوشته پایانی می بینیم سرعت آنها در زمان تصادف ۱۰۵ کیلومتر بر ساعت یعنی دو برابر حد مجاز بوده است ! ... در انتها فیلم با نشان دادن تصاویر مستندی از سخنرانی "تونی بلر" نخست وزیر پیشین انگلستان به مناسبت مرگ دایانا و حضور گسترده مردم و سایر شخصیت های این کشور از جمله شاهزاده چارلز همسر قبلی و فرزندان آن ها که برای ادای احترام به او حاضر شده اند و البته دسته گل های بیشماری که از طرف مردم بر روی مزار "دایانا" اهداء شده به پایان می رسد. پیش از عنوان بندی پایانی نوشته های دیگری نیز بر روی صفحه
ظاهر می شود بدین مضمون که: " تحقیقات درباره علت تصادف و مرگ شاهزاده دایانا و دودی الفاید همچنان ادامه دارد." و جالب تر اینکه: " مقدار الکل خون راننده اتومبیل آن ها "هنری پاول" به هنگام حادثه سه برابر بیش از اندازه مجاز در فرانسه بوده است !! "...
چهره پردازی و بازیگری "جنویو اوریلی" در نقش شاهزاده دایانا از لحاظ نزدیکی هرچه بیشتر به رفتار و گفتار دایانا برای احترام به حساسیت بالای مردم ولز و بریتانیا نسبت به شخصیت محبوبشان از مشخصه های بسیار ممتاز و برجسته فیلم به شمار می آید. به علاوه بازی "پاتریک بلدی" در نقش "دودی الفاید" نیز قابل توجه و خیره کننده است.
پیش از دیدن فیلم "ونوس" ساخته سال ۲۰۰۶ راجر میشل بر اساس فیلمنامه "حنیف قریشی" فکر می کردم شاید این اثر هم نسخه جدیدی از فیلم "لولیتا" بر اساس رمان معروف ناباکوف نویسنده روس ساخته آدریان لین و استنلی کوبریک باشد. اما فیلم "ونوس" هرچند به مانند "لولیتا" درباره ارتباط عاشقانه مردی بزرگسال و حتی سالخورده با دختری نوجوان است اما حکایت و لحن متفاوتی را به لحاظ مضمون و شیوه روایت دنبال می کند و بیننده را صرفا" درگیر تجربه ای دور از ذهن و نامتعارف می سازد و آنقدرها وارد پیچیدگی هایی که در روایت "لولیتا" مشاهده کرده ایم نمی شود.
پیرمردی نحیف و رنجور به نام موریس با بازی استثنایی "پیتر اوتول" که در همان سنین سالخوردگی گویی داستان دوران پیری خودش را بازی کرده به همراه دوست نزدیکش "یان" آخرین سال های زندگی شان را سپری می کنند. موریس به تدریج عاشق و دلبسته دختر جوان و زیبایی به نام جسی ( جودی ویتاکر ) می شود که به منظور یافتن شغل به آن حوالی آمده است . او ظاهرا" از احساس و دلبستگی پیرمرد به خود به عنوان بازیچه ای سرگرم کننده استفاده می کند در حالیکه دلبستگی و شاید هوس دوران پیری موریس برای نزدیک شدن به دخترجوان جنبه واقعی و عاطفی داشته تا بهانه ای برای رهایی پیرمرد از تنهایی و انزوای دردناک دوران پیری باشد. موریس که گویا فرد سرشناسی در عالم هنر به شمار می آید با پشت سر گذاشتن سنین جوانی دیگر فعالیت سابق را در این عرصه ندارد اما اشخاص زیادی از هنرمندان شهر لندن او را می شناسند. به همین مناسبت او می کوشد تا برای دختر جوان شغلی به عنوان مدل نقاشی دست و پا کند. اما دختر جوان که تمایلات عاطفی و جسمی ارضاء نشده
