Eat, Pray, Love
فیلم «بخور، نیایش کن، عشق بورز» ساخته کارگردان آمریکایی آقای ریان مورفی، بر اساس کتابی از خانم الیزابت گیلبرت است که به وقایع نگاری قسمت مهمی از زندگی این خانم نویسنده می پردازد.
زن جوانی (بابازی: جولیا رابرتز) که دیگران او را به اختصار لیز می خوانند با مردی ازدواج کرده، اما برخلاف طبیعت و خواسته هایش، از سرشت زندگی زناشویی راضی نیست و پس از گذشت دقایقی از فیلم مشاهده می کنیم که بنا به توصیه دوست روانشناسش دادخواست طلاق داده، و قصد دارد تا از همسرش جدا شود. در عوض استیفن، همسر لیز، مردی است که بشدت علاقه مند به یک زندگی معمولی زناشویی و بوجود آوردن فرزند است و قصد دارد تا لیز را از انجام این طلاق منصرف کند. به همین دلیل وقتی لیز در یکی از جلسات مشاوره قضایی به همسرش می گوید که هرکس برای خودش رویاها و خواسته هایی دارد، و چرا استیفن برای رسیدن به آرزوی زندگی مشترکش فرد مناسبی را پیدا نمی کند؟ اما استیفن در پاسخ می گوید که خواسته او اینست تا به هر صورت ممکن با لیز زندگی کند! ... با شنیدن چنین جمله ای از زبان شوهرش، لیز نگاه ناباورانه و اسرارآمیزی به او می اندازد که معنای آن چیزی جز همان ناباوری دراثر فقدان درک مشترک از زندگی نمی تواند باشد. در واقع آنطور که لیز می گوید، انتظار شوهرش از او اینست که وقتی به خانه برمی گردد، لیز برایش غذا درست کرده و بچه هایش را خوب نگه داشته باشد. این در حالیست که انتظار لیز از زندگی در این دنیا با این انتظارات تفاوت دارد...
بهرحال، پس از مدتی لیز موفق می شود تا از شوهرش استیفن جدا شده و در همین اوقات هم با مردجوانی بنام دیوید پیکولو آشنا می شود که بازیگر تئاتر است و ارتباط عاطفی نسبتا" عمیقی بین آنها شکل می گیرد، که در این برهه ظاهرا" خلاهای عاطفی لیز را پر می کند. اما پس از گذشت مدت کوتاهی، لیز تصمیم می گیرد تا دوباره به مسافرتی طولانی برود و به گفته خودش بدین وسیله تعادل زندگی اش را بدست بیاورد. بنابراین تصمیم می گیرد تا عشق تازه یافته اش را نیز ترک کند.
در آغاز این سفر، او ابتدا به ایتالیا می رود و چنانکه مشاهده می کنیم، مهمترین دغدغه او فراگرفتن زبان ایتالیایی و البته کنار آمدن با فرهنگ ایتالیایی هاست که در مقایسه با نوع زندگی در زادگاهش آمریکا، اندکی غیر معمول به نظر می رسد. از جمله اینکه، وقتی به پیرزن صاحبخانه ایتالیایی اش می گوید که او به تازگی از شوهرش طلاق گرفته، پیرزن بلافاصله از او می خواهد که از آوردن مردان جوان به آپارتمان خودداری کند !!
در ابتدای ورودش به کشور ایتالیا، لیز با دختر جوان سوئدی آشنا می شود و به تدریج ارتباط دوستانه خوبی میان شان شکل می گیرد. همچنین با مرد جوان ایتالیایی آشنا می شود که می تواند زبان ایتالیایی را از او بیاموزد. در ادامه او با دوستان ایتالیایی بیشتری آشنا می شود که در همان فرهنگ ایتالیایی دوستی جمعی صمیمی و جالبی بینشان برقرار می شود. در یکی از همان جمع های دوستانه، پیرزن ایتالیایی لیز را سرزنش می کند که چرا با هیچ مردی ارتباط عاشقانه و صمیمی ندارد و بنابراین آنطور که به دیگران می گوید، مشکوک شده که نکند لیز همجنس گرا (لزبین) باشد !! گویی بنا به قانونی ازلی، همه ابناء بشر محکومند تا در همه حال با شریکی غیر همجنس در ارتباط باشند والا دچار قضاوت های مختلف دیگران خواهند شد!