بسیاری در خود حس می کند بازیگوش تر از آنست که به احساس پیرمرد و شغلی که او در عالم هنر برایش فراهم کرده قناعت کند. از سوی دیگر هنگامیکه پیرمرد دختر جوان را برای خرید گوشواره به عنوان هدیه به فروشگاه بزرگی برده به جای پول برای پرداخت مبلغ گوشواره چیزی جز تکه ناخن پای دوستش "یان" را که چند روز قبل برایش گرفته در جیب خود نمی یابد ! هرچند این اتفاق برای موریس بسیار ساده و حتی سرگرم کننده به نظر می رسد اما موجبات دلخوری و رنجش معشوقه جوانش را فراهم می آورد. جسی جوان و زیبا که گویا آرزو ها و هیجانات بسیار بلند پروازانه تری برای ارضای نیازهای عاطفی و جسمی اش در سر دارد با تمایلات کودکانه و معصومانه پیرمرد برای لمس دست ها و پاهایش به شیوه دگرآزارانه ای رفتار می کند. گویی این دختر جوان هیچ تمایل و کششی برای ایجاد هیچ نوع ارتباط جسمانی ندارد. تا اندازه ایکه به نظر می رسد ایجاد هیچگونه پیوند عاطفی میان این دو مقدور نیست. اما با پیدا شدن سروکله پسری نوجوان تمایلات جسمانی و هیجانی جسی به طور وحشیانه و افسارگسیخته ای بروز پیدا می کند !... جسی به همراه دوست پسر جوانش به شکل ناجوانمردانه ای می خواهند تا از منزل موریس پیر به عنوان محلی برای معاشقه استفاده کنند و به همین منظور او را به شکل دردناکی راهی بیرون منزل و هواخوری می کنند !! .. نکته مهم اینکه ضمن مقایسه قیافه ظاهری و موقعیت انسانی و اجتماعی و عقلانی پیرمرد با معشوقه جوان این دختر پرسشی فلسفی و کلیدی به ذهن متبادر می شود که آیا صرفا" عامل جوانی و نیروی جسمانی که معشوقه جوان از آن برخوردار است می تواند جای تمامی محاسن و احساسات پاک پیرمرد را برای دختر جوان پر کند !؟ یا به غیر از این "جبر فیزیولوژیک" پای اسرار دیگری نیز در اینگونه ارتباطات انسانی در میان است ؟
به احتمال زیاد انتخاب نام "ونوس" برای عنوان فیلم اشاره به الهه معروف اساطیر روم باستان "ونوس" دختر "ژوپیتر" دارد که الهه عشق و زیبایی و هنر است و مادر مهربان مردم روم باستان به شمار می آید و بنیانگذار شهر رم باستان بوده که در دریا متولد شده است. چنانکه در نمای ابتدای فیلم نیز مشاهده می کنیم گویا امواج دریا به همراه حرکت افقی دوربین ونوس را در درون صدفی به سواحل انگلستان می رساند. درست به همانگونه که امواج دریا در روزگاران باستان الهه "ونوس" را در داخل صدفی به سواحل قبرس رسانده بوده است. الهه مادری و ازدواج و عشق که بعدها تحت نفوذ یونانیان باستان با " آفرودیت" یکسان انگاشته شده است. از دیدگاه علم "ستاره شناسی" نیز انتخاب نام "ونوس" برای یک سیاره به دلیل درخشانی و زیبایی این سیاره در مقایسه با سایر سیارات منظومه شمسی و جوان بودن سطح آن است. اما استفاده از یک چنین نام اساطیری برای فیلم و ایجاد پیوند با مفاهیم باستانی شاید بدین منظور صورت گرفته که نشان دهد با دور شدن انسان امروز از دنیای اساطیر بدان گونه که در فیلم مشاهده می کنیم الهه عشق و مهربانی تبدیل به الهه بی مهری و نامهربانی شده که هیچگونه عطوفت و ملایمتی با عاشق دلخسته خود "مارس" ندارد !... رب النوع "مارس" که در اساطیر روم باستان خدایگان پدر و جنگاوری بوده و مشخصه آن نیروی باروری و جنسی به شمار می آمده است. این در حالیست که نماینده این خدایگان در فیلم (!) نه تنها خودش فرزندی ندارد بلکه حتی قادر به برقرار نمودن ارتباط جنسی با معشوقه اش "ونوس" نیزنیست ! از طرفی شاهد این اشاره نیز در فیلم هستیم که تمدنی که صاحب اسطوره ای چون "ونوس" به عنوان الهه عشق و آفرینش هنر و زیبایی است ظاهرا امروزه صاحب فرزندانی اینچنین است که کوچکترین استعداد و علاقه ای به شرکت در فعالیت های هنری ندارند! که البته با فدا شدن پیرمرد و پی بردن به رازهایی از زندگی در نهایت تبدیل به تصویری هنری در قاب یک نقاشی می گردد. تابلوی خلق شده از پیکره "ونوس" هم اکنون در گالری ملی لندن نگهداری می شود.
جوانی با خلقیات و استعدادهای خاص اما نه چندان موفق از طبقه متوسط با زن جوان و زیبایی ازدواج کرده که هرچند ابتدا همسر جوانش به او دلبستگی زیادی دارد اما بعدا" گرایش ذهنی و عاطفی به طبقه ثروتمند و ظاهرا" بی درد اجتماع پیدا می کند ! زن جوان به دلیل عدم موفقیت های اجتماعی ملموس و ناکامی های شوهرش در بهره برداری کامل از استعدادها و عدم دستیابی به موقعیت های بهتر رفته رفته جذب طبقه ثروتمند و مرفهی می شود که ظاهرا" از امکانات و کامیابی های بیشتری برخوردار هستند. همان فرمول آشنا و ملموسی که تا پیش از این در "هامون" اثر سال ها پیش داریوش مهرجویی (۱۳۶۸) نیز مشاهده کرده بودیم. ظرفیت اندک و محدود جنس زن به عنوان همسر یا معشوقه در اجتماع ایران امروز در تحمل شرایط نه چندان مرفه و مطلوب زندگی با روشنفکران و هنرمندان طبقه متوسط که درگیر فرازو نشیب های متعدد و طاقت فرسای تامین معاش هستند دغدغه آشنای مهرجویی است که تا پیش از این نیز در فیلم "هامون" بدان پرداخته بود. اگر چه فقدان امکانات مطلوب زندگی نزد افراد این طبقه با وجود پیوند های عاطفی و هیجانی اولیه دلیل مناسبی برای آغاز جدایی و بی مهری از سوی این زنان و گرایش آنها به زندگی و هنر سانتیمانتال طبقه مرفه نیست اما عامل خانمان برانداز "اعتیاد" که روح حساس و آسیب پذیر هنرمند را همواره در این سرزمین تهدید می کند بهانه محکمه پسندی برای پایان این رابطه در فیلم "سنتوری" به شمار می آید. روند زوال روح و سازمان فکری
یک انسان در فیلم "هامون" که در نهایت منجر به خودکشی حمید هامون در پایان آن فیلم گردیده در فیلم "سنتوری" به صورت خودکشی تدریجی علی سنتوری و گرفتار آمدنش در دام اعتیاد شکل می پذیرد. عناصردیگری چون گفتگو با روانشناس و بازگشت به دوران کودکی به صورت رفتن به یک انباری شلوغ و یافتن یک سنتور قدیمی ( به جای تفنگ قدیمی در هامون ) و همچنین باز خواست شدن زن توسط شوهرش پس از بازگشت به خانه و در پی آن درگیری های لفظی آن ها و در مجموع روایت داستان به صورت رفت و آمد به گذشته و زمان حال از جمله وجوه تشابه دیگر "سنتوری" با "هامون" به شمار می آیند.