درواقع نوع قضاوت در مورد سایر افراد در این فرهنگ و شکل گیری جمع های صمیمی از نوع نیمه شرقی، فرآیندی است که به نظر می رسد برای لیز اندکی ناآشنا بوده و با نوع زندگی در کشور خودش آمریکا تمایز دارد. شایدهم یکی از تفاوت ها به گفته دوست ایتالیایی لیز این باشد که "آمریکایی ها در «سرگرم» کردن (Entertainment) ماهر هستند، درحالی که کمتر می توانند به معنای واقعی از زندگی «لذت» ببرند !
خوردن غذاهای مختلف و رنگارنگ خصوصا" از نوع ایتالیایی، جزء دلمشغولی ها و لذت های جالبی است که لیز هر روز با آن سرو کار دارد،که به نوبه خود حکایت از آشنایی با فرهنگ های دیگر دنیا از طریق خوردن «غذا» و امتحان کردن مزه های گوناگون دارد. ضمن اینکه به نظر می رسد خوردن غذاهای مختلف و توجه این زن به مساله «غذا»، جای خالی شریک عاطفی و فقدان رابطه «عاطفی - جنسی» را برای او پر می کند. همچنین چشیدن طعم غذاهای متنوع آن سرزمین، به غیر از مساله «زبان» و نوع «معماری»، عامل مهم دیگری در درک لیز از «جهان بینی» آن جامعه نیز هست و لیز را بر آن داشته تا همزمان با جایگزین ساختن ناگزیر و ناخودآگاه «غذا» بجای «سکس»، بمنظور جبران فقدان رابطه عاطفی، در عین حال به آموختن زبان آرزوهایش نیز بپردازد.
اما خوردن اسپاگتی و پیتزا باعث شده که شلوارهای سایز قبلی لیز و دوستش هم دیگر برایشان اندازه نباشد و این درحالیست که همزمانی نگاه کردن دسته جمعی فوتبال از سوی مردان در مکان های عمومی با صحنه های پوشیدن شلوار و بستن دکمه شلوارهای مختلف توسط لیز و دوستش در یک اتاق کوچک و کاملا" خصوصی، این نکته را به ذهن متبادر می سازد که گویی آنطور که دنیای امروز به انسان ها القاء می کند، پیگیری مسایل جهانی نظیر فوتبال (به عنوان نماد سیاست) با این ابعاد جهانی مختص مردان بوده، درحالیکه در دنیای زنان همواره مسایل کم اهمیت و کوچکی همچون کنترل سایز اندام و اندازه نبودن شلوارهای قبلی زنان در اثر پرخوری از اهمیت بیشتری برخوردار است !
چندی بعد، لیز تصمیم می گیرد تا به سرزمینی دورتر یعنی به کشور هندوستان سفر کند، تا رهاتر از همیشه، فرهنگ های بمراتب دورتر و ناشناس تر را نیز به دور از هیاهو و دغدغه های زندگی در نیویورک دوباره تجربه کند. در شب آخر اقامت در ایتالیا، لیز به همراه دوستان ایتالیایی اش ترتیب یک مهمانی خداحافظی را می دهند که با پختن غذاهای رنگارنگ و به گوش رسیدن ترانه زیبای «می خواهم زندگی کنم» نیز تکمیل می گردد.