مشاهده فرایند روایی و شخصیت پردازی فیلم "سنتوری" آخرین ساخته داریوش مهرجویی گذشته از تلاش فیلمساز در نمایش انطباق آن با اوضاع سرزمین ایران و ترسیم آسیب پذیری قشر هنرمند و بی مهری جامعه نسبت به ایشان یادآور دو فیلم "The Doors" ساخته ۱۹۹۰ الیور استون و "روی خط راه برو" ساخته ۲۰۰۵ جیمز منگلد نیز هست. شمایل ظاهری و بازیگری ممتاز و جالب توجه "بهرام رادان" در نقش علی سنتوری خصوصا" در مواقع اجرای کنسرت من را به یاد ایفای نقش "جیم موریسون" ( خواننده جنجالی و مشهور راک دهه ۱۹۶۰-۱۹۷۰ ) در فیلم "The Doors" با بازی "وال کیلمر" می اندازد. روند تدریجی اضمحلال شخصیت علی سنتوری از اوج شهرت و محبوبیت تا آلوده شدنش به مصرف مواد مخدر و متعاقبا" برقراری ارتباط توسط همسرش با فردی از طبقه مرفه فرایندی است که به طور تقریبا" مشابهی در فیلم "The Doors" نیز شاهد آن هستیم. به خصوص صحنه درگیری و دعوای علی سنتوری با همسرش (گلشیفته فراهانی ) بیش از هر چیز
صحنه دعوای موریسون با نامزدش پملا کورسون ( مگ رایان ) و پرتاب کردن اشیاء به سوی یکدیگر را تداعی می کند که در هردو فیلم به طور تقریبا" همسانی اتفاق می افتد. آلودگی خواننده ای محبوب به مواد مخدر و در پی آن آبروریزی های متعدد در زمان اجرای کنسرت مقابل چشمان قضاوت گر و مشتاق تماشاچیان با آن لاابالی گری های از جنس موریسون همان فرآیندی است که در فیلم "The Doors" نیز از شخصیت اصلی سر می زند با این تفاوت عمده که مهرجویی به دلیل تلاش برای ایجاد حس همدلی ( یا دلسوزی ) مخاطب با شخصیت اصلی و صرفا تمرکز بر جنبه آسیب پذیری و مظلومیت قشر هنرمند در ایران از پرداختن به سایر هنجارشکنی های این قشر بدان گونه که در "The Doors" به تصویر کشیده شده امتناع می کند. جالب اینکه عصیان گری و خشم موریسون که در رفتار بیرونی و اشعارش نمود یافته او را تبدیل به اسطوره نسل خود نموده در حالیکه آزردگی روح علی سنتوری در محیط پیرامون ظاهرا به دلیل مجوز نگرفتن آلبوم های موسیقی اش و در نتیجه دم خوردن شدن با افرادی که او را معتاد کرده اند نتیجه ای جز زوال و دربدری و در نهایت بی خانمانی برایش به همراه نمی آورد! با توجه به این واقعیت مهم که "جیم موریسون" بر خلاف "علی سنتوری" هنرمندی "مجلس گرم کن" و پاپ نیست بلکه ضمنا" دارای دانشی وسیع و خودآگاهانه در زمینه های فلسفه - تاریخ و اساطیر نیز بوده و از اشعار و موسیقی اش به منظور بیان اعتراض و طغیان نسل خود بر علیه مناسبات موجود استفاده می کرده است. خصوصیتی که ممکن است علی سنتوری در آلبوم های مجوز نگرفته اش نیز شاید از آن برخوردار بوده باشد! از سوی دیگر مشکل اصلی جیم موریسون در فیلم "The Doors" پیش از آنکه صرفا" متمرکز بر اعتیاد اش باشد بر جنبه اعتراضی و طغیان گر نسل او در بحبوحه "جنگ ویتنام" و البته مساله "شهرت" تمرکز دارد. این در حالیست که پرداخت مستقیم و اصلی مهرجویی به مساله اعتیاد ناشی از آسیب پذیری یک خواننده پاپ در ایران مربوط بوده که از این جهت بیشتر به فیلم "Walk the Line" و شخصیت "جانی کش" نزدیک است و در هر دو فیلم سبب از هم پاشیدگی کانون های خانوادگی آنان می گردد.