صحنه بعدی به یکباره ما را به همراه لیز وارد کشور هندوستان می کند که در نگاه اول سرشار از شلوغی و همهمه کودکان فقیر و حرکت جنون آمیز تاکسی ها در خیابان است. به همین ترتیب لیز وارد یک کشور کاملا" شرقی با مذاهب گوناگون می شود. او پس از مدتی با آیین «مدیتیشن» هندی آشنا می شود. و حضور لیز در مشرق زمین بر خلاف تصاویر پرهمهمه اولیه که از این سوی دنیا مشاهده کرده، از این پس همراه با آرامشی نیروانایی و سکوت دل انگیزی است که روح پر تلاطم او مدت ها در پی آن بود... ضمن اینکه به نظر می رسد، در این قبیل سرزمین ها هم مساله «عبادت» و رجوع به جنبه های معنوی (یا مذهبی) بنا به قاعده، همچون جایگزینی برای کمبودهای عاطفی و فقدان رابطه جنسی قلمداد می گردد.
در یکی از سکانس ها که لیز به مراسم عروسی یکی از دختران هندی می رود، بیاد مراسم عروسی خودش در آمریکا می افتد که احساسی دوگانه همراه با تاسف و غم گذشته از دست رفته در حین داشتن آزادی و حق انتخاب در زمان حال او را فرا می گیرد! با گذشت زمان و آشنایی لیز با افراد مختلف و گذران زندگی به تنهایی و انجام کارهای سخت، بالاخره یکی از دوستان لیز به او پیشنهاد می کند که پس از سپری کردن آنهمه تنهایی و نداشتن رابطه عاطفی، اکنون دیگر ایجاد رابطه جنسی می تواند تسکینی بر ناملایمات روحی و تنهایی او باشد.
پس از مدتی اقامت در کشور هند، لیز به شهر بالی در کشور اندونزی می رود و در یکی از همین روزها، مرد نسبتا" جوانی بنام فلیپ ( بابازی: خاویر باردم) در حالیکه با اتوموبیل جیپ روباز خود در حال عبور از یکی از معابر بین شهری است، اتفاقا" با لیز که سوار بر دوچرخه است برخورد می کند! این برخورد تصادفی که در ابتدا منجر به رابطه ای خصمانه شده، کم کم سبب شکل گیری ارتباطی عاطفی میان فلیپ و لیز می گردد... همان روز هنگامیکه لیز در حال پانسمان پای زخم شده خودش که در اثر تصادف با فلیپ آسیب دیده هست، همزمان با دختر جوانی بنام آرمنیا هم آشنا می شود که اتفاقا" شب همان روز او لیز را برای خوشگذرانی و رقص به کلوپ های شبانه محلی می برد تا در عین حال با مردان جوان هم آشنا شوند. ضمن اینکه پیرمرد مهربان و پیشگویی که در سفر قبلی با او دیدار داشت، بازهم با کف بینی سرگذشت و سرنوشت لیز را برایش بازگو می کند.
( نکته جالب در مورد نوع رانندگی و تصاویر گرفته شده از رانندگی فلیپ با جیپش، تا هنگام تصادم با لیز اینکه، بیننده احتمالا" به یاد تصاویر اولیه فیلم «دوربرگردان» (U TURN) ساخته ۱۹۹۷ الیور استون با بازی شان پن می افتد، که در آن فیلم هم شان پن با حرکاتی نسبتا" عصبی و هیجان زده در جاده ای خلوت درحال رانندگی است و پس از ور رفتن با پیچ رادیوی اتوموبیلش ناگهان با یک روباه در جاده برخورد می کند! نکته جالب تر اینکه فیلمبردار هر دو فیلم آقای رابرت ریچاردسن فیلمبردار فیلم های الیور استون است! )
آشنایی با فلیپ فصل جدیدی در زندگی لیز را ورق می زند، که ظاهرا" بیانگر پیدایش عنصر عشق و کشش جسمانی میان این زن و مرد است. و یا شاید بتوان گفت این دیدار اتفاقی است که در اثر فقدان عشقُ، ناخواسته سر راه لیز قرار می گیرد! ... فلیپ هم که تا پیش از آن از همسرش طلاق گرفته و با پسرش زندگی می کند، گویا سرنوشتش این بوده که لیز هم از آنسوی دنیا بیاید و وارد زندگی او شود! ...