مشاهده تصاویر درشت خوانندگان پاپ و راک غربی به صورت پوسترهایی بزرگ بر روی دیوار اتاق علی سنتوری همچون تصاویری از خود "جیم موریسون" "فردی مرکوری" ( خواننده فقید گروه "کویین) "کارلوس سانتانا" و "جان
لنون" ( که ترانه بسیار معروف "تصور کن" Imagine را در دهه ۱۹۷۰ میلادی خوانده بود ) شاید نشان گر همانندی ذاتی روح هنرمند در سرزمین های گوناگون بوده و یا معرف آرمان هاو شاید هم الگوهای بلند پروازانه علی سنتوری است که به دلایل یاد شده به سطح آنها دست پیدا نکرده است. و البته با این تفاوت که احتمالا" اگر علی سنتوری نیز در محیط اجتماعی مساعد ترو بهتری مانند آنها زندگی و رشد می کرد شاید هم می توانست همچون آن ها تبدیل به هنرمندی جهانی و صاحب نام نیز بگردد و تاثیرات به مراتب مهم تری بر مخاطبان خود داشته باشد! اما زندگی در محیطی که به گفته همسرش می خواهد همه را به گرداب اعتیاد گرفتار کند سرنوشتی بهتر از این را برای او رقم نمی زند. از طرفی بدانگونه که در فیلم آمده خانواده علی سنتوری و مشخصا" مادر او که احتمالا" مبالغ هنگفتی را صرف عقاید مذهبی شان کرده اند از برآورده نمودن ابتدایی ترین نیازهای اقتصادی و حتی عاطفی دو فرزندشان غافل مانده اند. اما بالاخره فرو افتادن فرزند کوچکشان در دام اعتیاد و بی خانمانی که مبتلا به افراد بسیار دیگری نیز هست همچون سیلی محکمی پدر را به خود می آورد و او را وادار می سازد که به یاری فرزندش بشتابد و به گفته خود سنتوری نقش پدرهای دلسوز را بعد از وقوع این حوادث بازی کند.
فیلم "دیوار" آخرین ساخته محمد علی طالبی در جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد.
فیلم "دیوار" داستان دختر جوانی است (گلشیفته فراهانی ) که همراه مادر و برادر جوانش زندگی ساده و در عین حال سختی را می گذرانند. پدر دختر که در یک مرکز تفریحی به موتور سواری بر روی "دیوار مرگ" اشتغال داشته چندی است که فوت شده و برادر دختر جوان به جای او این کار را انجام می دهد. مسئول قسمت تفریحی "دیوار مرگ" مرد میانسالی است ( محمد کاسبی ) که چندان از وضعیت کاری پسر جوان که فرزند دوست قدیمی اوست راضی نمی باشد. تا اینکه بالاخره پسر جوان طی یک حادثه بر روی دیوار مرگ زمین می خورد و به دلیل صدمه دیدگی پا از ادامه کار با موتور در دیوار مرگ باز می ماند. در عوض دختر جوان با احساس مسوولیتی که نسبت به خانواده خودش حس می کند سعی دارد تا دوست قدیمی پدرش را که مسئول این مرکز تفریحی است راضی کند تا او به جای برادرش کار موتور سواری بر روی دیوار مرگ را به منظور تفریح و سرگرمی مردم انجام دهد. مرد میانسال که ابتدا با انجام این کار توسط دختر جوان مخالفت شدیدی دارد با دیدن اشتیاق زیاد مردم که برای تماشای موتورسواری آکروباتیک دختر جوان به آن مرکز تفریحی می آیند کم کم با موتور سواری او بر روی دیوار مرگ موافقت می کند. این در حالیست که برادر دختر که خود دیگر از اجرای این کار عاجز شده به دلیل تعصب مردانه و حسادت پنهان (غیرت ! ) نسبت به موفقیت های خواهرش با خشونت تمام نسبت به ادامه کار خواهر خود مخالفت می ورزد. تا اینکه با پیش آمدن مساله خارج رفتن دختر برای انجام عملیات آکروباتیک او هم دیگر از تعصبات مردانه اش دست کشیده بلکه با اشتیاق دو چندان بیشتر خواهرش را تشویق به ادامه این کار می کند ! وضعیت زندگی این خانواده سه نفری به تدریج بهبود پیدا کرده و آنها می توانند به واسطه موفقیت های روز افزون دختر جوان در کار موتور سواری آکروباتیک به منزل مناسب تر و شیک تری نقل مکان کنند. دوست صمیمی دختر جوان که دانشجوی فلسفه است و علاقه و استعداد وافری نسبت به رشته تحصیلی خود دارد به دلیل تعصبات سنتی و واپس گرایانه پدر خود مجبور به ازدواج با مرد جوانی می شود. او که در صحنه ای به همراه همسرش برای دیدن عملیات آکروباتیک دختر جوان به آن مرکز تفریحی آمده به شکل دردناک و تاسف آوری در کنار همسر جوانش قرار گرفته است. مشاهده این صحنه از سوی دختر جوان و همچنین از سوی بینندگان فیلم
احساس رنج آور و تاسف انگیزی را در خصوص سرکوب استعدادها و آرزوهای دختری جوان به واسطه تعصبات متحجرانه و سنتی پدر او و جامعه اطراف القاء می کند.