در ادامه، لیز می تواند همسر سابقش استیفن را تصور کند که او هم با همسر مورد نظرش ازدواج کرده و همراه با نوزادشان زندگی خانوادگی دلخواهی در کمال شادی دارند. و یا دوست پسرش دیوید پیکولو را تصور می کند که با موفق شدن در زمینه تئاتر به نهایت آرزویش رسیده و مورد تحسین تماشاچیان قرار گرفته است.
جالب اینکه، نهایت آرزوی هیچکدام از این مردها تا آن زمان خوشحال کردن لیز گیلبرت نبوده، بلکه هریک به نوبه خود خواسته های درونی خودشان را در حضور لیز و بودن در کنار او جستجو می کرده اند! چنانکه لیز هم هنگام خداحافظی به دیوید پیکولو می گوید که دیوید هیچگاه از ته دل از او نخواسته تا لیز در کنارش بماند! و یا اینکه می توان دریافت که شوهرش استیفن هم همواره در توهم رسیدن به خواسته خودش یعنی تشکیل زندگی مشترک از طریق ازدواج با لیز بسر می برده، که به کلی با دنیای درونی و خواسته های این زن بیگانه بوده است. این در حالیست که لیز اکنون با مردی آشنا شده که بر خلاف مردان قبلی زندگیش از مسئولیت پذیری بیشتری برخوردار است و چنانکه در یکی از صحنه های خصوصی مربوط به ایندو مشاهده می کنیم، وقتی فیلیپ کتاب را از دست لیز می گیرد تا هردو آماده معاشقه شوند، فیلیپ گوشه صفحه ای که لیز در آن لحظه درحال خواندن آن بوده را تا می زند. بدین معنا که با وجود جوشش هیجان عاطفی و جسمانی در آن لحظه، فیلیپ حتی نسبت به صفحه کتاب لیز هم احساس مسئولیت و احترام دارد. نکته ای که در مردان قبلی زندگی لیز مشاهده نمی گردید و باعث می شد عشق و رابطه آن ها با لیز تا حد زیادی خودخواهانه و یکطرفه باشد.
نکته قابل توجه دیگر درمورد فلیپ اینکه، اطرافیان او در هند بدلیل طلاق دادن همسرش نگاهی بدبینانه و غیرعادی به او دارند. گویی او بدین دلیل که همسرش را طلاق داده دیگر حق ندارد و یا نباید با زن دیگری ارتباط انسانی همراه با خوشحالی و رضایت داشته باشد! در واقع این موضوع ادامه همان نگاه سنتی و عقب مانده ایست که لیز هم در کشور ایتالیا با آن برخورد کرده بود! ضمن اینکه بنا به نظر یکی دیگر از دوستانش او و لیز بدلیل اینکه هر دو قبلا" یکبار «طلاق» را تجربه کرده اند، اتفاقا" افراد مناسبی برای ارتباط با یکدیگر هستند. به عبارتی دیگر از دید آن ها «طلاق» نخستین نقطه مشترک برای شروع ارتباط میان این زن و مرد به شمار می رود!
در مجموع فیلم «بخور، نیایش کن، عشق بورز» فیلمی توریستی و در عین حال فمینیستی بر اساس زندگی واقعی یک خانم جوان است که به دلمشغولی های او و تسکین بحران های روحی این زن پس از جدایی از همسرش در جریان سفر به دو یا سه کشور بدور از آمریکا می پردازد. ضمن اینکه تمایل اسرار آمیز این زن به رهایی و آرامش و دور شدن از دغدغه های گذشته در شخصیت و تمایلات او نیز همواره احساس می شود. تصاویر جالب و چشم نواز فیلم با فیلمبرداری جالب رابرت ریچاردسن بهمراه لحن نسبتا" ملایم فیلم در آشنایی با فرهنگ های دیگر جهان، بیانگر روح ذاتا" آرام اما در عین حال پرتلاطم و ماجراجوی زنی است که در جستجوی حقیقت زندگی و یافتن معنا و افق های بیشتر از هستی و شناخت زوایای اسرارآمیز وجود خود، اکنون دیگر قیدو بند تعلقات اجتماعی مرسوم و از پیش تعیین شده را تا مدت ها رها کرده است ...