با بهتر شدن وضعیت زندگی آنها از تعصبات و مخالفت های اطرافیان بر علیه شغل خطرناک دختر جوان رفته رفته کاسته می شود اما به تدریج و با انعکاس بیشتر موفقیت های او در روزنامه ها و مطبوعات مخالفت های اجتماعی و دولتی بر علیه کار این دختر پدیدار می گردد. مامورین انتظامی به بهانه رعایت نشدن برخی مقررات و شئونات از ادامه کار این مرکز تفریحی جلوگیری به عمل آورده و محل کسب مرد میانسال و دختر جوان را پلمپ می کنند. در ادامه دختر جوان به همراه برادرش می کوشند تا دوباره مجوز فعالیت در آن مکان تفریحی را با انگیزه شناخته شدن بیشتر و در نهایت رفتن به کشورهای خارجی کسب کنند. مدیر یک دفتر هواپیمایی( منوچهر آذری ) که تا پیش از این قول عزیمت آنها به خارج از کشور را داده بود با مخالفت های دولتی ایجاد شده دیگر حاضر به حمایت از کار آن ها نبوده و در پاسخ به آن ها که می خواهند در عوض برادر دختر جوان کار آکروباتیک با موتور را انجام دهد می گوید: در خارج هزاران آکروباتیست مرد کارهای به مراتب بهتری انجام می دهند..." این بدان معنی است که ظاهرا" مساله جنسیت دختر است که به عنوان یک دختر ایرانی جذابیت زیادتری برای خارجیان دارد ! به همین ترتیب خبرنگار جوانی که تا پیش از این از طریق عکس های رنگی بزرگ و مطالب مختلف در روزنامه اش از دختر جوان حمایت می کرده و خود را دوست شفیق دختر جوان معرفی می نموده با مواجه شدن با مخالفت های دولتی با ادامه کار دختر دیگر حاضر به چاپ مطالب مربوط به موتورسواری آکروباتیک و موفقیت های او در این زمینه نیست. دختر جوان به همراه برادرش در ادامه تلاش هایشان به منظور باز گشایی "دیوار مرگ" راهی مرکز انتظامی مربوطه می شوند و در آنجا با جملات جالب و با مفهومی از سوی سربازی آذری مواجه می شوند...![]()
ملاحظه عناصر اولیه در فیلم "دیوار" بیش از هر چیز من را به یاد فیلم "جاده" ساخته فیلمساز فقید ایتالیا "فدریکو فلینی" می اندازد. ارتباط میان زامپانو ( آنتونی کوئین ) با جلسو مینا ( جولیتا ماسینا ) به شیوه جالبی در فیلم دیوار ما بین محمد کاسبی و گلشیفته فراهانی بازسازی شده است. دختر جوان و بیچاره ایکه به دلیل فقر مفرط خانوادگی در فیلم "جاده" به مرد دوره گردی واگذار می شود تا ضمن فراگیری فوت و فن های شعبده بازی بار اقتصادی خانواده خود را تامین کند. او که در ابتدا با مخالفت های سرسختانه مرد دوره گرد مواجه می شود با پیگیری های لجوجانه و حتی معصومانه خود راه پیشرفت در این کار را پیدا کرده و چه بسا جای خودش را در دل مرد دوره گرد کم کم باز می کند. البته مساله رابطه عاطفی و عشق ایجاد شده میان مرد دوره گرد و دختر جوان و حسادت زامپانو به مرد جوانی که در صدد دلربایی از جلسو مینا است چیزیست که در فیلم "دیوار" بدان شکل امکان بروز نداشته بلکه احتمالا" در قالب رابطه دختر جوان با آن خبرنگار و البته روابط عاطفی و گاه لجوجانه دختر با مادرش ( آزیتا حاجیان ) پرداخته شده است. برادر دختر در فیلم "دیوار" که از کار کردن خواهرش در شغلی که به سرگرم کردن مردم می پردازد به شدت دلگیر و ناراحت است بار تعصب و حسادتی را که آنتونی کوئین در نقش زامپانو در فیلم "جاده" به تنهایی بر دوش می کشید را بر عهده دارد. مادر دختر ( آزیتا حاجیان ) که به شکل جالب و مشهودی شبیه به جولیتا ماسینا ( همسر فلینی ) چهره پردازی شده نیز بیش از هر چیز نشان از علاقه و توجه کارگردان به فیلم "جاده" دارد.
هرچند فیلم "دیوار" با نگاهی اولیه و الهام از فیلم "جاده" اثر فدریکو فلینی ساخته شده اما نگاه و پرداختی هنرمندانه و دقیق به مسائل اجتماعی در ارتباط با تبعیض جنسیتی دارد که از لحاظ گوناگون قابل توجه است. رویکرد موشکافانه فیلم در پرداختن به "تعصبات عشیره ای" حتی از جانب انسان شهرنشین امروز بر علیه پیشرفت معقول زنان نشانگر ریشه دار بودن نابرابری ها و "تعصبات قبیله ای" در اعماق فکر و اندیشه انسان در ایران امروز است. از سوی دیگر نه تنها فعالیت های اجتماعی و پیشرفت دختری نوجوان در این فیلم از سوی خانواده و نزدیکان او دچار محدودیت شده بلکه پیشرفت بیش از اندازه او در سرگرم نمودن جوانان و جمع شدن تعداد زیادی از پسران و دختران برای مشاهده حرکات نمایشی او با موتور ظاهرا" موجب نگرانی ساختار قدرت اجتماعی و نهادهای مدنی را نیز فراهم می آورد. بنابراین مشاهده می کنیم که با ادامه فعالیت این مرکز تفریحی مخالفت به عمل می آید. در نتیجه به عنوان مثال "مطبوعات" که تابع و دنباله ای از ساختارهای قدرت هستند از حمایت جوان برای هرچه بهتر مطرح شدن کارش دست بر می دارند ! خانواده دختر جوان و مشخصا برادر او نیز تا جائیکه فعالیت های دختر به ثمرات خوب و ملموسی نرسیده به بهانه "تعصب ناموسی" که در این فیلم مرز بسیار باریکی با "حسادت ورزی" دارد و جلوه بیرونی آن به شکل "تحکم برادر سالارانه" نمود می یابد با ادامه کار دختر آنهم در یک مرکز تفریحی به شدت مخالفت می کنند. اما با بهبود وضع اقتصادی خانواده از لحاظ اقتصادی رفته رفته از غلظت این تعصبات ناموسی نیز کاسته شده تا در نهایت با پیش آمدن مساله خارج رفتن آنها و دیدن تصاویری از آنسوی مرزها در تلوزیون تعصبات ناموسی به کلی رنگ می بازند. گویی شاید این تعصبات و حساسیت ها تنها در چارچوب مرزهای این کشور است که معنی پیدا می کند !
بدین ترتیب فیلم "دیوار" با پرداخت جامعه شناختی به پدیده ای این چنین می خواهد پیوندی منطقی میان مساله "تعصب" و "اقتصاد" بر قرار نماید که در یک نگاه کلی در ارتباط با مقوله "آزادی" محدود به جغرافیای کشورمان عمل می کند. همچنین از لحاظ ساختار و شیوه روایی فیلم "دیوار" با پرداختی ساده و به دور از تمام جلوه ها و فرم های زائد که امروزه در بسیاری از فیلم های ایرانی حتی بدون دلیل به کار گرفته می شوند به داستانگویی سرراست خود می پردازد تا در نهایت روایت را نیز با همان یکدستی به پایان برساند.